1403 / 04/18 18 : 48
زوالِ اِتوس: معماری انزوا و زایش فاشیسم
تصویر: منطقه ممنوعه، چرنوبیل، پریپیات، اوکراین، اولگ کلیموف، ۲۰۱۱.

زوالِ اِتوس: معماری انزوا و زایش فاشیسم

نويسنده: حمید فرازنده | تاریخ انتشار: 1405/06/03

یادداشت آتوپیا

مقاله‌ی حاضر، گشودنِ بابِ بحث درباره‌ی نسبت میان شهرسازی، اخلاق، و پدیده‌ی عصر ما، راست‌گرایی افراطی نو، است. در قلب این بحث پیوند معماری شهرها با سیاست آنهاست. نویسنده از آپارتمان و جداییِ نهفته در مفهوم آن نقب به انسان‌های جداافتاده‌ای می‌زند که در آموزش نصفه‌نیمه‌شان راحت‌تر از همیشه در فاشیسم مشارکت می‌کنند.


 

هرچه می‌گذرد، شهرها بیشتر زیست‌ناپذیر می‌شوند، چون ما دیگر بلد نیستیم در آن‌ها اقامت کنیم؛ ما در آن‌ها در بهترین حالت فقط در حال تردّد هستیم. گردش‌گری فقط بیماری عده‌ای نیست که از یک محل به محل دیگر به‌منظور سیروسیاحت سفر می‌کنند؛ ما خود امروز در شهرهای خود درست مثل یک توریست زندگی می‌کنیم.

در لاتین، سکونت‌کردن (Abitare) از ریشه‌ی «داشتن» (Habeo) می‌آید؛ داشتن عادات، آداب، فرهنگ و پوشش متناسب با یک جغرافیا. در یونانی، واژه‌ی Ethos (که واژه‌ی Ethics یا اخلاق از آن می‌آید) در اصل، به‌معنای «مسکن، یا مأوای مألوف» است.[۱] زیرا برای یونانیان اخلاق نه یک امر انتزاعی و ذهنی، بلکه کاملاً جغرافیایی و ملموس و قابل سکونت بود. اخلاق این بود که آدمی بداند چگونه با محیط‌اش، با همسایه‌اش و با دیوارهای چهل‌ساله‌ی محله‌اش رابطه‌ای زنده و مسئولانه برقرار کند. وقتی سکونت جایش را به اقامت موقت یا مهمان‌شدنِ همیشگی می‌دهد، اخلاق مسئولانه هم رخت برمی‌بندد. در یک هتل یا در یک شهر توریستی، یا در یک شهرِ پناه‌داده‌شده شما مسئول زباله‌ها، فرهنگ یا آینده‌ی آن شهر نیستید؛ شما فقط یک مصرف‌کننده، یک بیا و برو هستید.

اما راه‌حلّ این معضل دیگر بازگشت به فضاهای ازدست‌رفته نیست. چنین امکانی مثل جوانی برای همیشه از دست رفته است. شهرهای کنونی مثل یک بدن پیر دیگر آن بافت زنده را ندارند.

از این‌رو، ما موظف‌ایم اخلاق جدیدی بسازیم که بتواند در دنیای شبکه‌ای و سرمایه‌داری امروز، دوباره بین انسان و مکان پیوند ایجاد کند. منظور، برسازی دوباره‌ی سکنی‌گزینی از بنیاد است؛ یادگرفتن این که چطور دوباره در یک جا ریشه بدوانیم. سکونت‌کردن یعنی: تعهد به جغرافیا و تاریخ یک مکان؛ تبدیل‌کردن محله به فضایی برای زندگی مشترک و نه فقط فضایی برای خوابیدن یا خریدکردن. سکونت‌کردن یعنی ایستادگی در برابر تبدیل‌شدن خانه‌ها به اقامتگاه‌های موقت که بافت اجتماعی شهرها را نابود می‌کنند. در چنین بافتار شهری است که دیگر کسی پای ساختمان‌های بمباران‌شده توسط هواپیماهای امریکا گُل نمی‌گذارد.

مشکل شهر از روزی شروع شد که ما خانه‌ساختن را فراموش کردیم. صدسال پیش خانه‌های ما بدون آنکه معمار داشته باشند، زیبا بودند. بنّاهای سنتی ما دانشگاه نرفته بودند، اما چیزی داشتند که نظام آموزش مدرن برای حذف آن وارد گود شد: فهم شهودیِ بوم‌شناختی و راست‌کرداریِ مصالح. در گذشته، بنّا خود بخشی از همان جامعه و فرهنگ بود. او خانه را برای سکونت می‌ساخت. تناسبات، سایه‌اندازها، محرمیّت اندرونی و جهت باد را نه از روی جداول پی‌دی‌اف ضوابط شهرداری، بلکه از طریق تجربه‌ی زیسته و سینه‌به‌سینه آموخته بود. نتیجه این می‌شد که خانه با اقلیم اصفهان، شیراز، تبریز یا یزد گفت‌وگو می‌کرد، نه اینکه با آن بجنگد. در دوره‌ی مدرن، با ورود مهندسی ساخت‌وساز، معماری از یک امر کیفی و زیستی به یک امر کمّی و محاسباتی تبدیل شد. مهندس یا بسازبفروش مدرن، زمین را نه به‌عنوان مکان سکونت، بلکه به‌عنوان سرمایه و متراژ قابل تراکم می‌بیند. نقشه‌ی خانه‌ای که برای شمال تهران طراحی شده، با اندکی تغییر در بندرعباس یا تبریز هم قابل اجراست؛ گویی جغرافیا و اقلیم اصلاً وجود ندارند.

