تحریریهی سایت جدلیه
از زمانی که اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ حملهی خود به ایران را آغاز کرد، این مناقشه عمدتاً از دریچهی تشدید تنشهای نظامی و نوسانات در بازارهای جهانی انرژی تحلیل شده است. با این حال، پیامدهای این جنگ بسیار فراتر از قیمت نفت است. افزایش مخاطرات برای کشتیرانی در خلیج فارس، آسیبپذیری زنجیرههای تأمین جهانی را که به حرکتِ بدون وقفهی کالاها، کالاهای کارخانهای (صنعتی) و نهادههای تولید در سراسر منطقه وابسته هستند، آشکار ساخته است. درحالیکه دولتها، شرکتها و بازارهای مالی در حال ارزیابیِ پیامدهای این رویداد هستند، تنگهی هرمز به عنوان پرسش استراتژیک مرکزی ظهور کرده است که اکنون مجموعهای از مسائل دیگر پیرامون آن میچرخند: امنیت منطقهای، تجارت جهانی، جریانهای انرژی، کریدورهای زیرساختی، تحریمها، بازسازی و نظم سیاسی آیندهی خاورمیانه. اینکه تنگه همچنان باز و قابل عبور باقی بماند، به عرصهای مناقشهبرانگیز تبدیل شود، یا از طریق ترتیبات جدید لجستیکی دگرگون گردد، به کانونی بدل شده است که چشماندازها و تصورات رقیب دربارهی آیندهی منطقه از خلال آن با یکدیگر به رقابت و چانهزنی میپردازند.[1]
برای کالبدشکافی این پویاییهای گستردهتر، به سراغ آدام هنیه، اقتصاددان سیاسی میرویم؛ کسی که آثارش از دیرباز به بررسی جایگاه خلیج فارس در سرمایهداری جهانی، اقتصاد سیاسیِ همپیوستگی (ادغام) منطقهای و رابطهی میان قدرت دولت، انرژی و امپراتوری پرداخته است. هنیه در این مصاحبه، روایتهای تقلیلگرایانه از جنگ را که اهمیت آن را صرفاً به نوسانات قیمت نفت کاهش میدهند، به چالش میکشد. در عوض، او این مناقشه را در بستر اقتصاد سیاسیِ گستردهترِ امپراتوری تبیین میکند و نشان میدهد که اهمیت استراتژیک خلیج فارس نه تنها در صادرات انرژی، بلکه در نقش محوری آن در زنجیرههای تأمین جهانی، بازارهای مالی و کریدورهای زیرساختیِ نوظهور نهفته است. این گفتوگو به بررسی پیامدهای جنگ بر قدرت ایالات متحده، عادیسازی روابط کشورهای خلیج فارس و اسرائیل، وابستگی به سوختهای فسیلی و بازسازی منطقهای میپردازد و در عین حال برجسته میکند که چگونه هزینهها و عواقب این منازعه، به شکلی نابرابر و نامتناسب بر دوش جمعیتهای آسیبپذیر در سراسر خاورمیانه، آفریقا و جنوب آسیا سنگینی میکند. تز مرکزی هنیه این است که این جنگ را نباید به عنوان یک رویداد ژئوپلیتیکیِ مجزا و گسسته فهمید، بلکه باید آن را بخشی از یک مبارزهی گستردهتر بر سر سازماندهیِ تجارت، جریانهای سرمایه، زیرساختها و اقتدار سیاسی در نظم جهانیِ بهسرعت در حال تغییر دانست.
شما در نوشتههای اخیر خود، بر محوری بودن تنگهی هرمز نه تنها برای جریانهای جهانی نفت، بلکه به شکلی گستردهتر، برای زنجیرههای تأمین تأکید میکنید. از نظر شما، کدام جنبهها از اختلالاتِ کنونی مورد غفلت قرار گرفته یا کمتر تحلیل شدهاند؟ و با نگاه به آینده، یک رژیمِ تحتِ سلطهی ایران بر این تنگه،[۲] چه معنایی میتواند برای سازماندهیِ تجارت منطقهای و جهانی داشته باشد؟
بخش عمدهای از پوشش رسانهای پیرامون ابعاد اقتصادیِ جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، بر نوسانات قیمت نفت و تأثیر آن بر مصرفکنندگان در ایالات متحده یا اروپای غربی متمرکز بوده است. آنچه در این میان نادیده گرفته میشود این است که تنگهی هرمز صرفاً یک گلوگاهِ نفتی نیست، بلکه یک مسیر تجاریِ عمده برای بسیاری از کالاهای اولیهی دیگر، از جمله مواد شیمیایی پایه، خوراکِ پتروشیمی، کودهای شیمیایی و آلومینیوم به شمار میرود. از این حیث، این جنگ نشان داده است که ما باید از کلیشههای شرقشناسانهای که کشورهای خلیج فارس را صرفاً به عنوان «شیرهای بزرگِ نفت» میبینند، دست بشوییم و محوری بودنِ آنها را در زنجیرههای وسیعترِ تأمین صنعتی در جهان درک کنیم.
