1403 / 04/18 18 : 48
طراحی نامدرن‌سازی

طراحی نامدرن‌سازی

نويسنده: استیون گراهام | مترجم: گروه ترجمه‌ی آتوپیا | تاریخ انتشار: 1405/03/21

به اهالی هرمزگان، که در آتش جنگ، نه فقط خاک و ساحل، که مخازن آب، این نخستین شرط زندگی‌شان نیز به هدف جنگی بدل شد.

گروه ترجمه‌ی آتوپیا

 

 

 

 

یادداشت آتوپیا

این مقاله برگرفته از فصل شانزدهم کتاب «جغرافیاهای خشونت‌بار: ترس، وحشت و خشونت سیاسی» (به ویراستاری درک گریگوری و آلن پرد، انتشارات راتلج، نیویورک، ۲۰۰۷) است. محور اصلی این فصل، بررسی چگونگی تبدیل عامدانه‌ی زیرساخت‌های مدرن (از شبکه‌های آب و برق گرفته تا راه‌ها، سامانه‌های ارتباطی و خدمات شهری) به ابزار جنگ، کنترل و سرکوب از سوی دولت‌ها و قدرت‌های نظامی است.
با وجود اهمیت این تحلیل در تبیین مفهوم «نامدرن‌سازی» (Demodernization)، نویسنده در این فصل به نمونه‌ی فلسطین و تخریب سازمان‌یافته‌ی زیرساخت‌های آن توسط اسرائیل نمی‌پردازد. استیون گراهام در پانویس شماره‌ی ۷۴ تصریح می‌کند که «مجال پرداختن به هدف‌گیری سیستماتیک زیرساخت‌های شهری فلسطینیان توسط نیروهای دفاعی اسرائیل در این فصل فراهم نبوده است». او در عوض خوانندگان را به مقاله‌ی دیگر خود با عنوان درس‌هایی در شهرکُشی (Lessons in Urbicide) در نشریه نیو لفت ریویو ارجاع می‌دهد؛ مقاله‌ای که به‌طور مشخص به تخریب فضاهای شهری فلسطینی و پیامدهای سیاسی و اجتماعی آن می‌پردازد.

یکی از نمونه‌های برجسته‌ای که گراهام در آثار دیگر خود به آن اشاره می‌کند، نبرد جنین در سال ۲۰۰۲ است؛ رخدادی که در چارچوب عملیات سپر دفاعی رخ داد و از نظر او مصداقی روشن از «نامدرن‌سازی اجباری» (Forced Demodernization) و «شهرکُشی» (Urbicide)  به شمار می‌رود. شهرکُشی، اصطلاحی که به طور همزمان در اوایل دهه ۱۹۹۰ توسط مارشال برمن و گروهی از معماران بوسنیایی ابداع شد، به معنای تخریب عمدی یا «کُشتن» شهر به عنوان یک موجودیت زنده است. فرآیندی که در آن تخریب زیرساخت‌ها و محیط شهری نه پیامد جانبی جنگ، بلکه بخشی از منطق و استراتژی اصلی استعمار و سرکوب است.

 

 

زیرساخت‌های روزمره به‌مثابه‌ی عرصه‌های ژئوپلیتیکی

امروزه اگر بخواهید کسی را نابود کنید به زیرساخت‌های او حمله می‌کنید. برای انجام این کار لازم نیست حتماً یک دولت-ملت باشید و اگر طرف مقابل ظرفیتی برای انتقام داشته باشد، احتمالاً بهتر است که شما اصلاً [دولت-ملت] نباشید.[2]

زندگی روزمره‌ی جمعیت روبه رشد شهرنشینان سیاره‌ی ما که به سرعت در حال افزایش است، بیش از پیش به‌وسیله‌ی سیستم‌های گسترده‌ی زیرساختی و فناورانه پشتیبانی می‌شود. همین سیستم‌ها که اغلب به چشم نمی‌آیند ــ دست‌کم تا وقتی کار می‌کنند ــ زندگی مدرن شهری را ممکن می‌سازند. لوله‌ها، کانال‌ها، سرورها، سیم‌ها و تونل‌های آن‌ها، جریان‌ها، ارتباطات و ساز و کارهایی را حفظ می‌کنند که جزء ذاتی شهرهای معاصرند. این سیستم‌ها به‌واسطه‌ی عاملیت فناورانه‌ی بی‌پایان خود، بستری می‌سازند تا امر طبیعی به امری فرهنگی و مسئله‌ی اجتماعی به مسئله‌ای شهری تبدیل شود. چنین سازه‌های عظیمی پس‌زمینه‌ی پنهان زندگی روزمره‌ی مدرن شهری را فراهم می‌کنند.

