دیباچه: استنطاق دوم از وحید ایرانی، نویسنده و فعال ساکن تهران است. او نقشهای از گفتارهای کنونی بر زمینهای تاریخی ترسیم میکند، جای «راست میانه» را نشان میدهد، و چارچوبی برای تعبیر رؤیای زندگی معمولی در جامعهی امروز ایران میسازد. در پاسخ به این سوال که چه شورشهایی در راه است و چه نیروهایی به آن خواهند پیوست.
اگر بر فرض قیامی در خیابانهای تهران در آیندهی نزدیک رخ دهد، از نوع شورش نان یا نام دیگری که هنوز نداریم، فکر میکنی چه گفتارهای نظریای مسئولیت آن را بر عهده خواهد گرفت و چه پاسخی خواهد داد؟
اگر مراد از مسئولیت «بر عهده گرفتن» تأکید بر نوعی رابطهی سوژه/فاعل و ابژه/مفعول باشد که در آن گفتاری از میانِ گفتارهای مخالفِ موجود برتری پیدا کند یا بهاصطلاح هژمون شود؛ و اگر منظور از نوعی قیام، قیامی برآمده از اِشغال کشور، ناتوانیِ حداکثری دولت در خصوص ادارهی امور جامعه باشد، و نه مشابه آنچه در ۱۳۷۲ یا ۱۳۹۸ تجربه شد، آنگاه ائتلافِ راست میانه در درون با راست افراطی برانداز گفتاری خواهد بود که مسئولیت قیام را با همهی امکاناتشان برعهده خواهند گرفت، و در صورت ضروریشدن گذار، میکوشند قدرت سیاسی را بازسازی کنند و دوباره به جامعه سروشکل دهند، حتی اگر همراهی بخشهای دیگر مخالفین خارج و داخلِ کشور را با خود نداشته باشد. بهجز این، طرفداران مشروطهخواهی یا جریان نزدیک به اندیشههای مصدق نیز هستند. بخشهای مختلف چپ (با همین آرایش پراکنده و نامنسجم) هم خود را «در برابر» شورش پیشآمده و پیامدهای نظم احتمالی بعدی مسئول احساس خواهند کرد.
آن نسبتی که راست میانه و چپ بدون آرایش منسجم با غرب میگیرد، غرب بهعنوان دیگریِ تاریخی و منبع معاصربودن، چگونه رابطهشان را با جامعه، با اغوای سیاسی مردم، تعیین میکند، اگر که این نسبت را مهم و نزد هر یک متفاوت میدانی؟
از طریق قرارداشتن در چشماندازی واحد، در یک ناخودآگاه سیاسی. این دو سنخِ مسئولیت بر دو مبنا استوار است، یا از دو چشمانداز حکایت دارد. دربارهی سنخ اول میتوان گفت، مبنای مسئولیتپذیری راست میانه، تعدادی از منورالفکران، مارکسیستهای سختکیش، بخشی از چپها، روحانیون، و بخشهایی از جامعه تمایل یا اعتقاد به تحول/تکاملگراییِ تاریخی است، درکی خطی-تقویمی از زمان که در ادیان ابراهیمی نیز سابقه دارد (اسلام خود را کاملترین و آخرین دین بهشمار میآورد و با ظهورش تاریخ به پیش و پس از دوران بهاصطلاح جاهلی بدل میشود). هر چه چشمانداز تحول/تکاملگرا پیش از دوران مدرن بر مداخله مشیت الهی و دست یاریرسانِ از غیب درآمدهی خدا و نمایندگانش مبتنی است، در دوران مدرن، این مداخله بهدست دولت مدرن و اقتصاد بازار با هنجارها و تکنیکهای مطلوبشان انجام میپذیرد. براساس همین چشمانداز تحول/تکاملگرا است که نخستین اصلاحطلبان (آخوندزاده، کرمانی، طالبوف) وقتی از پیشرفت غرب آگاه میشوند میخواهند جامعهی "عقبماندهی" خویش را متوجه این پیشرفت کنند. آنها که شیفتهی دستاوردهای "اروپای با فرهنگ" بودند رسالت پیامبرانهی خود را، مسئولیت خود را، «تغییر نگرش رایج در جامعهی ایرانی و تطبیق آن با الگوهای غربی میدانستند» (از کتاب نگین نبوی، روشنفکران و دولت: سیاست، گفتار و تنگنای اصالت: بخش اول، ص. ۵-۶)، اینجا جامعه درمقامِ مومی است که باید بهنحوی بومی مهر غربی بر آن نشیند تا این تمدن "حاشیهای" و "برتر" از طریق تقلیدِ نهادهای غربی به جهان مدرن پا گذارد و به زندگی بهتر دست یابد. به این ترتیب، چشمانداز تحول/تکاملگرا در حرکتهای استعماری غرب و تقلید از آن شارژ معنایی میشود.