خشت، آجر، سنگ و گچ در معماری سنّتی ایران، مصالحی بودند که از دل همان خاک برمی‌آمدند و پس از تخریب نیز به دل همان خاک برمی‌گشتند. این مصالح پیر می‌شدند، اما زشت نمی‌شدند؛ آجر با گذشت زمان پتینه می‌خورد و هویّت می‌یافت. اما مهندسی مدرن، شهرهای ما را با آهن، بتن، کامپوزیت و سیمان سفید اشباع کرد. این مصالح مکان‌ناپذیر هستند؛ یعنی به هیچ کجای زمین تعلق ندارند. سیمان و آهن پیر نمی‌شوند، بلکه چرک و فرسوده می‌شوند. وقتی مصالح بومی حذف شدند، پیوند ارگانیک شهر با زمینش قطع شد و شهرها به بیابان‌های خاکستری و بی‌روحی بدل شدند که هیچ قرابتی با روح ساکنان‌شان ندارند.

در محله‌های قدیمی اصفهان، شیراز یا تبریز، خانه‌ها منزوی نبودند؛ آن‌ها در یک شبکه‌ی اندام‌وار به هم متصل بودند. کوچه‌ی بن‌بست، ساباط، هشتی‌خانه و کریاس دمِ درگاه فضاهایی برای تعامل اجتماعی و خلق اخلاقِ محلی بودند. وقتی مهندسی ساختمان و قوانین مدرن شهرسازی که عمدتاً ریشه در الگوهای غربی پس از جنگ جهانی داشتند، وارد معرکه شدند، شهر را بر اساس تراکم عمودی بازتعریف کردند. خانه‌ها تبدیل شدند به قوطی‌های کبریتی که روی هم چیده شده‌اند؛ کلمه‌ی «آپارتمان» از ریشه‌ی apart به‌معنای جدا، منفصل و تنها می‌آید. آپارتمان یعنی فضای منفصل: این واژه با خود بار گسست، اتمیزه‌شدن و انزوای ساختاری را حمل می‌کند؛ تجسّد فضایی همان واگرایی و تنهایی توده‌ای که بستر را برای زوال Ethos هموار ساخت. فضاهایی که در آن‌ها شما همسایه‌ی خود را نمی‌شناسید و کوچه دیگر فضای زندگی نیست، بلکه صرفاً یک گذرگاه شریانی برای عبور ماشین‌هاست.

برای درک این‌که این بی‌مکانی چگونه بر تن شهرها زخم می‌زند، نیازی به تحلیل‌های انتزاعی نیست؛ کافی است در خیابان‌های‌شان قدم بزنیم.

کافی است پروژه‌ی پیاده‌راه‌سازی و بازسازی میدان «تاکسیم» استانبول در دهه‌ی گذشته را به یاد آورد. این میدان تاریخی، با همه‌ی آشفتگی‌اش، روزگاری محل تقاطع حیات شهری، فضایی برای تجمع، و آکنده از درختان و نیمکت‌هایی بود که امکان دیدن و دیده‌شدن را فراهم می‌کرد. زمانی میدان تاکسیم محل رایج تجمع تظاهرات کارگری بود. اما در طرح بازسازی مدرن، درخت‌ها قطع شدند، سطح میدان با مساحتی عظیم از سنگ‌فرش‌های بتنی، سخت و یکدست پوشانده شد و درختان جای خود را به دوربین‌های مراقبتی و خودروهای زرهی پلیس دادند.

امروز قدم‌زدن در تاکسیم یعنی تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی بیابان بتنی. هیچ جایی برای نشستن نیست مگر آن‌که هزینه‌اش را با سفارش‌دادن یک فنجان قهوه در کافه‌های زنجیره‌ای بپردازی. فضای عمومی میدان، که باید مأمن گفت‌وگو و مکانی برای سکونت جمعی باشد، به یک گذرگاه بی‌روح تحت نظارت بدل شده است؛ فضایی که تنها برای این طراحی شده تا کسی در آن نایستد، صرفاً مصرف کند و رد شود. تاکسیم دیگر یک مکان نیست، یک سیرک بزرگ توریستی و چهارراه عبور است.

اگر در استانبول، دولت‌ها شهر را به بهانه‌ی امنیت و توریسم عقیم می‌کنند، در فِلت‌بوشِ بروکلین، هیولای سرمایه‌داریِ مسکن‌سازی این کار را انجام می‌دهد. فلت‌بوش سال‌ها محله‌ای با بافت اندام‌وار، خانه‌های آجری کم‌ارتفاع کارگری و حیاتی پرشور بود که از تنوع فرهنگی مهاجران کارائیبی و سیاه‌پوست تغذیه می‌کرد. خیابان، امتداد ایوان خانه‌ها بود. اما امروز وقتی فلت‌بوش قدم می‌زنیم در میان خانه‌های اصیل آجری که رنگ و پتینه‌ی تاریخ را بر تن دارند، ناگهان می‌بینیم که برج‌ها و بلوک‌های آپارتمانی شیشه‌ای و مشکی سر برمی‌آورند. این مکعب‌های شیشه‌ای که با تعجیل و مصالح بی‌کیفیت پیش‌ساخته بنا شده‌اند، در متن روند اعیان‌سازی، گفت‌وگو یا تواضع چندانی در برابر بافت محله ندارند. پنجره‌های این آپارتمان‌ها همیشه رو به خیابان باز نمی‌شوند؛ بالکن‌های کوچک شیشه‌ای آن‌ها فرسنگ‌ها از کف خیابان فاصله دارند. فردی که درون این قوطی‌های نیمه‌مجلل زندگی می‌کند، از خواربارفروشی کناری یا پیرمردی که روی پله‌های خانه‌ی قدیمی نشسته، فاصله‌ای محسوس گرفته است. این ساختمان‌ها دارند شبیه حباب‌های اتمیزه‌شده‌ای می‌شوند که محله را متلاشی می‌کنند تا آن را به متراژهای گران‌قیمت برای طبقه‌ی جدید مصرف‌کننده تبدیل کنند.