مجموعه‌های عظیم زیرساخت شهری معاصر، با تداوم‌بخشی به جریان‌های آب، پسماند، انرژی، اطلاعات، افراد، کالاها و تابلوها، تجسم رؤیاهای عصر روشنگری در مورد کنترل اجتماعی بر طبیعت هستند. این مجموعه‌ها، پیش‌نیاز هر مفهومی از تمدن مدرن به شمار می‌آیند ولی همزمان، هم‌پای تغییر جهت زندگی شهری به سوی اتکای هرچه بیشتر به این زیرساخت‌های مدرن، ظرفیت خشونت فاجعه‌بار علیه شهرها و زندگی شهری نیز تغییر کرده است. در نتیجه، فناوری‌ها، فضاها و زیرساخت‌های روزمره‌ی زندگی شهری ــ بزرگراه‌ها، قطارهای مترو، شبکه‌های رایانه‌ای، سیستم‌های آب و فاضلاب، شبکه‌های برق، هواپیماهای مسافربری ــ می‌توانند به‌راحتی هدف حمله قرار گیرند و در یک لحظه به عواملی برای ایجاد وحشت (ترور) یا نامدرن‌سازی فلج‌کننده بدل شوند.

در جامعه‌ای که هفت‌روز هفته، بیست‌وچهار ساعته، همواره آنلاین و به‌شدت درهم‌تنیده شده است، شهرنشینان، به‌ویژه در جهان صنعتی پیشرفته، چنان به سیستم‌های زیرساختی و رایانه‌ای وابسته شده‌اند که پیوسته به نقطه‌ای نزدیکتر می‌شوند که در آن، به‌قول بیل جوی «خاموشی [این سیستمها] به خودکشی می‌ماند».[۳] با توجه به اینکه تمامی «سیستم‌های بزرگ» که جوامع شهری پیشرفته را سرپا نگه می‌دارند، شدیداً الکتریکی هستند، ساکنان شهرها، به‌طور خاص، به «گروگان‌های برق» بدل می‌شوند (لزلی ۱۹۹۹). برای نمونه معماری‌های پیچیده‌ی اجتماعی و تکنولوژیکِ فضای مجازی، «مادامی که ما همچنان شالوده‌ی فیزیکی ملزومات زیرساخت‌های الکتریکی را نادیده بگیریم، [این پدیده] همچنان موجودیتی نامفهوم، غیرمادی و انتزاعی باقی می‌ماند.»[4]

بدین ترتیب، زندگی روزمره‌ی شهری همه جا زیر سایه‌ی تهدید اختلال قرار دارد: خاموشی، مسدود شدن شبکه، قطع ارتباط، نقص فنی، اختلال در جریان انتقال داده و پیام «شبکه در دسترس نیست». در چنین لحظاتی -که در شهرهای جنوب جهانی امری معمول است و در شهرهای جهان شمال بسیار کمتر رخ می‌دهند- بناهایِ عظیمِ زیرساختی به تلی از زباله‌های بی‌مصرف بدل می‌شوند. زندگی روزمره‌ی شهرها به نبردی عظیم علیه تاریکی، سرما، بی‌حرکتی، گرسنگی، هراس از جرم و خشونت، و - در صورت شیوع بیماری‌های منتقله از طریق آب - به فروپاشی فاجعه‌بار سطح بهداشت عمومی تبدیل می‌شود. به تعبیری، گردش مداوم سامانه‌های فنی دائمی شهرهای مدرن به حالت تعلیق در می‌آید. تدابیر موقت، تعمیر و یافتن راه‌های جایگزین برای گرم‌ماندن، حفظ ایمنی، دسترسی به آب سالم و غذا، جابه‌جایی و دفع پسماندها، به‌سرعت به ضروریات بی‌چون‌وچرای زندگی روزمره بدل می‌شود. خیلی زود، زیرساخت‌هایی که در حالت عادی در پس‌زمینه از نظرها پنهان هستند، به‌شکل محسوس و آشکاری برای همه‌گان رؤیت‌پذیر می‌شوند.