جالب اینجاست که در همین برهه، و بر اثر این شارژ معنایی، منورالفکران آغاز تمدن اسلامی را آغاز عصر جاهلیت، فلاکت و استبداد معرفی میکنند و عصر جاهلیت یا پیش از اسلام را یادآور اروپای قرن نوزدهم میدانند. پس از شکست مشروطه و کودتای رضا خان، همچنان جامعه بهمنزلهی ماده یا مومی بیادب و بیشعور و لخت محسوب میشود که طبق سنت و تاریخش نه تنها نمیتواند الگوی غربی توسعه و پیشرفت و سعادت را محقق کند بلکه در ذات او چیزی وجود دارد که مانع آن میشود، مانع شکلگیری دولت مدرن و اجرای فرمول اقتصادی جدید. بنابراین، اجرای الگوهای غربی با نیم نگاهی به همسایه (ترکیه) و همراهیِ تربیتشدگان غرب و غربیهای حاضر در ایران بهصورت دستوری یا آمرانه، مثل ضربتِ مهر بر موم، اجرا و پیاده میشود. پس از این، بهنقل از ابراهیم توفیق، با شکلگیری طبقهی متوسط، این طبقه «از دهه ۱۳۲۰ به کنشگری فعال میپردازد و این گروه فکر میکند میتواند حامل پیشرفت باشد و زور آن را دارد که جامعه را پیش ببرد و درگیر دوگانهای میشود که از یکسو تصور میکرد یک دیکتاتور مقتدر میتواند این پیشرفت را پیش ببرد و از سوی دیگر همین دیکتاتور را مانع این روند پیشرفت میدانست». بدین روایت، طبقهی متوسطِ اصلاحطلب نیز هم بخشهای مختلف جامعهی ایران را ابژهی تربیت و آگاهیبخشی میدید و میبیند و هم درگیر تناقضی بود و هست که هر دو را مانع تحول/تکامل قلمداد میکند؛ از همین چشمانداز، چپ نیز چنین نگاهی به طبقهی کارگر داشته و دارد (مارکسیستهای سختکیش هم هنوز بر این باورند که باید مرحلهی سرمایهداری در ایران کامل شود تا در تحول مقدر بعدی به عصر سوسیالیسم پا گذاریم).
این نگاه رفتهرفته از طریق نهادهای مختلف و فعالیتهای مطبوعاتی و رسانهای بر بخشهای مختلف جامعه اثر میگذارد، آنان نیز همین نگاه را هم به خود و هم به نظام سیاسی مستقر پیدا میکنند، یعنی از طریق همین چشم میبینند و میسنجند. پس از کودتای ۲۸ مرداد احساس تحقیر و سرخوردگیِ بخشی از طبقهی متوسط و جامعه تشدید میشود، از این حیث که هجوم فرهنگی و غیرفرهنگی غرب به نقل از عادل مشایخی نهیلیسمی را پدید میآورد که دو پیامد مکمل دارد: اول، «غیاب کهنالگوهای ناخودآگاه جمعی، فراموشی خاطرهی قومی، یا ازخودبیگانگی و غفلت از سنت» که حاصل هجوم همهجانبهی غرب است، دوم، این هجوم حافظ استبداد است و هر دو مانعِ تحول و تکاملی که از بطن «گذشته»ای اصیل میتواند زاده شود. در این دوره، هم دولت شکل مدرن دارد و هم سرمایهداری به ثمر نشسته است ولی برخلاف آنچه خیال میشود خوشبختی دنیوی و رستگاری اخروی، پیشرفت و توسعه برای همگان یا عموم جامعه ممکن نیست و حتی محال است.
