یادداشت آتوپیا: جستاری که میخوانید بهار امسال در وبلاگ متعلق به «نشریهای برای تحقیقات بدن و جنسیت» (جلد ۱۲، شمارهی ۱) منتشر شد. نویسندهی آن، لامیا مغنیه، انسانشناس پزشکی، روانشناس، مددکار اجتماعی، و دانشیار «مرکز فرهنگ و ذهن» در دانشگاه کپنهاگ است. متن او به ادبیات روبهرشدی تعلق دارد که میکوشد تجربهی خشونت استعماری در شکل بیسابقهی اسرائیلیاش را به بیان درآورد.
پس از آنکه آتشبس جنگ اسرائیل علیه لبنان در سال ۲۰۲۴ به اجرا درآمد، میل عمیق و ریشهداری در من شکل گرفت که از همانجایی بنویسم که جنگهای ابدی به پایان میرسند. چیزی در درونم مرا وادار میکرد این مرز پیچیده و مبهم را بکاوم؛ جایی که بمباران ناگهان خاموش میشود، کشتار هولناک فروکش میکند، تا زمانی که جنگ دوباره از سر گرفته شود. اضطراب و وحشت به شکلی گیجکننده پایان مییابد و واقعیتی تازه بر زندگیمان تحمیل میشود، در حالی که همچنان در انتظار بازگشت قریبالوقوع خشونت اسرائیل میمانیم؛ این پایانِ برزخی و مبهمِ جنگ را در هالهای مهآلود و مبهوت تجربه میکنیم: با ناباوری و تزلزل به آنچه از خانههایمان باقی مانده بازمیگردیم، تکههای پراکندهی وجودمان را بند میزنیم، عزیزانمان را به خاک میسپاریم، برایشان سوگواری میکنیم، اندکی فرصت اندوه پیدا میکنیم، پیش از آنکه جنگ دوباره ادامه یابد.
هنگامی که سکندریخوران از دل جنگ ۲۰۲۴ بیرون آمدم، به نوشتن جستاری دربارهی سه پایانبندیِ جنگهای جاریای فکر کردم که به شیوههای گوناگون، زندگی مرا در سایهی خشونت اسرائیل برساختهاند. عنوان آن جستار را پایانبندیهای جنگهای پیاپی (عنوان اصلی: نهايات الحروب المستمرة) میگذاشتم.
نخستین پایانبندیْ آخرین روز جنگ داخلی لبنان بود؛ زمانی که هشت سال داشتم. در آن جستار مینوشتم که در آخرین روز جنگ، همراه با پسرعمویم، خلیل، به دشتی باز در کنار خانهی خانوادگیمان در شهر صور رفتیم. میخواستیم پایان جنگ را با ثبت عکسی شاد جشن بگیریم. مینوشتم که چگونه در میان آن دشت، پیراهن سبز روشن به تن، تلاش کردم ژستی شبیه به رقصیدن بگیرم.
از آن دورانِ آمیخته به تردید و ابهام، تمام آنچه برایم باقی مانده، عکس خلیل است که هنوز هم هر جا میروم با خود به همراه دارم. این عکس، دریچهی بینایی من به دوران کودکیام در دل جنگ است؛ دختری در حال رقصیدن در دشتی باز در مرز میان دوگانهی جنگ و پس از جنگ، در شهری که خانوادهام را از جنگ داخلی پناه داد و در عین حال، ما را در معرض خشونت اسرائیل در دههی ۱۹۸۰ بیدفاع گذاشت.
امروز که به آن عکس نگاه میکنم، احساسی از شادیِ تصنعی، آمیخته با نگرانیای که با دقت پنهان شده بود، وجودم را فرا میگیرد.