این مسئله بهویژه از آن رو حائز اهمیت است که پیوندهای تجاریِ اصلی خلیج فارس اکنون به شکل فزایندهای به سمت شرق متمایل شده است، نه اینکه عمدتاً به سمت ایالات متحده یا اروپای غربی باشد. این منطقه از طریق جریانِ کالاهای پایهای که مایهی تداومِ تولیدات کشاورزی و صنعتی هستند، آسیای شرقی، جنوب آسیا و قارهی آفریقا را به یکدیگر متصل میکند. به دلیل این جغرافیای در حال تغییرِ تجارت، پیامدهای اقتصادی این جنگ، پتانسیلِ آن را دارند که بسیار جدی باشند و چه بسا فراتر از یک شوک انرژیِ ساده حرکت کنند؛ بهخصوص در کشورهایی که پیش از این نیز با جنگ و مناقشه دستبهگریبان بودهاند. برای نمونه، میتوانیم سودان را در نظر بگیریم که در سال ۲۰۲۴، معادل ۵۴ درصد از کودهای شیمیایی خود را از طریق دریا از خلیج فارس وارد میکرد که این بالاترین سهم در سراسر جهان است. سودان همچنین از یک جنگ داخلیِ سهساله رنج میبرد (جنگی که در آن عربستان سعودی و امارات متحده عربی از بازیگران اصلی هستند) و این بحران، یکسوم از جمعیت سودان را آواره کرده است. بنابراین در اینجا میتوانیم ببینیم که چگونه جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران میتواند به عنوان عاملی برای تشدید و بزرگنماییِ بحرانهای پیشین عمل کند.
بدیهی است که کنترلِ حرکتِ کالاها از طریق این تنگه، اهرمِ قدرتمندی را در قبال کشتیرانی جهانی، جریانهای انرژی و محاسبات امنیت منطقهای در اختیار ایران قرار خواهد داد. اما به باور من، این امر زیر فشار عظیمی از سوی واردکنندگان بزرگ آسیایی قرار خواهد گرفت که به عرضهی بدون وقفهی خلیج فارس وابسته هستند و معتقدم بعید است که آنها با چنین ترتیبی موافقت کنند. در افق بلندمدت، این وضعیت میتواند تلاشها برای تنوعبخشی به مسیرها و تأمینکنندگان را شتاب بخشد.
طی چند سال گذشته، شاهد رشته تلاشهایی برای توسعهی گزینههای جایگزین برای تنگهی هرمز بودهایم: کریدورهای زمینی که امارات متحده عربی را به اردن و اسرائیل متصل میکنند، خطوط لولهای که میادین نفتی شرق عربستان را به بنادر دریای سرخ پیوند میدهند، و بازطراحیِ مسیرهای اضطراریتر در داخل امارات و میان امارات و عمان. آیا شما این ابتکارات را در مسیر تبدیل شدن به زیرساختهایی پایدار و بلندمدت میبینید؟ این طرحها تا چه حد میتوانند وابستگی کشورهای خلیج فارس (و زنجیرههای تأمین جهانی) به این تنگه را به شکل معناداری کاهش دهند؟ و هنگام ارزیابیِ امکانسنجی و اهمیت استراتژیک این بهاصطلاح «جایگزینها»، باید از چه دریچهی تحلیلیای استفاده کنیم؟
خط لولهی زمینی امارات به فجیره، خطوط لولهی عربستان سعودی به دریای سرخ، و بهبود اتصالات جادهای و بندری در داخل امارات متحدهی عربی ممکن است فشار را بر بخشی از صادرات نفت خام کاهش دهند، اما گمان نمیکنم بتوانند به این سادگیها جایگزینِ تراکمِ «زیرساختهای چندوجهی»[۳] شوند که طی چندین دهه در خلیج فارس ایجاد شده است. باز هم باید به یاد داشته باشیم که کشورهای خلیج فارس صرفاً صادرکنندهی نفت نیستند؛ خطوط لوله نمیتوانند کودهای شیمیایی، مواد شیمیایی، مواد غذایی و سایر کالاهای اولیهای را که در این منطقه تولید میشوند، حمل کنند. علاوه بر این، چنین زیرساختهای جایگزینی، خود در برابر حملات نظامی و خرابکاری آسیبپذیر هستند.