پس از انقلاب، خوشبختی دنیوی و رستگاری اخروی وعده داده میشود؛ اما گفتمان اسلام سیاسی پس از استقرار، از سویی مانعِ فعالیت یک اقتصاد پویا و تعاملگرا با قطب اصلی اقتصادی جهان است و از سوی دیگر جاده صافکنِ بورژوازی ملی مطلوب خود. از دههی هفتاد با اجرای برنامههای نئولیبرالی، بحرانهای اقتصادی گریبانگیر نظام سیاسی مستقر است. گفتمان انقلاب اسلامی موجودیت خود براساس چشمانداز تحول/تکاملگرا تمدنی رو پیشرفت تعریف کرده که پاسخی است به هجوم تمدن غرب. بنابراین از سویی سرمایهداریِ اسلامیزه حامل بحرانها و شوکدرمانیهای خود است و از سوی دیگر "دشمن" با پاسخ دادهشده سر ستیز دارد و بحرانهای دیگری بر بحرانهای قبلی آوار میکند. حال جامعه با دو بحران روبهروست: بحران ناکارآمدی دولت و خطر فروپاشی، و بحرانهای اقتصادی که نتیجهی ستیز با غرب است. بخش بسزایی از این جامعه، که با عینک تحول/تکاملگرایی به همه چیز نگاه میکنند، برای دستیابی به یک زندگی نرمال و خوب و امن، خواهان و پذیرای طرحهای راست میانه به عنوان سوژهی صورتبخش است، چراکه توسعه و پیشرفت و زندگی نرمال مشروط به شکلی از سازماندهی است که دولت مدرن و اقتصاد بازار در نقش صورتبخشان اصلی تعیین میکند، از اینرو، جامعه هم ابژهی صورتپذیر تلقی میشود. به این ترتیب، راست میانه همواره خود را برای حکِ نقوش مهر بر جامعه مسئول میبیند.
اما مسئولیت «در برابرِ» چیزی بر چشماندازی دیگر ایستاده است، که متضمن درک مطلقاً متفاوتی از زمان است. شرم ویژگیِ سرشتنمایِ سنخِ دوم مسئولیت است. این شرم، احساس گناه نیست، حقارت و وجدان معذب در آن جای ندارد، احساس گناه، حقارت و وجدان معذب در سنخ اول مسئولیت اما وجود دارد: لحظهای که نتوانستهای مهر را به درستی و کامل، آنچنان که باید، بر سراسر مومِ منفعلِ بیشکلِ لخت نقش بزنی، لحظهای به درازایِ تاریخ آشنا برای زنان و کودکان! اما مسئولیت دوم، به نقل از عادل مشایخی، «شرم ناشی از مواجهه با یک حدِ ناانسانی و آن حدِ ناانسانی اسم دیگر ساحتِ تکینگیهای پیشافردی است؛ ساحت روابطی متفاوت با روابط نمادینی که بین جایگاههای نمادین و قالبهای اجتماعیِ فردیت شکل میگیرد». لحظه رویارویی با ساحت پیشافردی، لحظهای است که قالبهای اجتماعی فردیت و قواعد حاکم بر آن فروریختهاند و سرشت دیگری از روابط و حرکتهای درون جامعه رویتپذیر میشوند، روابط و حرکتهایی که به خودی خود روایتگر داستانی دیگرند: جوامعی که در مرزی به نام ایران قرار دارند آن موم، آن مادهی منفعلِ لختِ بیشکلِ بیادبِ عقبمانده، بهتعبیر چند کشور اروپایی آن باغوحشهای انسانی، آن هیولی نیستند که قرار باشد در سیرِ خطی یک نقشهی پیشرفت تحول و تکامل یابند تا در پایان تاریخ به درجهی اشرف مخلوقات و آزادی نائل آیند.
