1403 / 04/18 18 : 48
صحبت از خشم و سوگ

صحبت از خشم و سوگ

نويسنده: جودیت باتلر | مترجم: ستاره شهدایی | تاریخ انتشار: 1404/11/10

تصویر: «بدون عنوان»، از سری هشت هولوگرام (۱۹۹۸-۲۰۱۴)، لوئیز بورژوا

 

از خشم سخن‌گفتن، همیشه به ما اجازه نمی‌دهد که ببینیم چگونه خشم، اندوه را در خود حمل می‌کند و روی آن‌را می‌پوشاند. پس من، دست‌کم امشب، نمی‌توانم به‌خوبی این‌کار را انجام دهم. اندوه اغلب چه‌قدر به فریادِ خشم خاموش می‌شود؟ چطور می‌شود که اندوه می‌تواند فروریزی خشم را رقم زند؟ آیا چیزی برای یادگرفتن از این قدرتِ خاصِ سوگ که خشم را از تورم ویرانگرش تهی می‌سازد، در سرچشمه‌های عدم‌خشونت وجود دارد؟ آن کارسن می‌پرسد: «چرا تراژدی وجود دارد»؟ و بعد پاسخ می‌دهد: «چون تو پر از خشمی. چرا پر از خشمی؟ چون  پر از ماتمی. از جلاد بپرس چرا سر انسان‌ها را می‌بُرد؟ می‌گوید که خشم او را وادار می‌کند و خشم از سوگ زاده شده است. عمل قطع‌کردن و دورانداختن سر قربانی این اجازه را به او می‌دهد که همه‌ی ماتم‌هایش را دور بریزد. شاید فکر کنی این در مورد تو صدق نمی‌کند، ولی تو هنوز آن روز را به یاد داری که زنت تو را به مجلس ختم مادرت می‌رساند. سر چهارراه به جای راست به چپ پیچید، و تو باید سر او چنان جیغ بلندی می‌کشیدی که رانندگان دیگر برگردند و نگاهت کنند. وقتی تو سر همسرت را بریدی و از پنجره بیرون انداختی، آنها سری به تأیید تکان دادند، دنده را عوض کردند و راهشان را رفتند.»

سوگ غیرقابل‌تحمل است و از این تحمل‌ناپذیری است که کسی می‌کُشد، کشتنی که منجر به ماتم بیشتری می‌شود. آیا ما هنوز دستمان آمده که این گذار از سوگِ غیرقابل‌تحمل به خشم غیرقابل‌کنترل و ویرانگر چطور کار می‌کند؟ شاید تصور بر این است که سوگ با خشونت پایان می‌یابد، انگار که خودِ سوگ می‌تواند کشته شود. آیا ممکن است ما یکی از سرچشمه‌های عدم‌خشونت را در قابلیت سوگواری بیابیم، تا با فقدانِ تحمل‌ناپذیر بمانیم بدون این‌که آن را تبدیل به ویرانگری کنیم؟ اگر می‌توانستیم سوگ خود را تحمل کنیم، آیا کمتر متمایل به (باز)حمله‌کردن یا ضربه‌زدن خواهیم بود؟ و اگر این سوگ تحمل‌ناپذیر است، آیا راه دیگری برای زندگی با آن وجود دارد که با تحمل آن، یکی نباشد؟

ما شِمای این دایره‌ی هولناک را می‌شناسیم: ویران‌کردن برای بازداشتنِ سوگِ تحمل‌ناپذیر، برای پایان دادن به امر تحمل‌ناپذیر،که به‌واسطه‌ی بازویرانگری، تنها منجر به دوچندان کردنِ فقدان می‌شود. شاید این عملِ ویرانگر راهی است برای اعلانِ این که آن‌چه غیر قابل تحمل است، از این پس مشکل کس دیگری است و نه مشکل من: «بفرما، تو این چیز غیر قابل تحمل را بگیر، دیگر مال توست». ولی آیا کسی تا به حال با ویران کردنِ زندگی دیگری سوگواری‌اش تمام شده است؟ چنین کنشی چه خیالی، چه تکبری در سر دارد؟ شاید قمار اینجاست که در ویرانگری، این «من» ناگهان تبدیل به کنشی محض می‌شود بالاخره خالی از انفعال و صدمه‌پذیری، بالاخره که یعنی برای لحظه‌ای گذرا. یا شاید در ویرانگری، شخص اصرار دارد که بقیه‌ی دنیا در حس ویرانی او فرو رود. اگر دنیا بدون آن‌هایی که از دست رفته‌اند قابل زیستن نیست، شکل مأیوسی از برابری‌خواهی پدیدار شود که بر اساس آن، همه باید رنج این ویرانی را تجربه کنند.