من فکر میکنم اهمیت دارد که این طرحهای مختلفِ زیرساختی را از دریچهی منطقه در معنای وسیعتر آن کالبدشکافی کنیم، بهویژه تلاشهای ایالات متحده و اروپا برای ترویجِ عادیسازی روابط میان کشورهای خلیج فارس و اسرائیل. یک نمونه از این تلاشها، «کریدور اقتصادی هند-خاورمیانه-اروپا»(IMEC) است.[۴] که هدف آن ساخت کریدورهای جایگزینِ انرژی و تجارت است که هند و اروپا را از طریق خلیج [فارس]، اردن و اسرائیل به هم متصل میکند. این پیشنهاد به پیش از نسلکشی در غزه بازمیگردد و گفتوگوها [دربارهی آن] از اکتبر ۲۰۲۳ به این سو با شتاب ادامه یافته است. کریدور آیمک (IMEC) به طور صریح از سوی قدرتهای آمریکایی و اروپایی به عنوان وزنهای تعادلبخش در برابر «طرح کمربند و جاده» چین در خاورمیانه تبیین میشود. به همین ترتیب، ابتکار عمل گازی ۱+۳[۵] که اسرائیل، قبرس و یونان را به هم متصل میکند، به عنوان راهی برای کاهش وابستگی اروپا به گاز روسیه و در عین حال، لنگر انداختن و تثبیتِ محکمترِ شرق مدیترانه در یک معماریِ انرژیِ همسو با ایالات متحده ترویج شده است. از این حیث، این زیرساختهای جایگزینِ در حال توسعه، تلاشهایی هستند برای سازماندهی مجددِ پیوندها و مناسبات تجاری و اقتصادی منطقه حول محور ایالات متحده و متحدان کلیدیاش.
از سوی دیگر، آیا این لحظه میتواند نویدبخشِ یک چرخشِ تاریخیِ گستردهتر به سمت تولیدِ بومیسازیشدهتر و گذاری شتابان به سمت انرژیهای تجدیدپذیر باشد؟
ایالات متحده، به طور خاص، در تلاش است تا از سلطه بر سوختهای فسیلی به عنوان ابزاری برای عقب راندن [و جبرانِ] نقاط ضعفِ جهانی خود در سایر حوزهها استفاده کند. ما این رویکرد را در قبال ونزوئلا و اکنون در کوبا، و همچنین در جنگ علیه ایران دیدهایم. علاوهبر این، راه انداختنِ خودِ جنگ نیز مرکزیتِ استراتژیک سوختهای فسیلی را تقویت میکند، چرا که ارتشهای مدرن نهادهایی فوقالعاده نفتبر [و وابسته به نفت] هستند،[۶] بنابراین، وضعیتِ جنگِ دائم، جهان را حتی بیش از پیش در زنجیرِ وابستگی به هیدروکربنها گرفتار میکند. جنگ کنونی همچنین نشان داده است که نفت را باید به عنوان چیزی بسیار فراتر از صرفاً منبعی برای سوختهای مایعِ ترابری نگریست. محصولات پتروشیمی مانند پلاستیکها، کودهای شیمیایی و سایر مواد مصنوعیِ مشتقشده از نفت و گاز، برای بخشهایی بسی فراتر از حملونقل حیاتی هستند؛ از جمله سیستمهای غذا و کشاورزی، و طیف گستردهای از صنایع تولیدی.