کشف و روایتِ این روابط، شکل بدیلی از سازمانیابی و تکوین توان جمعی است، شکل بدیلی از سیاست. آن بخشهای نامنسجم چپ لحظهای خود را در برابر روابط مسئول مییابد که معروض همین روابط همین توانها قرار میگیرد و در این راه گونهای از دیگری شدن را تجربه میکند. بهعنوان نمونه، کتاب مهم «روستاییان و مشروطیت ایران» شکلی از این مسئولیت در برابر است؛ روایت فعالیتِ شوراهای کارگری در لحظهی انقلاب و پس از آن، نمونهای دیگر؛ سومین نهضت ترجمه، با عنوان ترجمه-تفکر، نمونهای دیگر؛ متنهایی که پس از «زن، زندگی، آزادی» گونهای زن شدن را ترسیم میکردند، نمونهای دیگر؛ کشفِ «بینش تونلی»، نمونهای دیگر. نمونههایی از جهانِ فراموششدگان، از سنت شکستخوردگان.
در این تاریخی که از رابطه با غرب در انواع گفتارها بهدست دادی، راست میانهی از نظر ایدئولوژیک بسیار فراگیر را مهمترینِ این نیروها خواندی (درست است؟)، امروز، اگر نه از اولین روزها. راست میانه بهعنوان نام حرکت بهسمت ادغام در غرب. چه اغوایی در طرح (یا چه طرحی از اغوای) زندگی نرمال در این جریان هست که بیش از همه توانسته نقش بزند، صورت ببخشد، سوژهی یک تحول شود؟ آیا شبیه اولین روشنفکراناند که میگفتند قانون و ترقی میخواهیم در لحظهای که موم مردم داشت گرم و نرم میشد برای یک شکلپذیری نو، زمانی که هنوز وسوسهی فردشدن بالا نگرفته بود؟ منظورم این است که حرارت ذوبکنندهی این لحظه از کجاست یا از کجا خواهد آمد که بتوان شکلهای «پیشافردیِ» زندگی جمعی را اصلاً بازشناخت، از ناکارآمدی دولت و فشار اقتصادی یا موشکهایی که از سمت غرب بر شهرهای ایران فرود آمد؟
صحبت از «شکلهای پیشافردی» باشد برای مجالی دیگر. برای پاسخ به بخش اول و دوم سوال سوم، شاید به بیراهه رفتن، رجوع به شکبههای اجتماعی، یادآوریِ یکی از جملههایی که آنجا بسیار رایج است، بتواند شمهای از طرحِ اغوا را نمایان کند، یعنی برخورداری از یک زندگی راحت، فارغ از مسائلِ همسایه، با آیندهای آفتابی: «دارم رویاهام رو زندگی میکنم» I'm living my dreams. اگر فعالیتهای رسانههای راستگرا از ایراناینترنشنال، منوتو، بیبیسی تا جایزهبگیرانی چون نرگس محمدی را با بیشرفی در پرانتز بگذارم، میشود طرحی از اغوا را در همین رویاهایی یافت که بهطور معمول با مجموعهای از تصاویر میآید، تصاویری از طبیعت بکر، زندگی در یا سفر به بهشت غرب و شرق، ولاگهای یک روز با من در پاریس یا رُم، تصویری از پژو ۴۰۵ همراهِ مقداری گوشت قرمز که کارگری مهاجر با حقوق یک روز خریده، شیوههای مهندسی و مدیریت شهر و جامعه در غرب از تأسیسات گرمایشی و سرمایشیِ سویسیها و کاناداییها تا شهرکسازی در کالیفرنیا و... . صرف نظر از زیباییهای ظاهری یا غیرظاهریِ تصاویر، آن رویایی که این تصاویر، چشمهای خیره و مشتاق را به رویا دیدن به حساب دیگری وامیدارد، ورود به عالمی دیگر است، یا تو یه عالم دیگهای رفتن؛ عالمی که در آن بدون «احساس مسئولیت در برابر» چیزی، همهی آنچیزهایی که موجب فلاکت و بدبختی و یأس و ضربههای آسیبزاست یکجا کنار میرود، بیغلوغش و بیاعتنا به بحرانهای ناشی از شرایط اقتصادی و سیاسیِ حاکم بر جهان، میشود لذتش را برد، بهخیالی تابعِ اصل لذتْ بیدرد و خونریزی با جریان لذت رهسپار شد و رفت، ولی، در دم لذت پنداشته به صرف کیف بدل میشود.