در آن جستار، از بازگشت خانوادهمان به بیروت در نخستین روزِ پس از جنگ مینوشتم؛ اینکه همهمان ساعت سه صبح بیدار شدیم و راه افتادیم تا در ترافیک نمانیم؛ مادرم تمام وسایلمان را در صندلی عقب ماشین کوچکمان کنار خودش جا داد؛ پدرم رانندگی میکرد و من و برادرم روی صندلی جلو نشستیم. هنوز چشمکزدن چراغها در خیابانهای خالی، ترافیکِ گریزناپذیرِ بازگشت، و وحشتِ خاموش و طاقتفرسایی را که از بازگشت به مدرسه در دلم بود، به یاد دارم. پس از یک سال دوری، خانهمان بوی هراس، گرد و غبار کهنه و روغنِ پختوپز میداد. برای نخستین و آخرین بار در زندگیمان، مادرم ناهاری درست کرد که فقط از سیبزمینی سرخکرده تشکیل شده بود.
رقص لامیا در صور، ۱۹۹۰. عکس از خلیل طاهر.
پایانبندی دوم با آتشبس جنگ ژوئیه در ساعت هشت صبح ۱۴ اوت ۲۰۰۶ آغاز شد. آن صبح، نیروهای اسرائیلی در دقایق طولانیِ منتهی به شروع آتشبس، بمباران را با شدت بیشتری ادامه دادند. مینوشتم که چگونه آن روز، از خانهمان در بیروت هنوز صدای انفجار بمبها را میشنیدم؛ اینکه چند ساعت بعد، همراه مادرم به سوی جنوب حرکت کردیم و یازده ساعت در جاده ماندیم. ترافیکِ بازگشتی دیگر. از چهرههای مردمی که در جنوب مانده بودند مینوشتم؛ از جادهها و پلهای بمبارانشده؛ از مردی که بیرون خانهاش در شهر صور قلیان میکشید؛ از بستههای قدیمی چیپس که در فروشگاههای خالی جا مانده بودند؛ و از گرد و غبار و آوار که همهجا را فرا گرفته بود.
خاطرات این دو پایانِ جنگ را بارها و بارها با وضوح به یاد آوردهام. همین خاطراتند که ساختار قابل اعتماد برای بهیادآوردن پایانِ طاقتفرسای جنگ ۲۰۲۴ به من دادند؛ آستانه سومی که نمیتوانستم بهآسانی از آن عبور کنم؛ آستانهای که مرا درهمشکسته، خاموش و آشفتهحال رها کردهبود.
در ذهنم میتوانستم دو پایان اول را در قالب عکسهای پشتسر هم روایت کنم؛ به این صورت که در یک روایتِ خاطره ساکن شوم و سپس به سراغ روایت بعدی بروم. پایان سوم مدام به شکل یک مارپیچ به ذهنم بازمیگشت؛ شبیه به جلوههای ویژهی فیلمهای هیچکاک. گویی هنگام روایت کردنش، خودم نیز در حال سقوطِ مارپیچی بودم، یا انگار که این پایان اساساً نمیتوانست به شکلی خطی و معقول روایت شود. این مرا به یاد نقشهای مارپیچی میانداخت که پس از پایان جنگ داخلی وقتی به مدرسه بازگشته بودم، عاشق کشیدنشان در کتابهای درسیام بودم. با پرگار ریاضی، مارپیچ میکشیدم و صفحههای تکالیف و یادداشتهایم را با مارپیچهای کوچک پر میکردم. گاهی هم مارپیچی بزرگ میکشیدم که سراسر صفحه را میپوشاند و حتی انگار تمام کلاس درس را در خود میبلعید؛ تا اینکه معلم از من میخواست از اینکار دست بردارم.
