1403 / 04/18 18 : 48
فرستاده‌هایی از بیروت: خوش‌بینی در مبارزه علیه استعمار معاصر

فرستاده‌هایی از بیروت: خوش‌بینی در مبارزه علیه استعمار معاصر

نويسنده: نادیا بوعلی | مترجم: نینا قلندری | تاریخ انتشار: 1405/03/09

Sliman Mansour, “The Village Awakens” (1987), aqueous print on archival Canson rag paper, 21 x 16 inches

 

یادداشت آتوپیا: نادیا بو علی روانکاو لبنانی و استاد دانشگاه آمریکایی بیروت متون درباره‌ی زندگی و سوژگی زیر حملات اسرائیل نوشته است که بخش اول آن را می‌خوانید. اصطلاح «دلبستگی بی‌حمانه» یادآور کتابی از لورن برلانت، استاد و منتقد ادبی فقید، درباره‌ی زندگی و فرهنگ آمریکایی معاصر است: «خوش‌بینی بی‌رحمانه». آن امید و میلی که به بهبود شرایط و آینده داریم اما چون مستلزم چشم‌پوشی بر موانع واقعی پیش‌روی ماست، به ضررمان تمام می‌شود. خوش‌بینی‌مان اجازه نمی‌دهد به سراغ واقعیت برویم، و بنابراین نسبت‌به خودِ آینده‌مان قسی‌القلب می‌شود. متن زیر را می‌توان در زمره‌ی نوشتار جنگ(زده) قرار داد.

 

 

 

نیروی نوینِ استعمار شبیه به گذشته‌اش نیست؛ نه هیچ تمایلی به فهمیدنِ استعمارشدگان دارد و نه حتی ادعایی مبنی بر اینکه آن‌ها نیازمند روشنگری‌اند. امروز ماجرا بسیار ساده‌تر است: فقط حذف در کار است، و بس. آن تکبّر ادعای هم‌زیستی، رواداری، و قوانینِ تغییر کیش و ادغام فرو ریخته‌اند. حذف کن، فتح کن، مسلط شو، بدون توسل به توجیه حقوقی یا دادرسی. البته زرادخانه‌ای ایدئولوژیک برای این سلطه وجود دارد، اما این زرادخانه دیگر حتی شایسته‌ی نقد ایدئولوژی هم نیست. دیگر هیچ حجاب ظاهری وجود ندارد که بتوان آن را شکافت یا بازنمایی کرد؛ تنها قساوت جنگ و کشتار جمعی باقی مانده است. دیگر دستاورد چندانی از تحلیل‌های تاریخی حاصل نمی‌شود؛ تاریخ مرزها و محدودیت‌های خود را عیان می‌سازد و در مواجهه با ساختار، پیش‌پافتاده و مبتذل به نظر می‌رسد. بازنویسی تاریخ استعمار، پیامدهای پسااستعماری آن و شکست‌های استعمارزدایی، تفاوت چندانی در تجربه خشونت عریانی که مردم فلسطین، لبنان، عراق، سودان، مصر، ایران و تقریباً تمام نقاط خارج از ائتلاف امپریالیستی جدید با آن مواجه هستند، ایجاد نمی‌کند. نیازی به تبیین و تشریحِ نیروی سلطه نیست؛ آنچه معماگونه است و درخور مواجهه‌ی مستقیم مقاومت است؛ استقامت در برابر نابودی. چرا انسان‌ها مقاومت می‌کنند؟ در برابر مقصد تاریخی، در برابر جبر تجربه‌ی تاریخی، در برابر سرنوشتِ انقیاد. آنچه یک تحلیل می‌طلبد، همین تاب آوردن و زنده ماندن است؛ به رغم وسوسه‌ی یک مرگِ آسوده و تن دادن به تسلیم. این سرکشی و امتناع در برابر بازگشت به وضعیتِ سکونِ محض چیزی‌ست که تحلیل می‌طلبد. متن‌های بسیاری در مورد تحلیل سازوکارهای روانی سلطه، زور، قدرت و سیطره نوشته شده، اما صبر و توجه کمتری صرف این سرسختیِ صلب‌ِ ماندن در وضعیت می‌شود؛ تاب آوردن آن‌جا که درد تن به تسکین نمی‌دهد؛ احیاء در جوار امرِ تحمل‌ناپذیر، و از سر گذراندن آن شبی که در آن تمام گاوها سیاه‌اند.