عمر این کیف نیز صرفاً به چند ثانیه بند است، تا ویدیوی بعدی و بعدی و بعدی، و دستآخر رویاروی با مسائل گریبانگیر روزمره و برخورد با زمین سفتوسختِ واقعیت ("آیندهی تاریک یا برهوت")، که بعد از تجاوز ۱۲روزه بُعد جدیدی پیدا کرده است: حالا امنیتْ خطخورده، همان ضعفِ محرزِ نظام سیاسی هنگام بروز جنگ در سطح خرد و کلان، یا زیر سوال رفتن آنچه این سالها "بازدارندگیِ محور مقاومت" خوانده میشد، که اکنون، با بحرانها یا اَبربحرانهای داخلی جمع شده است. حال، گفتن "حداقل امنیت داریم!" اگر به فحشخوردن نینجامد با خندهای تلخ و تمسخرآمیز بدرقه میشود. اقتصاد بازار آزاد نیز تاب هر چیزی را داشته باشد ناامنی و بیثباتی را نمیتواند تاب آورد. به همین دلیل، او هم با پرچمِ وارونهی "توسعه و پیشرفت" در ایران ثبات و امنیت و پیشبینیپذیری و آیندهی روشن میخواهد تا احساس نکند یکهو موشک میخورد وسط کسبوکارش. مزید بر این، توازن میانِ اجرای سیاستهای خارجی نظام سیاسی (همان پیشبردِ ایدئولوژی مطلوب گفتمان انقلاب اسلامی ورای مرزها) و اقتصاد برهم خورده است، به نقل از حسین مرعشی و بسیاری دیگر چون او «ایران فقیر نمیتواند حوزه مقاومت را مدیریت کند و رشد دهد، اگر کسی دنبال تفکر شیعی است امروز شرایط اقتصادی ایران هیچ اعتباری برای علمای شیعه و برای سیاست حکومت دینی درست نکرده»، یا پولی ندارد خرج کند. همچنین، طبق گفتههای علی سرزعیم، دیگر مثل «دوران ریاست جمهوری حسن روحانی پولی نیست که کشوری مثل سوریه را حفظ کند، دولت کنونی در حقوق دادن به کارمندانش گیر کرده است و دستها برای فعالیتهای برون مرزی بستهاند» (سرزعیم با اشاره به همین معضل نفوذ نهادهای نظامی به اقتصاد را نیز توجیه میکند).