آخرین روز جنگ اسرائیل علیه لبنان در سال ۲۰۲۴ هم بیوقفه در ذهنم به شکل مارپیچ میچرخید؛ گویی آن روز هرگز به پایان نرسیده است، و انگار هنوز هم تا امروز مرا در بر گرفته و رها نکرده است:
آخرین روز آن جنگ را در واقعیتی وهمآلود و کابوسگونه تجربه کردم؛ واقعیتی که در آن، تکّهها ـــ از تخلیهی اجباری خانهام گرفته تا هدف قرار گرفتن خیابان محل زندگی پدر و مادرم، و ورود پلیس به محوطهی دانشگاه ـــ در کنار هم قرار گرفتند و تصویری هجوآمیز از همهی امکانهای خشونت اسرائیل در آستانهی پایان جنگ را پیش چشمم ساختند. برخلاف دو پایان پیشین، آن روز آخر ناواضح و تار به یادم میآید، بدون هیچ خاطرهی ثابتی که بتوان به آن تکیه کرد، گویی محال بوده که همهی اینها اتفاق افتاده باشد. آن روز چندین واقعیت در هم فروریختند و یکی شدند؛ خانهام در کپنهاگ و خانهام در بیروت یکی شدند، و خشونت اسرائیل میتوانست در هر کجا به من برسد.
*****
نوشتن از پایانهای خشونتِ مداومِ اسرائیل، یعنی با دقت به ماهیت انباشته و لایهلایهی این خشونت و زمانمندیهای مبهمش توجه کردن. یعنی داشتن فرصت زیستن در آن پایان، پیش از آنکه جنگ بار دیگر شعلهور شود. با آغاز جنگ ۲۰۲۶، فرصت نوشتن جستارِ پایان جنگ را پیدا نکردم. زمانی که سرانجام توانستم این متن را بنویسم، نوشتن به زبان عربی برایم بیش از حد دردناک بود؛ بیش از حد نزدیک.
پایانبندی جنگ ۲۰۲۴ به من نشان داد که سالهاست در آستانهی برزخی خشونت اسرائیل زندگی کردهام؛ و همچون بسیاری از کودکان جنگ، آموختهام برای آنکه بتوانم در پیامدِ معلق و ناتمامِ جنگ به زندگی ادامه دهم، خاطرات این خشونت را در خود سرکوب کنم. هنگامی که جنگ ۲۰۲۶ آغاز شد، همهی جنگهای انباشتهای که از حافظه و واقعیت کنار زده شده بودند ــ از تهاجم اسرائیل به لبنان، زمانی که ششماهه بودم، تا خشونت اسرائیل در خلال جنگ داخلی لبنان، جنگ ۱۹۹۶، جنگ ژوئیه ۲۰۰۶ و جنگ ۲۰۲۴ ــ همگی با تمام قدرت، یکباره بازگشتند.
این «بازگشت» بهشکلی زنده و دردناک رخ داد. خاطرات خشونت اسرائیل با نیرویی درهمکوبنده دوباره سر برآوردند و با رویدادهای جنگ جدید درآمیختند. زمان فروپاشید و تشخیص اینکه کدام خشونت اسرائیل را تجربه میکنم، دشوار شد. شاید دردناکترین بخش داستان این بود که جنگ را دوباره در قامت یک کودک تجربه میکردم؛ کودکی که هنوز در واقعیتِ این خشونتِ بیپایان از سال ۱۹۸۲ تاکنون گرفتار مانده است. اعلامیههایی که هواپیماهای اسرائیلی در سال ۲۰۲۶ بر زمین میریختند، همانهایی بودند که در اوت ۲۰۰۶ روی سرم باریده بود. فضاهای صوتی بمباران بهطرز باورنکردنی آشنا بودند؛ تجربهای تاریخی که بدنم بیدرنگ آن را بازشناخت.
اشیاء و مکانهایی که زمانی عادی و آشنا به نظر میرسیدند، اکنون با حافظهی مستقل خود از خشونت، جان گرفته بودند.