والتر بنیامین در پاساژها در قطعه‌های مربوط به بارون هوسمان، مجری طرح بزرگ بازسازی پاریس در دهه‌ی ۱۸۶۰، مستقیما به موضوع دستکاری کالبد شهری به منظور نابودی جنبش‌های انقلابی می‌پردازد. هوسمان با تخریب بافت قدیمی، ارگانیک، پیچ‌درپیچ و متراکم پاریس قرن نوزدهم و ساختن بلوارهای عریض و مستقیم دو هدف متقاطع را دنبال کرد: در کوچه‌های باریک سنّتی، کارگران به سرعت سنگر می‌ساختند و شهر را تسخیر می‌کردند. بلوارهای عریض هوسمان ساخته شدند تا دیگر نتوان در آن‌ها سنگر بست. درضمن، بلوارهای مستقیم و عریض، جابه‌جایی سریع نیروهای سرکوبِ دولتی و شلیک مستقیم توپخانه به سمت توده‌ها را فراهم می‌کردند. بنیامین نشان می‌دهد که چگونه هوسمان فضای شهر را به ابزاری برای استبداد فضایی بدل کرد. هوسمان شهر را تخریب کرد تا امکان انقلاب را سلب کند و شهر را به فضایی برای سرمایه و سرکوب تبدیل سازد. این همان الگویی بود که بعدتر شهرسازان امریکایی نیز به آن متوسل شدند.

از دید بنیامین، کارگران در خیزش‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ و سرانجام در کمون پاریس (۱۸۷۱)، با کندن سنگ‌فرش‌های خیابان، ویران‌کردن دیوارها و روی هم چیدن اسباب و وسایل زندگی، کالبد سرکوبگر شهر سرمایه‌داری را می‌شکافتند و از دل مواد و مصالح شهر، فضای مقاومت می‌ساختند. بنیامین کمون پاریس را نقطه‌ی عطفی می‌داند که در آن، توده‌ها برای آخرین بار بدنه‌ی شهر را به کنترل خود درآوردند. پس از سرکوب کمون و تکمیل طرح‌های هوسمان، شهر از یک سنگر پتانسیل‌دار به یک ویترین امنیتی‌شده تنزّل یافت.

آنچه مهندسان مدرن به نام توسعه و بهداشت مسکن به ما دادند، سرپناه بود، نه خانه. آن‌ها توانستند ساختمان‌هایی بسازند که در برابر زلزله مقاوم‌تر باشند یا سیستم فاضلاب بهتری داشته باشند، اما در این فرآیند محاسباتی، روح فضا و حقِّ به شهر را از آدمی سلب کردند. وقتی ما توانایی ساختن یک خانه‌ی زیبا و زیست‌پذیر را از دست دادیم، در واقع توانایی سکونت‌کردن را از دست دادیم. و تضاد تلخ ماجرای ما اینجاست: امروز ما برای فرار از این زشتی بی‌پایان شهرهایی که مهندسان‌مان ساخته‌اند، بار سفر می‌بندیم و به‌عنوان گردشگر به بافت‌های قدیمی یزد یا کاشان پناه می‌بریم تا برای چند ساعت، لذتِ بودن در یک فضای انسانی و اصیل را تکدّی کنیم؛ فضایی که اجدادِ بدون مدرک ما، با دست‌های خالی و با تکیه بر شعور بومی خود خلق کرده بودند.

پیوند عمیقی میان زوال سکونت (Ethos)، فرهنگ نصفه‌نیمه و رشد فاشیسم و راست افراطی وجود دارد. این همان نقطه‌ای است که نقد معماری و شهرسازی به نقد اقتصاد سیاسی و روان‌شناسی توده‌ها گره می‌خورد. فاشیسم و راست افراطی برای رشد، نیازمند یک ماده‌ی خام اولیه هستند: «انسان توده‌ای منزوی». در محله‌های قدیمی که بر اساس اخلاق سکنی‌گزینی یا همان Ethos شکل گرفته بودند، فرد در یک شبکه‌ی ارگانیک از روابط اجتماعی، همبستگی‌های محلی و تعهدات متقابل تعریف می‌شد. این فضا به انسان‌ها هویّت و امنیت روانی می‌بخشید. وقتی مهندسی مدرن و بسازبفروشی سرمایه‌سالارانه، محله را نابود و خانه‌ها را به سلول‌های بتنیِ انزوا تبدیل کرد، انسان مدرن از این شبکه پرتاب شد. اضمحلال بافت شهری، امر مشترک را از بین برد. انسان ساکن در آپارتمان‌های بی‌هویّت حاشیه‌ی شهرهای بزرگ، دچار ملال ساختاری و اضطراب وجودی شد.