بنابر این وضعیت جدید، تضاد و تعارض میان اسلام سیاسی و اقتصاد-سیاسی به لحظهای حیاتی رسیده است، بهعبارت دیگر حکومت اسلامی و نیروهای ایدئولوژیکش جدیترین مانعِ برای اقتصاد کشور و توسعه و پیشرفت "ایران" اند. لحظهای که بیش از پیش نظام سیاسی مستقر را به شریکی بسیار بد برای راست میانه و طبقهی اقتصادیش بدل کرده است: یعنی، اولاً طی این دورهی چهلواندی ساله اپوزیسیون بسیاری برای خود دستوپا کرده و همچنان روی همین ریل حرکت میکند؛ ثانیاً دست به اصلاحات سیاسی بنیادی (هم در سیاست داخلی، مثلاً حاکمیت قانون، سپردن حقوق سلب شده، فضای باز سیاسی و...، و هم سیاست خارجی، مدارا با اسرائیل و پیوستن به جهانی با محوریت آمریکا) و اصلاحاتِ ناگزیرِ اقتصادی (شوک درمانی و ترس از شورشهای محتمل) نمیزند. از اینرو نه فقط خود، که شریک همیشه همراهاش، و "مابقی" را با تهدید وجودی روبهرو میکند (تهدیدی سابقهدار) و در وقت مقتضی به کل کنار گذاشته خواهد شد (اینجا ملیگرایی برای جداسازی نظام سیاسی از ایران و تمامیت ارضیاش شدیدتر به کار گرفته خواهد شد و نظام سیاسی میکوشد بیشتر خود را با تاریخ پیش از اسلام مرتبط نشان دهد). در واقع میتوان گفت با وضعیتی طرفایم که نظام سیاسی و دولت بهاقتضای سیاستهای پی گرفته، اعضا و جوارحش مثل ژلهای که در هوای گرم قرار میگیرد شُل شده است.
افغانستانیستیزی و موج اخراج کارگران افغانستانی و جذب کارگران ایرانی با دستمزد بیشتر درست پس از تجاوز ۱۲روزه، امتیاز دادن یا پاسخی حداقلی به بحرانهای داخلی و احتمال شورش یا خیزش بود و گرفتن اندکی قوام برای پایدار ماندن (گونهای همبستگی فاشیستی که قهرهای داخلی و خارجی را، قهر میان جامعه و نظام سیاسی یا دولت را، به یک آشتی فوری بدل میکند، آشتیای بسیار کوتاه مدت). همین وضعیت است که راست میانه را بر آن داشته بهمیانجیِ گونهای سرمایهگذاری عاطفی، یعنی شور و هیجانِ آن رویا (رویای ایران آباد و آزاد و زیبا، افتادن روی ریل پیشرفت و توسعه، مرد میهن آبادی) و اضطراب و تعلیقِ ناشی از تجاوز ۱۲روزه مترصدِ گذار از نظام سیاسی کنونی به نظمی بهاصطلاح "جدید" باشد که هم شریکی بهتر را جایگزین کند و هم بهزعم محمود کحیل دیگر میتواند به جهان عربی بپیوندد که با مسئلهی فلسطین و دیگر مداخلاتِ استعماری خداحافظی کرده است (البته میتواند محض خالی نشدن عریضه شکلی از اعتراضهای خیابانی را نسبت به نسلکشی اسرائیل نگه دارد، مثل ترکیه و اروپا و...). در نتیجه، راست با این طرح، محضِ تحول/تکامل موردانتظار بعدی، موثرترین رگولاتور برای تنظیم و شکلدهی به جریان عواطف شورمندان و مابقیِ جامعه است: صلح پایدار با جهان غرب و برقراریِ امنیت، تغییر سیاستهای ارزی، رشد اقتصادی و مهیاشدن فضا برای جذبِ سرمایهگذاریهای غربی، بالارفتن ارزش پول ملی، قول نزدیککردن منحنی اعتماد به بازار مصرف به منحنی اعتماد به بازار سرمایه، حل ابربحرانها و... .