همه‌ی این‌ها یعنی «کافی‌ست کاربردهای روزمره‌ی بسیاری از فناوری‌ها از مسیر معمول خود خارج شوند تا ظرفیت‌های ویرانگر و مرگباری پدید آید.»[۵] بنابراین، استفاده از سیستم‌ها و فناوری‌هایی که پیش‌تر وجودشان بدیهی انگاشته می‌شد، نامرئی بودند یا به‌مثابه‌ی زیرساخت‌های پیش‌پاافتاده برای زندگی روزمره‌ی شهری تلقی می‌شدند، حالا به‌طرز فزاینده‌ای بارِ اضطراب‌آور به خود می‌گیرد. خطرات ناشناخته‌ای که با درگیری‌های ژئوپلیتیکیِ جهانی‌شده گره خورده‌اند، به شکلی ملموس در اشیاء و فناوری‌های معمول زندگی روزمره نفوذ کرده‌اند. در چشم‌اندازهای پس از جنگ سرد، «منازعات نامتقارن» باعث شد مرز میان زندگی عادی و خشونت کمرنگ شود؛ به‌گونه‌ای که ابزارها و اشیاء پیش‌پاافتاده‌ی فنیِ فرهنگِ مادیِ شهری می‌توانند به سلاح‌هایی بالقوه برای مرگ، ویرانی و اختلال تبدیل شوند. البته این‌گونه اضطراب‌ها اصلاً جدید نیستند. از دیرباز، جنگ و خشونت سیاسی سیستم‌های پشتیبانی فناورانه‌ی شهرها را هدف قرار می‌داد. طراحان بمباران در جنگ جهانی دوم، روش‌های پیچیده‌ای برای نابودسازی سیستم‌های حمل‌ونقل، زیرساخت‌های آب و شبکه‌های برق و ارتباطات ابداع کردند. خودروهای بمب‌گذاری شده نیز، دست‌کم در چهار دهه‌ی گذشته، عنصر اصلی هر آشوب و عملیات تروریستی بودند. با این وجود، روشن است که پیچیدگی حمله به زیرساخت‌های روزمره و بهره‌برداری از آن‌ها برای اعمال قدرت مرگبار، به‌طرز چشمگیری در حال افزایش است.

بی‌گمان حملات انتحاری ویرانگر خطوط هوایی در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ آشکارترین نمونه بود.[۶] در این مورد، تنها چهار فروند از میان هزاران هواپیمای مسافربری که هر روز بر فراز شهرهای آمریکا یا میان آن‌ها در رفت‌وآمد هستند، عملاً به موشک‌های کروز عظیمی بدل شدند. این حملات، اهدافی راهبردی و نمادین را در قلب کلان‌شهرهای محل تمرکز قدرت نظامی و اقتصادی آمریکا هدف قرار دادند و در عرض چند ساعت هزاران نفر کشته شدند؛ پیامدی که از توانایی کل رژیم‌های نازی و ژاپن در طول جنگ جهانی دوم نیز فراتر توصیف شده است. با فروریختن برج‌های مرکز تجارت جهانی، نیروی تخریبی تقریباً هم‌ارز یک بمب هسته‌ای کوچک آزاد شد. از پی آن، با استفاده‌ی تسلیحاتی از زیرساخت‌های روزمره، اختلال‌ها و ازکارافتادگی‌های گسترده‌ای در زیرساخت‌های بخش بزرگی از منهتن و سواحل شرقی آمریکا به وجود آمد.

البته، تأثیر حملات به برج‌های دوقلو و پنتاگون تنها به خودِ حملات محدود نماند. سیاستمداران و رسانه‌ها نیز با بهره‌گیری از این رویداد، این تصور را شکل دادند که ایالات متحده و به‌طور کلی جهان غرب در معرض حمله‌ای فراگیر و دائمی قرار گرفته‌اند، تصوری که، همان‌طور که خواهیم دید، زمینه‌ساز حملات نظامی گسترده به افغانستان و عراق و زیرساخت‌های شهری شکننده‌ی آن‌ها شد. اما هم‌زمان، این حجم عظیم تخریب، با استفاده‌ی هماهنگ از چند دستگاه تیغ کوچک، طوری مهندسی شد تا سیستم‌های روزمره‌ی جابه‌جایی و حمل و نقل به سلاح‌هایی فاجعه‌بار بدل شوند؛ سلاح‌هایی که به نوبه‌ی خود، بخش‌های گسترده‌ای از بافت فنی یکی از عظیم‌ترین و متراکم‌ترین کریدورهای شبکه‌ی شهری در جهان را فرو ریختند. از یک منظر، خشونت چشمگیری بود که از زیرساخت‌های روزمره به‌عنوان سلاحی برای تخریب یا مختل کردن دیگر زیرساخت‌های روزمره استفاده می‌کرد.