فاشیسم البته در همین خلاءِ هویت سر برمی‌آورد؛ راست افراطی به این انسان بی‌ریشه و رانده‌شده، یک هویت کاذب، انتزاعی و خشن (مثل ناسیونالیسم افراطی متعصبانه) تزریق می‌کند تا جای خالی آن همبستگی ارگانیک ازدست‌رفته را پر کند.

پژوهش‌های جامعه‌شناسانی چون آندرس رودریگز-پوزه [۲] نشان می‌دهند که الگوی رأی به راست افراطی و پوپولیسم در اروپا و امریکا، منطبق بر جغرافیای «اماکنِ رهاشده» است. این اماکن، به‌جز مناطق روستایی، حاشیه‌های شهری، شهرک‌های اتمیزه‌شده‌ی بتنی و محله‌های تخریب‌شده‌ای هستند که خدمات عمومی، معماری هویّت‌بخش و فضای جمعی خود را از دست داده‌اند. احساس احتمال حذف‌شدن از جغرافیا بستر روانی گرایش به راست افراطی را می‌سازد.

پژوهش‌های ایبرهارد فرایبرگر و اریک کلیننبرگ (نویسنده‌ی کتاب زیرساخت‌های اجتماعی) [3] نشان می‌دهند محله‌هایی که فاقد زیرساخت اجتماعی مثل کتابخانه، پارک‌های کوچک، قهوه‌خانه‌های بومی، و پیاده‌راه هستند، نرخ بالاتری از تنهایی ساختاری و بی‌اعتمادی مدنی را می‌اندوزند. کلیننبرگ اثبات می‌کند که غیاب این فضاهای بومی، بافت جامعه را شکننده کرده و فرسایش پیوند فضایی، انسان‌ها را به سمت سیاست‌های بیگانه‌هراسانه سوق می‌دهد.

اگر از داده‌های آماری صرف فراتر برویم، متون نظری محکمی وجود دارند که بدنه‌ی شهری را مستقیماً به تمامیت‌خواهی گره می‌زنند: آنری لوفور [۴] مطرح می‌کند که سرمایه‌داری با تبدیل شهر از ارزش کاربردی (فضایی برای زیستن و سکونت) به ارزش مبادله‌ای (کالا و کالبد متراکم)، فضا را عقیم می‌کند. در این صورت، حقّ به طبیعت جای حقّ به شهر را می‌گیرد. برای مثال تا یک تعطیلی سه‌روزه پیش می‌آید، در جاده‌های هراز و چالوس از تراکم ماشین راه بند می‌آید، چون تهران شهری نَفَس‌کُش است. لوفور حقّ به شهر را به‌صورت حقّ به فریاد و مطالبه‌گری تعریف می‌کند. فریاد، پاسخی به درد وجودی بحران رو به زوال زندگی روزمره در شهر، و مطالبه در واقع فرمانی است برای نگریستن آشکار به بحران و خلق یک زندگی شهری جایگزین که کمتر بیگانه، معنادارتر و سرزنده‌تر باشد. وقتی انسان‌ها از فرآیند تولید فضای زیستی خود حذف می‌شوند، نوعی انفعال توده‌ای رخ می‌دهد که مناسب‌ترین بستر برای ظهور فاشیسم است.

دیوید هاروی در کتاب شهرهای شورشی[5] می‌نویسد که چگونه اعیان‌سازی (Gentrification) و ساخت‌وسازهای بی‌نام‌ونشان یا بدون معمار/بدون بوم، انسان‌ها را از محله‌های‌شان تبعید مکانی می‌کند. این حسّ بی‌مکانی، خشم تولید می‌کند. راست افراطی همین خشم ناشی از سلب مالکیت فضایی را می‌دزدد و آن را متوجه مهاجران یا اقلیت‌ها می‌کند، تا سرمایه‌داریِ مسکن جان سالم به در برد.