اما به باور من، مسئلهی بزرگتر در اینجا، باورِ غلطی است که میپندارد ما به نحوی در حالِ «گذار» به سمت انرژیهای تجدیدپذیر هستیم. سال ۲۰۲۵ شاهد بزرگترین میزانِ مصرفِ نفت، گاز و زغالسنگ در تاریخ بشریت بود. به دلیل تمایلِ ذاتیِ سرمایهداری به سمت گسترشِ بیپایان، حجمِ کلِ انرژیِ مصرفی مایل است به طور وقفهناپذیری رشد کند. آنچه ما شاهدش هستیم، افزودنِ انرژیهای تجدیدپذیر بر روی سوختهای فسیلی است، درست همانطور که گذارِ بهاصطلاح «زغالسنگ به نفت» در اواسط قرن بیستم، به معنای کاهش مصرف زغالسنگ نبود، بلکه مایهی گسترش و افزایش آن شد.[7]
یک نمونهی بارز از این ماهیتِ افزایشیِ سیستمهای انرژی را میتوان در کشورهای خلیج فارس مشاهده کرد؛ جایی که سرمایهگذاریهای کلانی در حوزههای خورشیدی، بادی و دیگر اَشکالِ زیرساختهای کمکربن در حال انجام است. کشورهای خلیج فارس همچنین اهداف جاهطلبانهای را برای استفاده از انرژیهای تجدیدپذیر در تولید برق تعیین کردهاند. اما این روند در کنارِ (و نه به جای) افزایشِ پیشبینیشده در تولید نفت و گاز رخ میدهد. دلیل اصلیِ این توسعهی انرژیهای تجدیدپذیر آن است که کشورهای خلیج فارس میخواهند نفت و گاز بیشتری را برای صادرات آزاد کنند، نه اینکه آن را در داخل برای تولید برق بسوزانند. همانطور که وزیر انرژی عربستان سعودی، شاهزاده عبدالعزیز بنسلمان، چند سال پیش مطرح کرد، انرژیهای تجدیدپذیر یک «برد سهجانبه» (triple win) را به ارمغان میآورند: صادرات بیشتر نفت، انرژی داخلیِ ارزانتر، و اعتبارِ ناشی از تحققِ اهدافِ کاهش آلایندگی. بنابراین، ما به جای حرکت به سمت دوری از سوختهای فسیلی، شاهد لایهبندیِ [و اضافه شدنِ] انرژیهای تجدیدپذیر بر روی یک پایهی هیدروکربنیِ رو به گسترش هستیم.
در حالی که این جنگ اغلب به عنوان رویارویی با ایران تبیین میشود، میتوان آن را همچون جنگی خواند که به شکلی عمیق، خودِ کشورهای خلیج فارس را درگیر و متأثر میسازد. گفتمان سیاسی ایالات متحده (بهویژه در دوران ترامپ) مکرراً بر گرفتنِ امتیازات اقتصادی و استراتژیک از اقتصادهای خلیج فارس در ازای بهاصطلاح «تضمینهای امنیتی» تأکید کرده است. شما منافع ایالات متحده در شورای همکاری خلیج فارس(GCC) را در بستر این جنگ چگونه تفسیر میکنید؟ کشورهای خلیج فارس تا چه حد در این استراتژیِ کلانِ ژئوپلیتیکی و اقتصادی، شریک، دستنشانده یا حتی بسترِ استخراج هستند؟
از اواسط قرن بیستم، خلیج فارس لنگرگاه مرکزیِ قدرت جهانی ایالات متحده بوده است. این امر در وهلهی اول و به واضحترین شکل، به دلیل منابع عظیم نفت و گاز منطقه بود که به پیشبردِ چرخش جهانی به سمت نفت پس از جنگ جهانی دوم کمک کرد. اما اهمیت خلیج فارس هرگز قابل تقلیل به صرفِ ذخایر فیزیکی انرژی نبوده است. به همان اندازه، مازادهای مالیِ هنگفتی که از طریق صادرات نفت و گاز ایجاد میشوند نیز حائز اهمیت هستند. از دههی ۱۹۷۰، این مازادها به طور عمده به سمت داراییهای دلاری، بانکهای غربی، بازارهای اوراق قرضهی خزانهداری ایالات متحده و خریدِ تجهیزات نظامی آمریکایی سرازیر شدهاند. خلیج فارس از طریق این جریانهای مالی، نقشی کلیدی در حفظ و تداومِ هم نقشِ بینالمللیِ دلار و هم ساختار گستردهترِ قدرت مالی ایالات متحده ایفا کرده است.
آنچه در طول دو دههی گذشته تغییر کرده، ظهور مراکز جدیدِ انباشتِ سرمایه در خارج از ایالات متحده و پیش از همه، چین است. خیزش چین با تضعیفِ نسبیِ سلطهی ایالات متحده در فناوریهای کلیدی، صنایع، زنجیرههای تأمین و زیرساختها همزمان شده است. در عین حال، ایالات متحده اکنون با مجموعهای از مشکلات عمیق داخلی از جمله ناکارآمدیِ سیاسی، افزایش خشونتهای اجتماعی، آمار بالای زندانیان، بیخانمانی و زیرساختهای عمومیِ رو به فرسایش مواجه است.