حملات بعدی القاعده به قطارهای مادرید در سال ۲۰۰۳، بهره‌گیری از فضاهای ناگزیر فشرده و پرازدحام اتوبوس‌های اسرائیلی در حملات انتحاری فلسطینیان طی انتفاضه‌ی الاقصی، بمب‌گذاری‌های مترو و اتوبوس لندن در هفتم ژوئیه‌ی ۲۰۰۵ و بمب‌گذاری تروریست‌های چچنی در واگن‌های متروی مسکو در فوریه‌ی ۲۰۰۴ نیز، همگی از سیستم‌های حمل‌ونقل روزمره برای اهداف مرگبار بهره برده‌اند.
با این حال، کمتر به این موضوع توجه شده که طی چند دهه‌ی گذشته دولت-ملت‌ها نیز قابلیت‌هایی را برای هدف‌قراردادن عامدانه و نابودسازی زیرساخت‌های فنی پایه‌ای زندگی شهری توسعه داده‌اند، گاه با تأثیراتی حتی مرگبارتر از حملات یازدهم سپتامبر. یکی از اصول بنیادین دکترین ارتش‌های ایالات متحده و اسرائیل، از کار انداختن نظام‌مند فرآیند مدرن‌شدنِ جوامعِ شهریِ کسانی‌ست که متخاصم به شمار می‌آیند. پس قابل توجه است که نوآوری‌هایی که هم تروریسم غیردولتی و هم تروریسم دولتی بر آن‌ها تکیه دارند، - به گفته‌ی تیموتی لوک - «از منابع و امکاناتی برای حمله بهره می‌گیرند که تهدیدات نهفته در سیستم‌های فنی بزرگ، شبکه‌ی لجستیکی روزمره و قابلیت‌های تهاجمی غیرنظامی را به شکلی ویرانگری فعال می‌سازند.»[7]

در چنین بستری، این فصل می‌کوشد با نگاهی انتقادی بر استراتژی‌ها، دکترین‌ها، تکنیک‌ها و گفتمان‌های پیرامون جنگ زیرساختی تحت حمایت دولت‌ها متمرکز شود. تمرکز فصل به‌طور عمدی بر این نوع جنگ است، زیرا با وجود آنکه میزان ویرانی و فلاکتی که به بار می‌آورد اغلب از بزرگ‌ترین حملات تروریستی نیز فراتر می‌رود، پژوهشگران انتقادی توجه بسیار کمتری به آن نشان داده‌اند تا به استفاده‌ی گروه‌های تروریستی از زیرساخت‌های شهری. این فصل، به دلیل قدرت نظامیِ فراملی و گسترده‌ی ایالات متحده، توجه ویژه‌ای به جنگ زیرساختیِ بزرگ‌ترین قدرت هژمونیک جهان یعنی آمریکا، دارد. بحث پیش رو، به سه بخش تقسیم می‌شود. بخش نخست به بررسی نقش محوری هدف‌گیری زیرساختی در دکترین نیروی هوایی ایالات متحده می‌پردازد. بخش دوم بحث را با یک مطالعه‌ی موردی مختصر از جنگ زیرساختی تحت حمایت دولت ایالات متحده به شکلی عینی و عملی دنبال می‌کند. این قسمت به‌طور خاص بر تجربه‌ی جنگ، تحریم‌ها و جنگ عراق در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۴ به دست ارتش و دولت ایالات متحده متمرکز است. همچنین به پیدایش قابلیت حملات مبتنی بر شبکه‌ی رایانه‌ای تحت حمایت دولت در ایالات متحده می‌پردازد.