زیرزمین/ پارکینگ/ ملجأ [پناهگاه]
در نخستین هفتهی جنگ ۲۰۲۶، به یک مرکز پژوهشی در بیروت میروم. بمباران شدت میگیرد و از ما میخواهند به نزدیکترین پارکینگ زیرزمینی پناه ببریم. همین که پا به پارکینگ میگذارم، دوباره به همان کودکی تبدیل میشوم که با اصابت موشکها به اتوبوس مدرسه در نزدیکیِ مدرسه به زیرزمین پناه بردهام. نهم مارس ۱۹۸۹ است؛ روز معلم. گلدانی کوچک در دست دارم و عمداً در ابتدای صف دانشآموزان ایستادهام تا اولین نفری باشم که هدیهام را به معلمم تقدیم میکنم. درست در لحظهای که دستم را با آن گلدان به سمت معلمم دراز کردم، حمله شروع شد و ما را با عجله به سالن ورزشیِ زیرزمینی بردند و آنجا منتظر ماندیم تا پدر و مادرهایمان بیایند و ما را با خود ببرند. به پلههای بلندی که به پارکینگ ختم میشوند نگاه میکنم و خشکم میزند. توان آن را ندارم که دوباره آن «کودکِ در بندِ جنگ» باشم که در زیرزمینِ مدرسه گیر افتاده است. پا به فرار میگذارم و به دل جنگ میزنم؛ پیاده رفتن به سمت خانه را ترجیح میدهم.
انذار [هشدار]/ راهپله/ دویدن
مادرم از من میخواهد کلیدهای خانهی قدیمیمان را به بستگانمان که از جنوب لبنان آمدهاند برسانم. به سمت خیابانمان راه میافتم؛ همان خیابانی که در آخرین روز جنگ ۲۰۲۴ هدف تهدید قرار گرفت، همان خیابانی که زمینِ بازیِ کودکیام بود. مردم را میبینم که با اضطراب بیرون ایستادهاند. یکی از همسایهها به من میگوید کسی تماسی دریافت کرده که در آن دستور تخلیهی ساختمانی را دادهاند که درست کنار خانهی قدیمیِ ماست و قرار است بهزودی بمباران شود. همسایهی دیگری سرم فریاد میکشد که از ساختمان دور شوم. اما اقوامم داخل ساختمان منتظر من هستند. به این نتیجه میرسم که ناامید کردن خانوادهام از ترسیدن بدتر است. وارد ساختمان میشوم، سوار آسانسور میشوم، بستگانم را پیدا میکنم، در را برایشان باز میکنم و تصمیم میگیرم از پلهها پایین بروم چون سریعتر است. در حالی که از پلهها پایین میدوم، ناگهان با خشونت اسرائیلیِ بسیار قدیمیتری رودررو میشوم. بدنم طوری میدود که در کودکی میدوید، بهجای تمام دفعاتی که ناچار بود از حملات هوایی اسرائیل فرار کند.
خانواده/ فرشه [تشک]
خانه هستم؛ در خانهای که اکنون پر شده از اعضای عزیز خانواده که از جنوب گریختهاند: غذا آماده میکنند، دربارهی اخبار گفتوگو میکنند و خانه را مرتب میکنند. صدای بمباران میشنویم، اما هیچکس ترسی نشان نمیدهد؛ پس من هم ترسم را نادیده میگیرم. تلاش میکنم «مفید» باشم، اما شکست میخورم. به نظر میرسد همه بهخوبی میدانند نقششان چیست، و من همیشه کم میآورم. اتاق نشیمن به محل خواب من تبدیل میشود. هر شب، پس از آنکه همه به خواب میروند، تشک را پهن میکنیم. شبها با صدای بمباران از خواب بیدار میشوم، اما همچنان آرام میخوابم. در این فضای جدیدِ خواب، که نزدیک پدر و مادرم است، احساسی قدیمی و توضیحناپذیر از امنیت و آرامشِ مطلق را بازمیشناسم. این همان احساس یکی شدن با خانواده در دوران جنگ است؛ زمانی که در دههی ۱۹۸۰ تشکهایمان را پهن میکردیم و نزدیک به هم میخوابیدیم؛ زمانی که به یک پیکر تبدیل میشدیم، خانه را مرتب میکردیم، غذا میخوردیم، حرف میزدیم و برای حرکت جمعیمان در داخل خانه برنامهریزی میکردیم؛ زمانی که یا با هم زنده میماندیم یا با هم میمردیم. فکر نمیکنم که در هیچ موقعیت دیگری، جز هنگام مواجهه با خشونت اسرائیل در کنار خانوادهام، چنین احساس امنیتی را تجربه کرده باشم.