من فکر میکنم رابطهی ایالات متحده و شورای همکاری خلیج فارس باید در این بستر جهانیِ گستردهتر فهمیده شود. آنچه ایالات متحده در تلاش برای انجام آن است (و این پروژهای است که پیش از ترامپ نیز وجود داشته) بازاعادهی تفوق و برتریِ ایالات متحده در خاورمیانه است. بخش کلیدی از این تلاش، تعمیقِ رابطهی ایالات متحده با پادشاهیهای خلیج فارس و پیش بردنِ پروژهی عادیسازی روابط با اسرائیل است. این امر بسیار فراتر از مدل قدیمیِ «تضمینهای امنیتی» حرکت میکند (مدلی که به باور من همیشه کمی تقلیلگرایانه بوده است). امروزه، کشورهای خلیج فارس از طریق بازارهای سهام، مشارکت در صندوقهای سرمایهگذاری خصوصی و صندوقهای پوشش ریسک، سرمایهگذاریهای صندوقهای ثروت ملی و سایر کانالهای مالی (در کنار تداومِ مصرفِ تجهیزات نظامی آمریکایی) به شکلی عمیق در اقتصاد سیاسی ایالات متحده ادغام شدهاند. آنها همچنین با دولت ترامپ، در تعهدِ یکسان به جهانی محوریافته بر سوختهای فسیلی همراستا هستند. این امر خلیج فارس را به مؤلفهای فعال در بازتولیدِ قدرت آمریکا تبدیل میکند،[۸] نه صرفاً دستنشاندگانی منفعل.
آیا شما این جنگ را (آنگونه که برخی استدلال کردهاند) نشانهای از رو به افول بودنِ امپراتوریِ ایالات متحده میدانید؟ و آیا پیشبینی میکنید که روابط میان شورای همکاری خلیج [فارس]، ایالات متحده و اسرائیل در پیآمد این جنگ دستخوش تغییر شود؟
من فکر میکنم ما قطعاً در طول دو دههی گذشته، شاهد یک افول نسبی در سلطهی جهانی ایالات متحده بودهایم و این جنگ، نشانهای دیگر از این روندِ عمومی است. با این حال، گمان نمیکنم این وضعیت را باید به عنوان فروپاشیِ سادهی قدرت ایالات متحده تعبیر کرد. ایالات متحده هنوز هم از برتری نظامی برخوردار است و محوریتِ دلار، به آن قدرتی خارقالعاده میدهد تا دسترسی به بازارهای جهانی را از طریق تحریمها و کنترلهای فرامرزی سلاحسازی کند. اما همانطور که در بالا اشاره کردم، این تضعیف [قدرت]، اهمیت خاورمیانه را برای ایالات متحده افزایش داده است؛ بهویژه با توجه به وابستگیِ چین به منابع انرژی این منطقه و اهمیتِ خلیج فارس به عنوان یک منطقهی کلیدی برای مازادهای مالیِ جهانی. این همان بستری است که در آن، ایالات متحده به فشار خود برای عادیسازی روابط میان اسرائیل و خلیج فارس حولِ یک بلوکِ همسو با آمریکا ادامه داده است.[9]
یقیناً چنین به نظر میرسد که امارات متحدهی عربی در طول این جنگ، پیوندهای خود را با اسرائیل و ایالات متحده عمیقتر کرده است و من انتظار دارم که این روند در پسآمدِ [جنگ] نیز ادامه یابد. آنچه نامشخص باقی مانده، این است که آیا عربستان سعودی به طور رسمی به «پیمان ابراهیم» خواهد پیوست یا خیر. من برخلاف برخی از مفسران، احساس نمیکنم که عربستان سعودی در طول این جنگ از ایالات متحده فاصله گرفته باشد و همچنین فکر نمیکنم پادشاهی سعودی اصلاً مخالفِ عادیسازی روابط با اسرائیل باشد (اصلاً تصورپذیر نیست که بحرین و امارات متحدهی عربی میتوانستند بدون چراغ سبزِ عربستان سعودی به پیمان ابراهیم بپیوندند). اما به وضوح تنشهایی در داخل خودِ شورای همکاری خلیج فارس وجود دارد و این تنشها مطمئناً ممکن است عمیقتر شوند. یک فاکتور عمده در تمام این مسائل، ماهیتِ هرگونه توافقی خواهد بود که ممکن است میان ایالات متحده و ایران در دورهی پیشِرو حاصل شود.