سرانجام، در بخش نتیجه‌گیری فصل، تأملی مختصر بر ژئوپلیتیک قطع ارتباط اجباری، نامدرن‌سازی در جنگ‌ها و استراتژی‌های معاصر صورت می‌گیرد.

جنگ زیرساختی به‌مثابه‌ی یکی از ارکان بنیادین در دکترین نظامی ایالات متحده

باید چراغ‌های بلگراد خاموش شود: هر نیروگاه، لوله‌ی آب، پل، جاده و کارخانه‌ی مرتبط با جنگ باید هدف قرار گیرد (...). ما با پودر کردنتان، کشورتان را به عقب بازخواهیم گرداند. ۱۹۵۰ را می‌خواهید؟ می‌توانیم شما را به ۱۹۵۰ برگردانیم. ۱۳۸۹ را می‌خواهید؟ آن را هم می‌توانیم انجام دهیم![8]

ما باید بیاموزیم که چگونه توانایی‌های دشمنان‌مان را برای انتقال کالاها، خدمات و اطلاعات نظامی، سیاسی و اقتصادی‌شان تضعیف کرده و نابود سازیم (...). زیرساخت‌ها، که هم خطوط سنتی و هم خطوط نوظهور ارتباطی را شامل می‌شوند، به اهدافی هرچه ارزشمندتر برای نیروی هوایی به شمار می‌آیند. [چشم‌اندازِ] نیروهای هوایی باید بر خطوط ارتباطی‌ای متمرکز شود که به طرز روزافزونی جوامع مدرن را شکل می‌دهند.[9]

برخلاف آنچه معمولاً تصور می‌شود، تلاش‌ها برای طراحی نابودی زیرساخت‌های روزمره‌ی شهری، بیش‌از آنکه از دل سازمان‌های تروریستی غیررسمی برخیزد، عمدتاً برآمده از خشونت رسمی دولت-ملت‌هاست.
بسیاری از متفکران و نظریه‌پردازان نظامی دولتی، با تکیه بر برداشت کلاسیک ماکس وبر از دولت ــ که دولت باید به شکلی مشروع انحصارِ اعمال خشونت سیاسی سازمان‌یافته را در اختیار داشته باشد - از زمان جنگ جهانی دوم بر تأثیرات عظیمی متمرکز شده‌اند که می‌توان با هدف‌قراردادن زیرساخت‌های شهری به دست آورد. انحصاری که پس از جنگ سرد به‌سرعت در حال ازهم‌گسیختن است.

متناسب با جایگاه هژمونیک کنونی‌اش، مشخصاً یک دولت بر عرصه‌ی جنگ زیرساختی سیطره دارد: ایالات متحده. بی‌آنکه دچار ساده‌سازی مفرط شویم، می‌توان استدلال کرد که استراتژی ژئوپلیتیکی و نظامی که امروزه برای حفظ قدرت ایالات متحده به‌مثابه‌ی هژمون جهانی در حال تکوین است، بر یک ایده‌ی ساده‌ی دوسویه استوار است: از یک سو، توسعه‌ی قابلیت‌های جابجایی شبکه‌ای، کنترل و نظارتِ مبتنی بر فناوری‌های نوین تا حدی که انحصاری جهانی را بر اساس قدرت فضایی و هوایی ممکن سازد (آنچه «جنگ شبکه‌محور» و «انقلاب در امور نظامی» یا RMA نامیده می‌شود؛) از سوی دیگر، هدف، توسعه‌ی ابزارها و فناوری‌هایی است که بتوانند هر جامعه‌ی دشمنی را، در هر زمان و مکانی که ضروری تشخیص داده می‌شود، از تاروپود شبکه جدا کرده، نامدرن‌سازی و زمین‌گیر کنند.