هاروی در فصل پنجم کتاب تحت عنوان «بازپس‌گیری شهر برای مبارزات ضدّسرمایه‌داری» از نقد صرف اعیان‌سازی و سلب مالکیت فضایی فراتر می‌رود و یک نقشه‌ی راه ارائه می‌دهد برای اینکه چگونه می‌توان شهر را از منطق انباشت سرمایه نجات داد و آن را به موتور محرک انقلاب ضدّسرمایه‌داری تبدیل کرد. هاروی هشدار می‌دهد که مفهوم «حقّ به شهر» نباید فقط به یک مطالبه‌ی اصلاح‌طلبانه یا حقوق بشری مانند ساخت چند پارک بیشتر یا بهبود سیستم اتوبوس‌رانی تنزل یابد. او تأکید می‌کند که حقّ به شهر یعنی حقّ بازآفرینی و دگرگون ساختن تمامیت شهر بر اساس نیازهای انسانی و نه سود سرمایه. این حق، یک حقّ فردی نیست؛ بلکه حقّ فرمانروایی توده‌ها بر فرآیند تولید فضا است. پس بازپس‌گیری شهر، الزاماً یک امر ضدّسرمایه‌دارانه است، چون منطق سرمایه مبتنی بر کالاسازی و خصوصی‌سازی فضا است. هاروی در این فصل، در مفهوم طبقه‌ی کارگر و محل کار تجدیدنظر می‌کند: در مارکسیسم سنّتی، کارخانه مرکز اصلی مبارزه‌ی طبقاتی بود. اما هاروی بحث می‌کند که در سرمایه‌داریِ پسامدرن و متأخر، خود کلان‌شهر به کارخانه تبدیل شده است. ثروت و ارزش اضافی دیگر فقط در خطوط تولید کارخانه‌ها خلق نمی‌شود؛ بلکه از طریق اجاره‌بها، وام‌های مسکن، اعیان‌سازی، حمل‌ونقل شهری، و مصرف‌گرایی در فضاهای شهری بلعیده می‌شود. از این‌رو، نیروی انقلابی دیگر فقط کارگر کارخانه نیست؛ بلکه تمام کسانی هستند که شهر را تولید و بازتولید می‌کنند (کارگران حمل‌ونقل، معلمان، رانندگان، پیک‌ها، پرستاران، بی‌خانمان‌ها و حاشیه‌نشینان). مبارزه باید از سناریوی تسخیر کارخانه به تسخیر کلان‌شهر تغییر مکان دهد. سرمایه‌داری با خصوصی‌سازی، فضاهای زیستی و عمومی را نابود و منفک می‌کند. هاروی پادزهر این وضعیت را برسازی امر مشترک می‌داند: امر مشترک شهری، صرفاً یک پارک عمومی دولتی نیست، چون دولت‌ها هم خود کارگزار سرمایه‌اند؛ بلکه فضاهایی است که توسط خود مردم و به دست مناسبات خودجوش، غیرتجاری و اشتراکی اداره می‌شوند. بازپس‌گیری شهر یعنی خارج‌کردن مسکن، آب، هوای پاک، فرهنگ و فضاهای جمعی از بازار آزاد و تبدیل آن‌ها به امر مشترک غیرقابل فروش. هاروی جنبش‌های افقی، آنارشیستی یا بی‌سر مدرن، مثل «اشغال» یا خیزش‌های منطقه‌ای را نقد همدلانه می‌کند. او می‌نویسد: اگرچه جنبش‌های محلی و افقی برای آغاز شورش و تسخیر فضا در سطح محله یا میدان فوق‌العاده‌اند، اما به‌تنهایی قادر به سرنگونی هیولای سرمایه‌داری و کنترل یک کلان‌شهر نیستند. او بر ضرورت ایجاد یک ساختار شبکه‌ای، فرامحله‌ای و متمرکز تأکید می‌کند که بتواند حاکمیت بر بدنه‌ی کلان‌شهر را از دست دولت و سرمایه‌داران خارج کند و سیستم توزیع و مدیریت شهر را به نفع مردم به دست گیرد. همان‌طور که او یادآور می‌شود، راه‌حلّ خروج از این بی‌مکانی و انفکاک، نه بازگشت منفعلانه به گذشته، بلکه بازپس‌گیریِ شهر به‌مثابه‌ی یک امر مشترک است. شهر باید از دست بسازبفروش‌ها، بانک‌ها و منطق تراکم‌فروشی خارج شود و مدیریت فضا به کسانی سپرده شود که در آن زندگی می‌کنند، نه کسانی که از متراژ آن سود می‌برند. تنها از طریق چنین مبارزه‌ی فضایی و جمعی است که می‌توان شهر زیست‌ناپذیر امروز را دوباره به خانه و مأمنِ Ethos بدل کرد.

اریک فروم [۶] به تبیین رابطه‌ی بین انسان بی‌ریشه و گسسته‌شده از روابط ارگانیک و اضطراب روحی می‌پردازد. شهر زیست‌ناپذیر با اتمیزه‌کردن انسان‌ها، این اضطراب را تشدید می‌کند و انسان برای نجات از این اضطراب فضایی، به آغوش یک قدرت مسلط و یکدست‌کننده (فاشیسم) پناه می‌برد.

مفهوم Halbbildung (فرهنگ نصفه‌نیمه) [۷] که آدورنو آن را به معنای وضعیتی می‌داند که فرهنگ جذب جان آدمی نشده، بلکه به شکل اطلاعات سطحی، کالا و ویترین مصرف می‌شود، تبلور عینی خود را در شهرسازی مدرن پیدا می‌کند. فرهنگ سکونت سنتی واجد یک معرفت درونی، عمیق و بومی بود؛ در پیوند بود با همان بنّایی که بدون مدرک، زیباترین و کاربردی‌ترین فضا را می‌ساخت؛ چون فرهنگ در گوشت و پوست او جریان داشت. نتیجه‌ی شهرسازیِ Halbbildung شهری است که در آن فرهنگ به کالا تبدیل شده است. این همان شهری است که بافت تاریخی‌اش را تخریب می‌کند، اما یک نمای رومی پلاستیکی یا یک پاساژ با معماری شبه‌سنّتی یا یک هتل با ورودی شبیه به ستون‌های تخت جمشید می‌سازد. نمای رومی پلاستیکی بر تن یک آپارتمان بی‌هویت، تلاش مذبوحانه و سادومازوخیستی همان خرده‌بورژوازی هراسان از سقوط است تا با چنگ‌زدن به یک شبه‌اقتدار کلاسیک عاریه‌ای، ضعف و بی‌ریشگی مادی خود را پنهان کند. پاساژهای بزرگ مدرن نیز با نورپردازی‌های شدید و ورودی‌های پادگانی‌شان، فضاهایی برای تکریم کالا و تحقیر انسانِ پیاده هستند؛ آن‌ها به فرد یادآوری می‌کنند که تو تنها به شرط توانایی خرید حقّ حضور در این فضا را داری، و این اولین تمرین تعظیم در برابر قدرت عریان است.