کنش‌های ویرانگرِ زاده شده از سوگِ تحمل‌ناپذیر شاید بر این فکر استوارند که با این فقدان همه‌چیز پیشاپیش نابود شده است، پس ویرانگری حشو می‌شود، تصویب آن‌چه پیشاپیش اتفاق افتاده است. اما شاید نشانه‌گرفتنِ دنیایی که چنین ماتمی در آن  ممکن است، تلاشی باشد برای ختم کامل ماتم؛ غلتیدن درون نوعی ویرانگری که سهمگینانه فقدانِ بیشتر را تکثیر کرده و بی‌محابا امر تحمل‌ناپذیر را توزیع می‌کند. طبعاً آن‌چه تحمل‌ناپذیر است، پیشاپیش بیش‌تر از آن است که ما بتوانیم تحمل کنیم. پس چگونه ممکن است چیزی بیشتر از آن باشد که از پیش زیادی است؟ این نوعِ هولناکِ امر وصف‌ناپذیر در آن شکلِ سهمگینِ سوگ که «ویرانگری» شناخته شده، در دنیا رها می‌شود. شاید بپرسیم: «آیا در این ویرانگری رضایتی هست؟ یا به‌راستی رضایتی وجود دارد که در جنگ یافت شود»؟ فروید به ما می‌گوید که برخی از اشکال ویرانگری هیچ لذت یا رضایتی به بار نمی‌آورند، بلکه تقریباً به‌طور ماشینی روشن و تکرار می‌شوند، بدون برآوردن هیچ رضایت نهایی، حتی در انتقام‌گیری. با این حال، همان‌طور که می‌دانیم گاهی رضایت‌های هولناکی در جنگ وجود دارند، رضایت‌هایی که باید در برابرشان مقاومت کرد. صلح تنها در مواردی بسیار نادر حالتی مطیعانه است. در اکثر موارد، صلح مبارزه‌ای است علیه ویرانگری؛ تمرینی است برای مقاومت در برابر رضایت‌های هولناک جنگ.

پس استدعای من چیست؟ آیا توصیه‌ی من سوگِ بیشتر است؟ آیا فکر می‌کنم که افزایش تصاعدی سوگ، ویرانگری کمتری در جهان به بار می‌آورد؟ نه، چنین نیست. حتی اگر فقط به این دلیل که سوگ تابع سنجش‌های ریاضی نیست. سوگ فقط برای ثبت واقعیتی نیست که یک نفر یا یک گروه یا تمام یک مردم از بین رفته‌اند، یا تقریباً از بین رفته‌اند. یک فرایندِ سرراست نیست که وقتی «اصل واقعیت» حکم خود را صادر کرد، پایان یابد. بله، آن‌کس یا کسانی که شما در سوگ‌شان نشسته‌اید قطعاً رفته‌اند. اما حتی وقتی هم که کم‌وبیش موفق شده‌ایم عزیز از دست رفته‌ای را در واقعیت روانی‌مان جذب کنیم، در اطوارهای‌مان، در پوشش‌مان، در شیوه‌های اندیشیدن و سویه‌های گفتارمان، این سوگ پایان نمی‌یابد. عزاداری با راه دادن به دگردیسی ناخواسته‌ای سر و کار دارد که نه شکل کامل و نه تمام ابعاد دگرگونی‌هایش را نمی‌توان از پیش شناخت. این تأثیرِ دگردیسانه‌ی از دست دادن همیشه در معرض خطر از شکل افتادگی است. هر چه باشد، نمی‌تواند اراده شده باشد. نوعی ناکردن است. در میان روز و در حالِ انجامِ کاری موج‌ها به ما برمی‌خورند و همه چیز می‌ایستد. سست می‌شویم، حتی می‌افتیم. آن موج چیست که ناگهان جاذبه‌ات و حرکت رو به جلوی‌ات را سلب می‌کند. چیزی که فرامی‌گیردت، وادار به توقف‌ات می‌کند و به زمین می‌زندت. از کجا می‌آید؟ نامی دارد؟ چیست که در چنین لحظاتی که ما مؤکداً ارباب خود نیستیم، مدعیِ ماست؟ وقتی افراد خاصی را از دست می‌دهیم یا وقتی از تعلّق به جایی یا جمعی برکنار شده‌ایم، شاید چنین باشد که چیزی از آنکه هستیم ناگهان فروزان می‌شود، چیزی که گره‌هایی را که به دیگران خورده‌ایم ترسیم می‌کند، که به ما نشان می‌دهد به یکدیگر پیوسته‌ایم و پیوندهایی که ما را تشکیل می‌دهند نیز ما را گیر رهایی می‌اندازند، در بی‌شکلی ترک‌مان می‌کنند. اگر من در شرایطی که کیستیِ من درگیر توست، تو را  از دست بدهم، پس من نه‌فقط عزای از دست داده را می‌گیرم بلکه من برای خود بررسی‌ناپذیر می‌شوم، و این زندگی، تحمل‌ناپذیر.