چنین تحولی در دکترین نظامی ایالات متحده به‌شدت محل مناقشه است. این امر به‌ویژه پس از آن تشدید شد که شورش‌های گسترده‌ی شهری در عراق، قدرت کسانی چون دونالد رامسفلد را تضعیف کرد؛ افرادی مثل او استدلال می‌کردندکه قدرت هوایی و فضایی آمریکا را می‌توان تا جایی بالا برد که نیروهای زمینی به‌تدریج به حاشیه رانده شوند. این تحول همچنین درگیر سیاست‌های نهادی پیچیده‌ای در دل طیف وسیعی از ادارات نظامی، نهادهای سیاسی، و گروه‌های صنعتی دفاعی و رسانه‌ای است. از سوی دیگر، باید مراقب بود که این تحول همچون یک داستان علمی-تخیلی و اغراق‌آمیز جلوه داده نشود. (کاری که، به زعم برخی، پل ویریلیو اغلب مرتکب آن شده است[11]). با این حال، تلفیق توانایی تقریباً همه‌جانبه‌ی نیروهای آمریکایی در کنترل اطلاعات و زیرساخت‌ها، و نامدرن‌سازی سیستماتیک نیروهای متخاصم (و اغلب، کل جوامع آن‌ها) - به‌ویژه در نواحی کلیدی ژئوپلیتیکی اوراسیای مرکزی - اصلی بنیادین در انقلاب امور نظامی (RMA) است.
چنین دکترینی از انگیزه‌های شبه‌امپریالیستی ارتش برای سلطه‌جویی در گستره‌ی جهانی، از طریق قدرت عمودی و اطلاعاتی سرچشمه می‌گیرد، انگیزه‌هایی که با دغدغه‌ای که خود به آن اذعان دارد، یعنی به‌حداقل‌رساندن تلفات ایالات متحده، فارغ از هر میزان تلفات در صفوف دشمن، درهم‌آمیخته است. همان‌طور که مایک دیویس استدلال می‌کند:

همزمان با افزایش تصاعدی اشراف ایالات متحده بر عرصه‌ی نبرد از طریق حسگرهای شبکه‌ای، کورکردن دشمنان با حملات هوایی دقیق علیه زیرساخت‌های فرماندهی و کنترل مشابه (اما منسوخ) آن‌ها نیز بیش‌ازپیش اهمیت می‌یابد. این امر ضرورتاً به معنای حذف بی‌رحمانه‌ی شبکه‌های مخابراتی غیرنظامی، شبکه‌های برق و گره‌های بزرگراهی است، که از منظر پنتاگون، هرچه گسترده‌تر باشد بهتر است، تا یگان‌های عملیات روانی ایالات متحده بتوانند به تبلیغات بپردازند، یا در صورت لزوم، جمعیت را به وحشت بیندازند.[12]

پشت این استراتژی دووجهی، ایده‌ای قرار دارد با نام «دشمن به‌مثابه‌ی یک سیستم». این مفهوم را جان واردن، استراتژیست برجسته‌ی نیروی هوایی ایالات متحده،[۱۳] در چارچوب آنچه خود نظریه‌ی «حلقه‌های استراتژیک» می‌نامید، صورت‌بندی کرد. این نگرش سیستماتیک به جوامع متخاصم، که بر اساس نظریه‌پردازی «تارِ صنعتی» استراتژیست‌های نیروی هوایی ایالات متحده در جنگ جهانی دوم استوار است، و مهم‌ترین چارچوب نظری ایالات متحده برای توجیه و گسترش سریع توانایی این کشور در «جنگ زیرساختی» محسوب می‌شود. این نظریه -آشکارا- از اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰، مبنای تمامی عملیات‌های گسترده‌ی هوایی ایالات متحده بوده است.

واردن می‌نویسد: «در سطح استراتژیک، ما با ایجاد تغییراتی در یک یا چند بخش از سیستم فیزیکی دشمن به اهداف خود دست می‌یابیم».[۱۴] این «سیستم» [دشمن] واجد پنج بخش یا «حلقه» است: رهبری یا «مغز» در مرکز؛ ضروریات زیستی (غذا، انرژی و غیره)؛ زیرساخت (ارتباطات حیاتی مانند جاده‌ها، برق، مخابرات، آب و غیره)؛ جمعیت غیرنظامی؛ و سرانجام، با کمترین درجه‌ی اهمیت، نیروی رزمی نظامی (شکل ۱۶.۱ را ببینید).[۱۵] واردن با مردود دانستن هدف‌گیری مستقیم غیرنظامیان دشمن، استدلال می‌کند که تنها حملات غیرمستقیم به غیرنظامیان مشروع هستند. این حملات از رهگذر هدف‌گیری زیرساخت‌های جامعه عمل می‌کنند ــ ابزاری برای اعمال فشارهای تحمل‌ناپذیر بر رهبران سیاسی کشور هدف. این دکترین اکنون رسماً نحوه‌ی فرافکنی قدرت هوایی ایالت متحده را شکل می‌دهد و شالوده‌ی سند کلیدی دکترین نیروی هوایی این کشور ــ ۲-۱۲ ــ را تشکیل می‌دهد که در سال ۱۹۹۸ منتشر شد.[16]