در این فضا، معماری در عوض آن‌که یک حقیقتِ زیسته باشد به یک ژست بدل می‌شود انسان پرورده در این شهرهای تصنعی و ویترینی، اندیشه‌ی انتقادی را از دست می‌دهد. او آکنده از اطلاعات سطحی است، اما توانایی فهم عمیق مناسبات جهان را ندارد. این انسان سطحی‌شده، بهترین طعمه برای پروپاگاندای راست افراطی است، چرا که راست افراطی همیشه بر فرضیات ساده‌انگارانه، کلیشه‌ها و تقابل‌های دوتایی سطحی (ما در برابر آن‌ها) استوار است.

وقتی Ethos (مسکن/اخلاق) ویران می‌شود، اخلاق سکنی‌گزینی نیز فرو می‌پاشد. در معماری بومی، خانه مرز میان امر خصوصی و امر عمومی را محترم می‌شمرد و کوچه امتداد خانه بود؛ پس فرد در قبال فضای بیرونی مسئولیت داشت. شهرسازی مهندسی‌شده‌ی مدرن، این پیوند را قطع کرد. فضا به دو بخش تقسیم شد: داخل آپارتمان (ملکِ شخصی) و خارج از آن (فضای انتزاعیِ تحت کنترل دولت/شهرداری). وقتی شهروند حس کند هیچ مالکیتی بر فضای شهر ندارد و شهر صرفاً یک اتوبان برای عبور است یا یک مال (Mall) برای تفرج، زمینه برای بی‌تفاوتیِ اخلاقی فراهم می‌شود. این بی‌تفاوتی فضایی، مقدمه‌ی بی‌تفاوتی سیاسی است. جامعه‌ای که در آن انسان‌ها نسبت به زشت‌شدن، تخریب و غارت فضای زیستی خود بی‌تفاوت می‌شوند، به همان راحتی نسبت به بمباران شهرها، حذف فیزیکی اقلیت‌ها، مهاجران و «دیگری» در سیستم‌های تمامیت‌خواه بی‌تفاوت خواهند شد.

ممکن است این پرسش در این میان مطرح شود که پس چرا به‌رغم تمام این ازریخت‌افتادگی‌ها همین شهرها جنبش‌های کارگری را ممکن کردند؟ اگر شهرهای امروز چنین اتمیزه، ایزوله و از ریخت‌افتاده‌اند، چطور جنبش‌هایی مثل «جلیقه‌زردها » در فرانسه، «اشغال وال‌استریت» در نیویورک، یا قیام‌های شهری اخیر سر برمی‌آورند؟

شهر پسامدرن هرگز در پی این نبوده که امر سیاسی و تضاد طبقاتی را حذف کند؛ شاید فقط فرم خیزش‌ها را تغییر داده باشد. اگر جنبش‌های کارگری قرن بیستم خیزش‌هایی سازمان‌یافته، نهادینه‌شده و برنامه‌ریزی‌شده از دل کارخانه‌ها و محله‌های بومی بودند، خیزش‌های شهری امروز در شهرهای ازریخت‌افتاده، ویژگی‌های کاملاً متفاوتی دارند که اتفاقاً معلول مستقیم همین زوالِ کالبد شهری است.

جنبش جلیقه‌زردها تجسد سیاسی همین زوال سکونت و بی‌مکانی بود. آن‌ها نه از پاریس تاریخی و شیک، بلکه از حاشیه‌ها ، شهرک‌های اتمیزه‌شده‌ی خوابگاهی، و جاده‌های بین‌شهری آمدند. گرانی بنزین نقطه‌ی عطف بود، چون در شهرسازی پسامدرن، حاشیه‌نشینان برای کوچک‌ترین نیازهای زیستی، کار و خرید مجبور به تردد مداوم با وسائط نقلیه‌ی عمومی‌ای بودند که حالا بلیت‌شان گران شده بود. آنان توان مالی سکونت در مرکز شهر را نداشتند و از بوم شهری رانده شده بودند. جلیقه‌زردها سنگر خود را نه در میدانی با هویت محلی، بلکه در میدان‌گاه‌های شریانی و دوراهی‌های اتوبان‌ها ساختند؛ یعنی همان فضاهای ترانزیتی و بی‌مکانی که اساساً برای ماشین‌ها طراحی شده بود. آنان فضایی را تسخیر کردند که نماد تردد بی‌وقفه‌ی سرمایه‌داری بود تا چرخه‌ی حرکت را مختل کنند.

در شهرهایی مثل نیویورک یا پاریس که فضاهای عمومی سنتی نابود یا امنیتی شده‌اند، جنبش‌های جدید به‌جای زندگیِ در جریان در محله، دست به تسخیر ناگهانی و اشغال فضاهای نمادین می‌زنند. در جنبش اشغال وال‌استریت، پارک «زوکوتی» در نیویورک تسخیر شد؛ پارکی که اتفاقاً یک فضای عمومیِ خصوصی‌سازی‌شده در دل مرکز مالی جهان بود. وقتی شهر پُر از فضاهای ایزوله و آپارتمان‌های منفصل است، توده‌ها برای اعلام حضور، نیازمند یک انفجار فضایی هستند. آن‌ها با حضور فیزیکی ناگهانی، فضا را از حالت کالا/گذرگاه خارج می‌کنند و برای چند روز یا چند هفته، آن را به یک اقامتگاه شورشی موقت تبدیل می‌کنند تا درضمنِ خیزش حق‌طلبانه‌ی خود، دوباره حقّ به شهر را نیز یادآوری کنند.