عجیب نیست که راست میانه، جنگ و تعلیق پس از آن را فرصتی سودآور میبیند، عجیب نیست که نه فقط رأس دولت، بلکه اقتصاددانان نزدیک به حکومت از همکاری با غدههای خوشخیم اپوزیسیون صحبت میکنند و بیشترین حضور و بیشترین بیننده را در شبکههای اجتماعی دارند. راست میانه با تأکید بر شرایط نه صلح نه جنگ و روشن نگهداشتن آژیر نااطمینانی در فعالیتهای اقتصادی، امنیت و صلح فوری میخواهد حتی اگر تعارف کند. عجیب نیست که از سویی فرهاد نیلی بدون اشاره مستقیم به نظام سیاسی هشدار میدهد: «رشد اقتصادی مثل ماشین زمان است، ما را به آینده میبرد. فقط ۱ درصد کاهش در رشد اقتصادی میتواند ما را ۷۵ سال عقب بیندازد؛ یعنی دو نسل کامل فرصت پیشرفت از بین میرود». از سوی دیگر، حسین مرعشی در اِکو ایران میگوید: «کسانی که واقعاً به درد مملکت میخورند، باید التماسشان کنیم بیایند و مسئولیت بگیرند، اگر همه متخصصان جمع شوند، حتی دگراندیشان و ایرانیهای مقیم خارج که تخصص دارند، میتوانند با کمک ما مشکلات ایران را حل کنند».
تصویر زندگی راحت، که فقط غرب با ایدهی مقاومتناپذیر لذت، کیف بری از شرم، حالا ممکن یا ناممکن، توانست به همهی جهان بفروشد، همزمان در قلب جنبش یا خیزش یا تحرک این چند سال اخیر بوده. قبول داری؟ آیا جلوی این میتوان، باید، ایستاد؟ تو حاضری با کدام جمع، امروز، دست به کدام شکل از مقاومت در برابر چه دقیقاً بزنی؟
قبول دارم، هرچند که کار از قبول داشتن یا نداشتن گذشته، چون بریدن بند نافِ عاطفی رویای مذکور و جایگزینی جریان آن با جریانی دیگر سهل و آسان نیست؛ چشمهای بازْ چنان بسته به تصویر آن رویا هستند که حتی آوردن فکت از جنایات تاریخی سیاست لیبرالیستی (خواه در استبداد دینی خواه در دموکراسی سکولار) و استعمار بهانحاء مختلف هیچ میشود. در واقع، آن رویا، آن تصویر، به مدتی مدید در بسیاری پختهشده و جا افتاده است. این چشمهای بازِ بسته، اکثریت را تشکیل میدهند، سرهایی که خیال پرواز از اینجا به جایی بهتر را میپرورند حتی اگر آنجای بهتر "ایران آباد و آزادِ" وعدهدادهی راست میانه یا افراطی باشد و از جایشان تکان نخورند؛ خیال پروازی مثلِ آویزانشدن از یا پرواز بر بال هواپیمایی آمریکایی که افغانستان را تَرک میکند، ولی بلافاصله تصویر با سقوط آدمهایی که بر بال باد نشستهاند شکافش نمایان میشود. در چنین لحظاتی است که همان تصویر میکوشد تناقضهای سرشتنمایش را بر گردن اندیشه/فلسفهی انتقادی، اندیشهی چپ و روشنفکری بیندازد (وقتی از اندیشهی انتقادی صحبت میکنم از آرش اباذری صحبت میکنم و از بسیاری دیگر به دقت و توانایی او).