من بدون تو کیستم؟ من تنها اینجا نبودم و تو آنجا، بلکه این «من» در گذرگاه بود؛ آنجا با «تو»، ولی همچنین اینجا. پس می‌توان گفت من  پیشاپیش بی‌مرکز بودم و این باارزش بود و با این حال، وقتی ما از دست می‌دهیم زمین خود را می‌بازیم و ناگهان در معرض خطرِ گرفتنِ جان خود یا جان دیگری قرار می‌گیریم. شاید آنچه در آن هنگام از دست داده‌ام دقیقاً همان حسی است که می‌گوید من بدون تو می‌توانم زندگی کنم، حتی اگر معلوم شود که من می‌توانم بدون آن «تو» که برحسب اتفاق تو بودی زندگی کنم؛ حتی اگر آن وقتی که فکر زنده ماندن ناممکن بود، من از زنده ماندن خود غافلگیر شده باشم. اگر من می‌توانم بدون تو زندگی کنم و می‌کنم، تنها از این روست که من، انگار، جایگاه این «تو» را از دست نداده‌ام: همان که من خطاب خود را به او معطوف می‌دارم، همان مخاطب تعمیم یافته‌ای که من پیشاپیش در زبان به او گره خورده‌ام، در صحنه‌ی خطاب که شرطِ زبانیِ بقاپذیریِ ماست. این «تو»ی در گیومه، می‌تواند تو باشی یا آن دیگری با اسمی دیگر، شاید هم «تو»یی باشد که هنوز به هیچ عنوان نمی‌شناسمش، شاید حتی مجموعه‌ای گسترده از «تو»های عمدتاً بی‌نام که با این حال هنوز، جاذبه و حرکت مرا نگاه می‌دارند. و بدون «تو»، آن ضمیر نامعینِ بی‌قیدِ گستردنی، ما شکسته‌ایم و می‌افتیم. یک فقدان شاید کاملاً شخصی، خصوصی و منزوی‌کننده به نظر آید، اما همچنین ممکن است مفهومی غیرمنتظره از اجتماع سیاسی فراهم آورد،‌ یا حتی یک پیش‌آگهی از سرچشمه‌ای برای عدم خشونت.

اگر زندگی‌ای که از آنِ من است در اصل یا سرآخر از زندگی تو جدایی‌پذیر نیست، پس این «ما»یی که ما هستیم تنها ترکیبی از تو و من و دیگران نیست، بلکه مجموعه‌ای است از پیوندهای وابستگی متقابل و اشتیاق. و ما نمی‌توانیم این پیوندها را انکار کنیم یا ویران سازیم بی‌آن‌که چیزی بنیادین در باب شرایط اجتماعی زیستن خود را کتمان کنیم. آنچه در پی می‌آید یک حکم اخلاقی برای حفظ آن پیوندهاست، حتی پیوندهای مفلوک، که به معنای پاسداری دقیقاً علیه آن اشکال ویرانگری‌ای است که جان ما و دیگر زندگان و شرایط زیست‌بوم زندگی را می‌ستانند. به عبارت دیگر، پیش از هر از دست‌دادنی، ما در دیگری از دست رفته‌ایم، بدون دیگری گم شده‌ایم، ولی این‌را هیچ‌گاه آن‌چنان که به وقت از دست دادن می‌دانیم نمی‌دانستیم. این شیفتگی راهی است برای توصیف روابط اجتماعی‌ای که قدرتِ نگاه داشتن و در هم شکستن ما را دارند. بسی پیش‌تر از آن‌که ما وارد قراردادهایی شویم که تأیید کنند، روابط ما برآیند انتخاب‌های ما هستند، ما پیشاپیش در دستان دیگری قرار گرفته‌ایم: راهی پر هیجان و پر هراس برای شروع. ما از آغاز هم ساخته و هم واساخته به دست دیگری هستیم و اگر این‌را نپذیریم، شور، زندگی، و از دست دادن را نپذیرفته‌ایم. شکلِ زیسته‌ی این نپذیرفتن ویرانگری است. شکل زیسته‌ی تأیید آن، عدم‌خشونت است. شاید عدم‌خشونت تمرینِ دشوارِ اجازه دادن به خشم است تا در سوگ فروریزد. فقط آنگاه است که فرصت این درک را پیدا می‌کنیم که ما به دیگران پیوسته‌ایم، طوری که  آنکه من هستم یا آنکه تو هستی همین رابطه‌ی زنده‌ای است که گاه آن‌را از دست می‌دهیم. با سرعتی عظیم، گاهی از امر تحمل‌ناپذیر به‌دور می‌رانیم یا که دقیقاً خود را به چنگش می‌رانیم، یا هر دو را همزمان انجام می‌دهیم، بی‌آنکه بدانیم چگونه حرکت می‌کنیم یا با چه پیامدهایی. شکیبایی در برابر از دست‌دادنی تحمل‌ناپذیر به نظر تحمل‌ناپذیر است. با این حال، آن کُندی، آن بازدارنده، می‌تواند شرطِ نشان دادنِ آن چیزی باشد که ما ارج می‌نهیم، و حتی شاید نشان دادنِ آن گام‌هایی که باید برداشت تا باقیمانده‌ی آنچه را که عاشقانه دوست داریم محفوظ بداریم.

ممنون.

آوریل ۲۰۱۴

منبع: یوتوب