شورش‌های لندن ۲۰۱۱، شورش محرومان از حقّ به شهر در یک کلان‌شهر نئولیبرال بود. این خیزش نشان داد که وقتی سرمایه‌داری مالی خودش به منطقِ غارت و بی‌اخلاقی روی می‌آورد، شهری می‌سازد که در آن انسان‌ها منزوی، بی‌مکان و مجذوب کالا شده‌اند؛ و پیامد فضایی چنین شهری، فوران‌های کور، خشونت‌آمیز و غارتگرانه‌ای است که شهر را به آتش می‌کشد.

از آنجا که شهرسازی جدید با نابودی محله‌ها، نهادهای مدنی و سندیکاها، انسان اتمیزه تولید کرده است، لذا خیزش‌های پسامدرن نیز جنسی انفجاری، شبکه‌ای و بدون رهبری سنّتی دارند: این خیزش‌ها حاصل سازماندهی بلندمدت در پاتوق‌های محلی نیستند؛ بلکه حاصل فوران خشم انباشته‌شده از ملال، بی‌مکانی و فشار اقتصادی‌اند که از طریق شبکه‌های اجتماعی همگام می‌شوند. این جنبش‌ها به دلیل فقدان بافت ارگانیک شهری، اغلب به‌سرعت شعله‌ور می‌شوند، شهر را فلج می‌کنند، اما به سختی می‌توانند به نهادسازی پایدار دست یابند، انگار که تنها خشم ناشی از سلب مالکیت فضایی باشند.

باری، شهر ازریخت‌افتاده‌ی امروز، جنبش‌های مردمی را نابود نکرده، بلکه طبیعت آن‌ها را تغییر داده است: اگر شهر سنّتی صنعتی، بستر سازماندهی مستمر و آرام‌آرام طبقاتی بود، شهر پسامدرن انفکاک‌یافته، بستر انفجارهای ناگهانی، شورش‌های حاشیه‌ای و تسخیرهای موقتی است. توده‌ها هنوز شورش می‌کنند، به این دلیل که دیگر چیزی برای باختن در این فضای زیست‌ناپذیر شهر ندارند. شورش‌های امروز، فریاد همان انسان‌های بی‌مکان و منزوی‌شده‌ای است که می‌خواهند حتی برای چند روز، حاکمیت سرمایه بر فضای زیستی‌شان را متوقف کنند.

اما جالب است که راست افراطی امروز، از اروپا گرفته تا خاورمیانه، روی موج نوستالژی مکان سوار می‌شود. آن‌ها به توده‌ها می‌گویند: «ما امنیت، آرامش و آن خانه‌های قدیمی و اصیل را به شما برمی‌گردانیم؛ همان چیزهایی که جهانی‌سازی و مدرنیته از شما دزدیده است.» اما این یک دروغ بزرگ است؛ آن‌ها نه مکان را احیا می‌کنند و نه سکونت را، بلکه از خشم ناشی از این بی‌مکانی برای تثبیت قدرت خود استفاده می‌کنند.

از این‌رو، زوال سکونت تنها یک بحران زیبایی‌شناختی نبود؛ بلکه با منزوی‌کردن انسان‌ها، نابودکردن فضاهای گفت‌وگو، و تبدیل شهر به بستر مصرف، موجب شد دفاع روانی و اخلاقی جامعه در برابر فاشیسم فرو بریزد. فاشیسم، در واقع، تبلور هیولاییِ همان بی‌مکانی مطلق است که بر ویرانه‌های اتوس دفن‌شده، پادگانی یکدست از توده‌های مسخ‌شده می‌سازد تا در روز مقرّر شهر را دودستی به اربابان‌شان در تل‌آویو یا واشنگتن تقدیم کنند.

 

یادداشت‌های نویسنده

۱. واژه‌ی θος (اتوس) یا شکل کهن‌تر آن θος (ایتوس) احتمالاً نخستین بار در ایلیاد و اودیسه‌ی هومر به کار رفته است در معنای «زیستگاه حیوانی». در کتاب ششم ایلیاد، بند ۵۱۱ هومر صحنه‌ی بازگشت پاریس به میدان جنگ را توصیف می‌کند و او را به اسبی اصطبل‌نشین و پروار تشبیه می‌کند که بند گسسته و به سوی چراگاه و مأوای آشنای خود می‌تازد: «...به سوی زیستگاه‌های آشنا (θεα) و چراگاهِ اسبان می‌تازد.»

در کتاب چهاردهم اودیسه، هنگامی که ادیسئوس به مأوای خوک‌بان خود (ئومایوس) می‌رسد، واژه‌ی θεα برای اشاره به آغل و چراگاه شبانه‌ی خوک‌ها به کار می‌رود: «خوک‌ها را برای خوابیدن به آغل‌ها و زیستگاه‌های همیشگی‌شان (θεα) می‌فرستند.»

در نخستین گام‌های زبان یونانی، اتوس یک مفهوم انتزاعی اخلاقی یا دستوری نبود، بلکه جغرافیای زیستن بود؛ همان مأوا و چراگاهی که موجود زنده در آن اهلی می‌شود، خو می‌گیرد و در آن سکونت می‌ورزد. اخلاق (Ethics) بعدها از همین جا افتادن و مأوا داشتن در جهان متولد شد.

به مرور زمان، این مفهوم مکانی به یک مفهوم رفتاری تبلور یافت: همان‌طور که حیوان یا انسان به یک مکان مشخص خو می‌گیرد و تکرار رفتن به آنجا برایش ملکه می‌شود، رفتارها و عملکردهای تکراری انسان نیز تبدیل به عادت (Habit) یا خلق‌وخو می‌شود. در این مرحله، اتوس دیگر فقط خانه‌ای که در آن می‌زیسته‌ایم، نبود، بلکه شیوه‌ی زیستی بود که بر اثر تکرار ملکه‌ی ذهن و رفتار ما شده است.