با این همه، بنابر تجربههای نزدیک این تنها تصویر از لحظهی خیزشها و جنبشهای اخیر نیست، این تصویر و اکثریت همراهش، به هر دلیلی، همواره و خودبهخود واکنشی منفعلانه و کینتوزانهاند به اقلیتی شرمگین از آن رویا، اقلیتی که هم منتقد این تصویر پَست این شکلِ زندگیِ پستاند و هم حامل تصویری دیگر یا شکلی دیگر از زندگی، این اقلیت را صرفاً اندیشمندان تشکیل نمیدهند، بلکه در شاخهها و رشتههای مختلف بروز میکنند (نگاه کنید به روایت موسیقی درست پس از انقلاب ۵۷ در مستند بزم رزم). اینها بهخودیخود توان ایستادنند. یکی از نخستین متنهایی که بلافاصله پس از زن، زندگی، آزادی نوشته شد، «نامهای زندگی» (از عادل مشایخی) نام داشت. از این لحظه به بعد ”دیگری“ معنا و رنگ متفاوتی میگیرد. میتوان گفت مشایخی (به اشخاص و گروههای دیگر نیز میتوان اشاره کرد و طبعاً به فعالیتهای متفاوتشان) از دیگری-شدن سخن میگوید وقتی مینویسد: «حجاب اجباری فقط یکی از تکنیکهای انقیاد و استثمار در نظام زیست-قدرتی است که زندگی را تنظیم و پایگانهای اجتماعی و انواع و اقسام تبعیضها را تولید میکند و وقتی در مواجهه با “توان زندگی” درمیماند و احساس عجز میکند به ماشین تولید مرگ تبدیل میشود. زنان ایرانی دهههاست شدیدترین شکلهای انقیاد و استثمار را تجربه میکنند و یکتنه با هر ابزاری که در دسترس داشتهاند و با همهی محدودیتها، در عرصههای مختلف برای چیرگی بر این انقیاد و استثمار و بازیافتن توانشان جنگیدهاند. اکنون این انقیاد و مبارزه علیه آن وارد مرحلهی جدیدی شده است. هر کس از این نظام قدرت و محدویتها و مراقبتها و نظارتهای آن رنج میبرد و علیه آن میجنگد، گونهای ”زن-شدن“ را تجربه میکند». بنابراین در تجربهی زن-شدن، ایدهی مقاومتناپذیر لذت، کیف بری از شرم مطلقا وجود ندارد. زن-شدن با تجربهی شرم، رنج و دردی آغاز میشود که جسم و جان را درمینوردد و شخص را وامیدارد به حل مسائلی که دردناک و رنجآمیز است، به کشف و ابداع امکانهای جدید زندگی، شکل دیگری از زندگی جمعی. این نقل را آوردم که بگویم فلسطین نامی دیگر از نامهای زندگی «ما»ست، همینطور افغانستان، و... . ما شرمگینها با فلسطین و افغانستان سلسلهای از حالتها و مسائل را به جان تجربه میکنیم که شرط ارتباط است (و اِلا رفیقِ نیمراهایم)، شرط سفر به جایی دیگر (نه سفرهای توریستی و... ). شرمزدهها با قصهگفتن (به هر شکل یا فرمی) از آنچه در غرب آسیا میگذرد هم میتوانند تار از پودِ آن تصویر/شکل زندگیِ پَست باز کنند و هم میتوانند امکانهای جدید زندگی را بیابند، پذیرفتن مسئولیت در برابر رنج دیگری/خود.
بهرغم همهی تهدیدهای وجودی که میخواهد هر تصویر بهراستی بدیل، هر تلاش فعالانه برای کشف امکانهای دیگر را نیست کند، من هم اینجا ایستادهام و اینجا خواهم ماند (سال گذشته، در جایی، همراه جمعی، سعی کردیم با نمایش پنج فیلم از تجربهی زیست هموطنان افغانستانی، و البته به میزبانی ایشان، مسائل دیگری/خود را بهتر درک و صورتبندی کنیم. کاری که امسال پس از تجاوز ۱۲روزه نتوانستم انجام بدهم، با سوءاستفاده از متن تو میخواستم قصهی تصویریِ قطعهقطعهای سرهم کنم از «جریانی زیرزمینی» که میتواند بدنهای رنجدیده در منطقه را به هم مرتبط کند. ولی شیوهی مدیریت اسرائیلی به پشتیبانی غرب بهتر عمل کرد و نشد. تهاجم آنها با همهی پیچیدگیهای خرد و کلانش کینهورزی است علیه مقاومتهای بدیل در منطقه و نه صرفاً نظام سیاسی حاکم، علیه آنهایی، که برخلاف نظام سیاسی حاکم و طبقهی اقتصادی همبستهاش، به انحاء مختلف میخواهند تابع آن رویا نباشند).