یک سویهی مهم دیگر در این زمینه، مسئلهی بازسازی و ترتیبات پس از جنگ در غزه، لبنان، سوریه، خلیج فارس و نقاط دیگر است. «شورای صلحِ» ترامپ (Board of Peace) ابزاری آشکار برای عادیسازی روابط است که عربستان سعودی، امارات متحدهی عربی، اسرائیل و دیگران را در یک چارچوب نهادیِ واحد گرد هم میآورد. این طرحهای بازسازی تا حد زیادی تداومِ همان جنگ به روشهای دیگر خواهند بود و همچنین با طرحهای زیرساختیِ مختلفی که در بالا به آنها اشاره کردم، همپوشانی خواهند داشت.[10]
شما به پیامدهای اجتماعیِ جهانیِ این جنگ اشاره کردهاید که فراتر از قیمت نفت و اختلالات تجاری گسترش مییابند. این پویاییها چگونه ممکن است در داخلِ خودِ شورای همکاری خلیج فارس نمایان شوند؟ برای نمونه در بحرین، ما همین حالا هم شاهد تنشهای فزاینده (اعتراضات، دستگیریها و پروندههایی مانند پروندهی سید موسوی) هستیم؛ درحالیکه در نقاط دیگر، کشورهای خلیج فارس به شکل فزایندهای نسبت به جمعیتِ مهاجرِ خود توجه نشان میدهند و در پیامهای رسمی بر مضامینِ گنجانش (شمول اجتماعی) و اتحاد تأکید میکنند. این برههی زمانی چگونه میتواند پویاییهای داخلیِ اجتماعی و سیاسی را در خلیج فارس بازطراحی کند، و این وضعیت تا چه حد میتواند پژواکِ یا انحراف از مسیرهایی باشد که با قیامهای سال ۲۰۱۱ به حرکت درآمدند؟
این جنگ شاهدِ افزایش شدیدِ سرکوب در [کشورهای] شورای همکاری خلیج فارس بوده است؛ از جمله بازداشت و مرگ در بازداشتِ (انفرادیِ) سید مصطفی موسوی در بحرین، و لغوِ شهروندی (سلب تابعیتِ) هزاران نفر در کویت. در دیگر نقاط خلیج [فارس]، دستگیریهایی به دلیل پستهای رسانههای اجتماعی، محدودیتهایی در زمینهی فیلمبرداری یا گردش اطلاعات، هشدارهایی علیه «شایعات» و نظارتِ شدیدتر بر ابرازِ عقاید عمومی صورت گرفته است. این اقدامات در قالبِ یک الگوی تاریخیِ وسیعتر میگنجند که در آن، مناقشات و تنشهای منطقهای برای توجیهِ سرکوب و تنگتر کردنِ فضای سیاسی به کار گرفته میشوند.
ما همچنین باید به این فکر کنیم که رکود اقتصادی در خلیج فارس چه معنایی برای نیروی کارِ مهاجرِ این منطقه خواهد داشت. کارگران مهاجر سهم بسیار بزرگی از نیروی کار را در سراسر پادشاهیهای خلیج فارس تشکیل میدهند و میلیونها خانوار در جنوب آسیا، خاورمیانه و آفریقا به حوالههای پولی که آنها به خانه میفرستند،[۱۱] وابسته هستند. در طول بحرانهای پیشین، مانند بحران ۲۰۰۸ و همهگیری کووید-۱۹، بسیاری از این کارگران شغل خود را از دست دادند و با اخراج مواجه شدند. کاهش حوالههای ارسالیِ کارگران مهاجر، بر مردم در کشورهای فرستندهی نیروی کار، در مناطقی بسی فراتر از خلیج فارس تأثیر خواهد گذاشت.
همانند سال ۲۰۱۱، مطالبات و نارضایتیهای اقتصادی میتوانند بهسرعت با دیگر خواستههای سیاسی پیوند بخورند و همچنین شکافهای موجود در میان جمعیتِ شهروندان را آشکار سازند. این امر بهویژه در مورد بحران بحرین صادق است؛ جایی که نابرابری اقتصادی با الگوهای فرقهایِ حکمرانی گره خورده است. در کویت، لغو شهروندی (سلب تابعیتها) پیش از جنگ نیز وجود داشت، اما این مناقشه بهانهای برای شتاب بخشیدن به این اقدامات فراهم کرده است. با این حال، چشمانداز سیاسی در خلیج فارس همانند سال ۲۰۱۱ نیست؛ یعنی زمانی که جنبشهای اعتراضی بخشی از یک قیام منطقهایِ گستردهتر بودند. ظرفیتهای سرکوبِ کشورهای خلیج فارس اکنون قویتر از آن زمان است و من فکر میکنم فضای مخالفت بسیار محدودتر شده و تحت نظارتِ پلیسیِ شدیدتری قرار گرفته است. اما فاکتوری که امروز متفاوت است، این است که پروژهی عادیسازی با اسرائیل و طرح گستردهترِ پیمان ابراهیم تا چه حد به یک گسل در داخل جوامع خلیج فارس تبدیل میشود. همدردیِ عمومی با فلسطین همچنان قدرتمند است و این امر در تضاد و تنشِ عمیق با تلاشهای حکام خلیج فارس برای تعمیق روابط با اسرائیل قرار دارد.