با ظهور ارسطو و افلاطون، این واژه وارد متون فلسفی شد و بنیاد اصطلاحات امروزی گردید: ارسطو میان دو واژه‌ی یونانی تمایز قائل شد: θος (اتوس) به معنای عادت و تکرار عمل؛ و θος (ایتوس) به معنای منش، منش اخلاقی و شخصیت. ارسطو در کتاب «اخلاق نیکوماخوس» این دو مفهوم را به هم گره می‌زند: او می‌گوید «منش اخلاقی ( ایتوس) حاصل تکرار و عادت (اتوس) است. ما با انجام کارهای عادلانه، عادل می‌شویم؛ همان‌طور که با سکونت در یک خانه، آنجا مأوای ما می‌شود. از همین واژه، مشتق می‌شود واژه‌ی اخلاق (Ethics / Ethica).

این مفهوم یونانی به همین منطق وارد زبان لاتین شده است: فعل Abitare (سکونت داشتن) در لاتین، از ریشه habeo (داشتن) و با habitus (عادت/ملکه) و habit (لباس/خوی) هم‌ریشه است؛ یعنی سکونت‌داشتن، یعنی خوگرفتن به یک جا.

۲. Andrés Rodríguez-Pose, The revenge of the places that don’t matter, Cambridge Journal of Regions, Economy and Society, 2018 (Chapter 11, Number 1, pp. 189–209).

۳. Eric Klinenberg, Palaces for the People: How Social Infrastructure Can Help Fight Inequality, Polarization, and the Decline of Civic Life, Crown Publishing Group (New York), 2018.

۴. Henri Lefebvre, Writings on Cities, ("The Right to the City" Section) Translators and Compilers: Eleonore Kofman و Elizabeth Lebas, Wiley-Blackwell (Oxford), 1996.

۵. David Harvey, Rebel Cities: From the Right to the City to the Urban Revolution, Verso Books (London & New York), 2012.

۶. Erich Fromm, Escape from Freedom, Farrar & Rinehart (New York), Routledge & Kegan Paul (London), 1941.

۷. آدورنو مقاله‌ی معروفی دارد به نام Theorie der Halbbildung که در سال ۱۹۵۹ منتشر شد.

Soziologische Schriften 1 , Suhrkamp, Frankfurt a.M. 1997, s. 93-121.

می‌توان این عنوان را به‌صورت تحت‌االفظی نظریه‌ی تعلیم و تربیتِ نصفه‌نیمه ترجمه کرد، اما به شرط احتیاط؛ زیرا مفهوم Bildung، که آن را به «تعلیم و تربیت» تقلیل دادیم، به‌طور ضمنی شامل مفهوم شکل‌گیری شخصیت، و انسان‌سازی نیز هست. با وجود این، از آنجا که بحث آدورنو درباره‌ی وضعیت پدیده‌ی تحصیل‌کردگی است، لذا برای مفهوم Halbbildung معادل‌های دیگری نظیر کم‌سوادی، آگاهی سطحی، و فرهنگ سطحی را نیز می‌توان منظور کرد.

آدورنو در این مقاله روی سه مفهوم تأمل می‌کند: Bildung،Unbildung  وHalbbildung . او در تحلیل خود Halbbildung را در مرکز بررسی‌اش قرار می‌دهد و از آن پس به تأمل روی رابطه‌ی دیالکتیکی دو مفهوم دیگر با آن برمی‌آید.

پیش از این مقاله، آدورنو به همراه هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری به اختصار به مفهوم Halbbildung اشاره کرده و آن را، متفاوت از بی‌سوادی، به‌صورت «حقیقت فرض‌کردنِ دانش محدود» تعریف کرده بودند. آدورنو اما در این مقاله به تفصیل به تحلیل و بررسی این مفهوم می‌پردازد.

در این مفهوم نباید دنبال رکنی کمّی باشیم. سخن از کم‌بودن یا زیادبودنِ دانش یا اطلاعات نیست. منظور از این مفهوم این نیست که اطلاعات و داده‌های [data] فرد کامل یا ناقص است. ممکن است کسی اطلاعات زیادی در بسیاری از زمینه‌ها داشته باشد، اما همچنان در حیطه‌ی معنای این مفهوم قرار بگیرد.  Halbbildung آن وضعیتی است که اطلاعات دریافت‌شده توسط فرد، مورد تأمل قرار نگرفته و آگاهانه و سنجش‌گرانه به آنها نیاندیشیده شده باشد؛ درونیِ فرد نشده باشد. به‌عبارتی دیگر، به‌صورت اطلاعات خام و تیتروار، بی‌واسطه‌ی کارکرد خِرد، در حافظه ذخیره شده باشد. در این حالت اطلاعات در ذهن بدون زمینه‌های تاریخی است: به صورت نامتداوم، غیرمرتبط و دستخوش تغییر و همراه با احتمال جایگزینی‌های لحظه‌ای.

آدورنو می‌نویسد:

جای ادراک و یادگیری در پروسه‌ی متداومِ آگاهی را نوعی معلومات‌فروشیِ نقطه‌به‌نقطه می‌گیرد که عناصرش با یکدیگر بی‌ارتباط هستند و می‌توانند دائماً با داده‌های جدید جایگزین شوند.