چرا در مواجهه با آوارگی، سلب مالکیت، از دست رفتن کرامت و تحقیر مداوم، باید ادامه داد و در برابر سلطه پایداری کرد؟ نادیده گرفتن این پدیده‌ها صرفاً به عنوان اشکالی از دل‌بستگی‌های بی‌رحمانه حاکی از شتابزدگی است؛ همچون بسته شدن به ارابه‌ی ازخودبیگانگی، یا زنجیر شدن به هویت‌های متعفنی که مانند بختک بر سینه‌ی زندگان سنگینی می‌کنند و راه گریزی از آن‌ها نیست. هویت در اینجا بیشتر یک امر تبعی است؛ نه فقط به تعبیر فرانتس فانون «پوست‌زایی» [epidermalization] بلکه بیشتر شبیه به کفِ روی موج‌های اقیانوس. شاید آنچه در اینجا در جریان است، نوعی رمانتیسیسم معکوس باشد: جان باختن در راه یک «اجتماعِ خیالی» [imagined community] که اصولاً امکان تحقق ندارد، با مردن برای یک ملت فرق دارد؛ ملتی که ریشه‌ای در گذشته و آینده دارد، ایده‌آلی جاودانه که مانع از آن می‌شود که زیستِ اخلاقی (Sittlichkeit) تحقق یابد. رمانتیسیسم معکوس دقیقاً چیست؟ شاید بتوان آن را نوعی زیبایی‌شناسیِ سرخوردگی دانست؛ تعلیق اصالت که زمانی به نمایش در می‌آید که انگار آدمی دارد در نوعی تعلّق داشتنِ اصیل سُکنی می‌گزیند. کِیفِ خُردکردنِ تعلّق—پدیده‌ای که ما بارها و بارها در پروپاگاندای صهیونیستی شاهدش بوده‌ایم— لایه‌ای پنهان دارد: حذف کردن توپولوژی تعلّق بر فانتزیِ انکارشده‌ای صحه می‌گذارد که استعمارگر در دل می‌پروراند؛ فانتزی‌ای که انسانِ مطرود، انسان بی‌خانمان، با شجاعت آن را درمی‌نوردد و در آن سُکنی می‌گزیند. شجاعت دقیقاً همان چیزی است که در محلِ شکستِ انکار پدیدار می‌شود؛ شجاعت به گونه‌ای می‌چسبد و می‌ماند که کِیف به آن رشک می‌برد.

دلبستگی‌های مالیخولیایی، سوگواری به مثابه تعلّق، با تعلّق داشتن به یک ارغنونِ زیست‌سیاسیِ مرگ، به لویاتانِ زور و سلطه که هم بی‌جان است و یک ماشین مرگ، یکسان نیست. این تفاوت، فرعی نیست: فانون نکته‌ای حیاتی را درباره مبارزه ضداستعماری دریافت؛ اینکه مبارزه هم‌زمان هم علیه خود و هم علیه دیگری است. بیش از یک میلیون آواره در لبنان امروز، دقیقاً درگیر همین شکل از مبارزه شده‌اند: مبارزه علیه ستمِ نابودگریِ استعماری، و مبارزه علیه دلبستگیِ عمیق به خانه، به امر مأنوس، به خانواده... بوطیقای فضا تعلّق را به گدایی می‌طلبد. مکان‌نگاریِ (توپوگرافی) روح [یا جان] به فضاها گره خورده است؛ به خانه‌ها، باغ‌ها، باغستان‌های زیتون و چراگاه‌ها. اما در نهایت، به صندوق عقب یک خودرو، به یک چشم‌اندازِ کوچ‌نشینانه، و به بی‌خانمانیِ آمیخته به نومیدی نیز زنجیر می‌شود؛ بی‌خانمانی‌ای که می‌تواند چنان با ویرانیِ فرم و ساختار خو بگیرد و سر کند که آسایشِ خرده‌بورژوایی ما را به لرزه درآورد. 

تعلّق در آوارگی به گذشته عقب می‌نشیند، باید نفی شود، بلکه زندگی بتواند بر پیاده‌روها، بر ساحل‌ها و کناره‌های آب، و در مدارس دولتی‌ای که پناه‌گاهی از دلِ وانهادگیِ مطلق فراهم می‌کنند، ادامه یابد. این شرایط طردشدگی، نوعی خوش‌بینی در خود نهفته دارد: تنها از دلِ امر منفی است که جهانی دیگرگون می‌تواند سربرآورد؛ نه از طریق دل‌بستگیِ بی‌رحمانه به امیدهای ازدست‌رفته، بلکه از خلال ماندن در فروپاشیِ همه‌ی استعلایی‌ها: نه امر والایی در کار است و نه توهمی؛ تنها ماندن در میان همین میانه‌ی شکسته است و ماندن در کنار امر منفی. به‌رغم فریاد بلند مداح و مرثیه‌سرایی راوی، تجربه‌ی مبارزه‌ی ضداستعماری در سکوت طنین‌انداز می‌شود؛ در تاب آوردنِ امر طاقت‌فرسا، امر بیان ناپذیر. این همان چیزی است که ما به وفاداری به آن فراخوانده شده‌ایم.

 

منبع: https://communispress.com/dispatches-from-beirut