منبع:
یادداشتهای گروه مترجمان
۱. واژهی Negotiated در اینجا به معنای نشستن پشت میز مذاکرهی دیپلماتیک نیست؛ بلکه به معنای این است که قدرتهای بزرگ (آمریکا، چین، روسیه) و قدرتهای منطقهای، آیندهی سهم خود از قدرت و اقتصاد جهانی را در عمل و از طریقِ فرمولِ کنترلِ تنگهی هرمز تعیین و تحمیل میکنند. هر کس کنترل لجستیک را داشته باشد، نظم آیندهی خاورمیانه را دیکته خواهد کرد.
۲. در ادبیات حقوق بینالملل و ژئوپلیتیک، کلمهی Regime در این بستر به معنای «حکومت» یا «قوه مجریه یک کشور» نیست؛ بلکه به معنای «رژیم حقوقی، نظارتی و ترتیبات امنیتیِ حاکم بر یک آبراه» است (مثل رژیم حقوقی دریای خزر یا رژیم کنوانسیون مونترو برای تنگههای ترکیه). سؤال این است که اگر ایران کنترلِ استراتژیک، بازرسی و قواعد عبور و مرور در تنگه را کاملاً دیکته کند، چه تغییری رخ میدهد.
۳.Intermodal infrastructure (زیرساختهای چندوجهی/اینترمودال): این یک اصطلاح بسیار مهم در لجستیک و زنجیرهی تأمین است. سیستم چندوجهی یعنی سیستمی که در آن انواع مختلف حملونقل (کشتیهای غولپیکرِ کانتینربر، راهآهن، جرثقیلهای پیشرفتهی بارگیری، کامیونها و انبارهای مکانیزه) به صورت کاملاً هماهنگ و یکپارچه به هم وصل هستند. بنادر بزرگی مثل جبلعلی در دبی، طی ۵۰ سال به چنین غولهای لجستیکی تبدیل شدهاند. هنیه میگوید شما نمیتوانید این حجم از تراکم (density) ساختاری را ناگهانی با چند جاده یا خط لوله جایگزین کنید.
4. IMEC (India-Middle East-Europe Economic Corridor): کریدور آیمک که در اجلاس جی۲۰ (۲۰۲۳) رونمایی شد. نویسنده کد تئوریکِ مهمی میدهد: این طرح صرفاً یک پروژهی اقتصادی نیست، بلکه ابزارِ ژئوپلیتیکِ غرب برای مهارِ نفوذِ فزایندهی چین (Counterweight to China's Belt and Road) در خاورمیانه است.
5. 3+1 gas initiative (ابتکار عمل گازی ۱+۳): این طرح شامل سه کشور مدیترانهای (اسرائیل، یونان، قبرس) به علاوه ایالات متحده آمریکا است. هدف آن انتقال گاز کشفشده در شرق مدیترانه (مثل میدان لوایاتان اسرائیل) به اروپا است تا اهرم فشار گاز روسیه بر اروپا را خنثی کند. آدام هنیه در واقع می گوید که «زیرساخت» در خاورمیانه هرگز بیطرف نیست. هر جاده، خط لوله یا راهآهنی که کشیده میشود، در واقع دارد مرزهای نفوذِ بلوکهای قدرت (آمریکا در برابر چین/روسیه) را در زمین بازطراحی میکند. دور زدن هرمز از طریق این کریدورها، بخشی از این پازلِ بزرگتر است.
۶. Oil-intensive institutions (نهادهای نفتبر/بهغایت وابسته به نفت): این یک فاکتور مادیِ بسیار کلیدی در اقتصاد سیاسی جنگ است. تانکها، جتهای جنگنده، ناوهای هواپیمابر و خطوط لجستیک نظامی، بزرگترین مصرفکنندگان سوخت در جهان هستند (برای مثال، ارتش آمریکا به تنهایی بزرگترین مصرفکنندهی سازمانیِ نفت در دنیاست). هنیه میگوید جنگ برای نفت است، اما خودِ جنگ هم برای بقای خود به نفتِ بیشتر نیاز دارد؛ و این خود یک چرخهی باطل مادی است.