*****
پایانبندیهای جنگهای اسرائیل بدون هیچ گرهگشایی فرا میرسند، در حالی که آغازهای آنها وحشتی ریشهدار و فرانسلی (و البته گاهی هم احساس گرما و امنیتی شگفتانگیز) را بیدار میکنند که در زیر سطح کمین کردهاست. این دو در کنار هم، طرح و شمای روانیِ خشونت اسرائیل را برمیسازند؛ جایی که زیستن در دل خشونتِ استعمار شهرکنشینانه، همواره تجربهای تاریخی است.
چرخههای خشونت اسرائیل، که فوران و فروکش میکنند، کشتار گسترده، ویرانی و وحشت بر جای میگذارند. فهمیدن این چرخهها و تاب آوردن پیامدهایشان در شرایطی که مدام انتظار دور بعدی خشونت را میکشیم، کار بسیار شاقی است. سنت یادآوری، روایتگری و بازگویی این چرخهها گاه به سختی شکل میگیرند و گاهی هم در قالب روایتهای جمعیِ رنج و تابآوری جا میافتند.
امروز، این داستانها ما را بیش از حد سرشار از عواطف میکنند و شیوههای بقا و سوگواری در زمانهی نسلکشی را به ما میآموزند. بیتردید، برخیشان تا پایان عمر با من خواهند ماند. مردی که گربهاش او را از زیر آوار خانهاش نجات داد؛ خانوادهای سودانی که به دست نیروهای اشغالگر کشته شدند و در یک تشییع جنازه جمعی در اردوگاه فلسطینیان برایشان سوگواری شد؛ پیرمردی که در خواب، روی آوار خانهاش جان سپرد؛ کودکی سوری و پدرش که با پهپاد ردیابی و کشته شدند؛ رزمندهی مجروحی که برای محافظت از روستایی که به او پناه داده بود، تصمیم گرفت خود را تسلیم کند؛ مبارز زخمی دیگری که زیر درختی نشست و با نزدیک شدن پهپاد، چشمانش را بست و منفجر شد. داستانهای روزمرهی بسیارِ دیگری هستند که دوام آوردن، انسان شگفتانگیز، و قهرمان فراانسان را در دورههای غیرقابلفهم ترسیم میکنند.
با اینحال، اگر در چارچوب زندگینامهی شخصی مینویسم، هدفم به نمایش گذاشتن کنشِ شهادت دادن، رنج کشیدن و تاب آوردن در برابر خشونت اسرائیل نیست؛ بلکه میخواهم چشمانداز روانیِ آن را در آستانهی جنگ بازسازی کنم. این چشمانداز، تاریخهای چندلایهی خشونت اسرائیل را در خود جای داده است؛ خشونتی که بارها و بارها تکرار میشود، و در این تکرار، آنچه نمیتوان به زبان یا به یاد آورد، دوباره سر برمیآورد و پدیدار میشود.
به این ترتیب، شاید از همان زمانی که برای اولین بار با خشونت اسرائیل رودررو شدم، آن را از همان آستانهاش (باز)تجربه میکنم. من هم مانند بسیاری دیگر، تمام زیستجهان خود را بر آن آستانه بنا کردهام. با گوشه و کنارش خو گرفتهام، در امتداد مرزهای آن، بارها عاشق و فارغ شدهام، به جمعها و دوستیها پیوستهام و از آنها جدا شدهام. کتاب خواندهام، ویسکی نوشیدهام، خندیدهام، رقصیدهام و جستار نوشتهام. اما تنها در پایانها و آغازهای جنگ است که میتوانم فضای بهشدت سرگیجهآور، خفقانآور و بستهای را تماماً درک کنم که هنگام زندگی در سایه خشونت اسرائیل در آن سکونت دارم.