۷. Capitalism’s innate push to endless expansion (رانش ذاتی سرمایهداری به سمت گسترش بیپایان): این موتور محرک سرمایهداری است: «رشد کن یا بمیر.» (Grow\or\die). سیستم نمیتواند در یک سطح ثابت بماند. برای رشد تولید، انرژیِ بیشتری لازم است.
Addition vs. Transition (افزودن در برابر گذار): رسانهها و دولتها واژهی Transition (گذار/انتقال از یک سیستم به سیستم دیگر) را به کار میبرند تا نشان دهند نفت دارد جای خود را به انرژیهای خورشید میدهد. اما هنیه میگوید در واقعیت، ما با Energy Addition (افزودنِ انرژی) روبهرو هستیم. انرژیهای تجدیدپذیر فقط میآیند تا اشتهای سیریناپذیرِ سرمایهداری برای انرژیِ بیشتر را در کنارِ نفت پوشش دهند، نه اینکه جایگزین نفت شوند.
Coal-to-oil transition (گذار زغالسنگ به نفت): هنیه یک شاهد تاریخیِ عالی میآورد. وقتی در قرن بیستم نفت کشف و به بازار آمد، همه گفتند عصر زغالسنگ تمام شد. اما امروزه بشر نسبت به قرن نوزدهم (عصر طلایی زغالسنگ)، حجم بسیار بیشتری زغالسنگ میسوزاند! نفت جای زغال را نگرفت، بلکه به آن اضافه شد. امروز هم پنلهای خورشیدی جای نفت را نمیگیرند، بلکه بارِ اضافیِ رشد سیستم را به دوش میکشند.
۸. Reproduction of American power (بازتولید قدرت آمریکا): این یک اصطلاح کلیدی مارکسیستی است. سیستمها برای بقا باید خود را بازتولید (Reproduce) کنند. هنیه میگوید کشورهای خلیج فارس دیگر قربانی یا مشتریِ حاشیهایِ امپراتوری نیستند؛ آنها به یکی از موتورهای محرک و فعالِ داخلیِ سیستمِ امپراتوری آمریکا تبدیل شدهاند، چون منافع مادی و طبقاتیِ حاکمان خلیج فارس کاملاً با بقای قدرتِ دلار، بازار مالی آمریکا و تداومِ مصرف نفت همبسته و یکی شده است.
۹. US-aligned bloc (بلوکِ همسو با آمریکا): پروژهی اصلی آمریکا ایجاد یک ناتو یا بلوک اقتصادی-امنیتیِ یکپارچه در خاورمیانه (شامل اسرائیل و پادشاهیهای عربی) است تا دو کار را همزمان انجام دهد: مهار ایران در سطح منطقهای، و سد کردنِ راهِ نفوذِ چین و روسیه در سطح جهانی.
۱۰. Overlap with infrastructure plans (همپوشانی با طرحهای زیرساختی): یعنی پولهایی که اعراب به اسم «بازسازی غزه یا لبنان» میآورند، صرفاً برای ساختن خانه برای مردم نیست؛ بلکه صرفِ ساختن همان کریدورها و راهآهنهایی (مثل کریدور آیمک) میشود که قرار است منطقه را به نفع هند، اسرائیل و آمریکا سازماندهی مجدد کند و بندر حیفا را به ثقلِ لجستیک منطقه تبدیل سازد.
۱۱. Migrant workforce & Remittances (نیروی کار مهاجر و حوالههای ارسالی): این جوهرِ ساختار کار در خلیج فارس تحت سیستم موسوم به «کفالت» (Kafala\system) است. در کشورهایی مثل امارات و قطر، نزدیک به ۸۰ تا ۹۰ درصد کل جمعیت را کارگران مهاجر تشکیل میدهند. اصطلاح Remittances به پولی گفته میشود که این کارگران از دستمزد خود پسانداز کرده و برای خانوادههایشان در کشورهای فقیری مثل هند، پاکستان، بنگلادش، مصر و فیلیپین میفرستند. این پولها، رگ حیاتی اقتصاد آن کشورهایِ فرستندهی کار (Labor-sending\countries) است.
تصویر:
تصویر مربوط به راهپیمایی ۲۲ بهمن ۱۴۰۳ است. شخصی نقشهای را به نردههای دانشگاه تهران نصب کرده و دارد توضیح میدهد چطور مسائل این منطقه با یکدیگر پیوند دارند.