در اینجا مهم است تأکید کنیم که این لفاظی چیزی جز سفسطه نیست. زیرا، چنانکه به‌زودی خواهیم دید، با ویران‌ساختن پیکره‌ی زیرساختی جوامع مدرن شهری، زندگی انسان‌ها به همان اندازه فلج، نابود و ستانده می‌شود که گویی مردم اهداف مستقیم بمباران‌های استراتژیک یا گسترده هستند. انسان‌ها با همان قطعیت و در شمار بسیار زیاد می‌میرند؛ تنها ابزارهای القای مرگ تغییر کرده است.

علاوه بر این، نظریه‌پردازان نیروی هوایی به‌روشنی از این موضوع آگاهی دارند. در نمونه‌ای گویا از این امر، کنت رایزر، یکی دیگر از استراتژیست‌های نیروی هوایی ایالات متحده، اخیراً در مقاله‌ای بس گویا در مجله‌ی رسمی نیروی هوایی ایالات متحده «Air and Space Power Chronicles» نوشته است.[۱۷] او در این مقاله می‌کوشد انهدام مستقیم اهداف دوگانه‌کاربرد (یعنی زیرساخت‌های غیرنظامی) را در چارچوب استراتژی ایالات متحده توجیه کند. رایزر استدلال کرد که در حقوق بین‌الملل، قانونی بودن حملات به اهداف دوگانه‌کاربرد «تا حد زیادی موضوعی تفسیری است».[۱۸] رایزر می‌نویسد که ارتش ایالات متحده ایده‌های واردن را در جنگ هوایی ۱۹۹۱ در عراق به کار بست و به ادعای او، «نتایج شگفت‌انگیزی» به دست آورد. «با وجود فرو ریختن ۸۸,۰۰۰ تن [بمب] در طول عملیات چهل‌وسه روزه، تنها سه‌هزار غیرنظامی مستقیماً در نتیجه‌ی حملات جان باختند که پایین‌ترین شمار تلفات در یک عملیات بمباران بزرگ در تاریخ جنگ است».[۱۹] با این حال، او همچنین آشکارا اعتراف می‌کند که انهدام سیستماتیک سیستم برق عراق در سال ۱۹۹۱ «تصفیه‌خانه‌های آب و ایستگاه‌های پمپاژ فاضلاب را از کار انداخت، که به اپیدمی‌های گاستروآنتریت، وبا و تیفوئید منجر شد و شاید به اندازه‌ی ۱۰۰,۰۰۰ مرگ غیرنظامی و دوبرابر شدن نرخ مرگ‌ومیر نوزادان انجامید.»[20]

اما بدیهی است که چنین شمار بالای تلفات غیرمستقیم غیرنظامیان دغدغه‌ی چندانی برای استراتژیست‌های نیروی هوایی ایالات متحده نیست. زیرا رایزر آشکارا اعتراف می‌کند که:

از منظر نیروی هوایی ایالات متحده، هنگام حمله به منابع برق، شبکه‌های حمل‌ونقل و سیستم‌های مخابراتی، تفکیک جنبه‌های نظامی و غیرنظامی این تأسیسات عملاً ناممکن است. [اما] از آنجا که این اهداف گره‌های حیاتی نظامی در حلقه‌های دوم و سوم مدل واردن باقی می‌مانند، اهدافی نظامی و مشروع تلقی می‌شوند... نیروی هوایی هنگام سنجش [ایده‌های] تناسب میان حمله و دستاورد نظامی مورد انتظار، اثرات بلندمدت و غیرمستقیم چنین حملاتی را در نظر نمی‌گیرد.[21]

گویاتر از آن، رایزر در ادامه به این موضوع می‌پردازد که قدرت هوایی ایالات متحده چگونه قرار است بر روحیه‌ی غیر نظامیان دشمن تأثیر بگذارد، اگر دیگر نتواند غیرنظامیان دشمن را هدف بمباران گسترده قرار دهد.

شکل ۱۶.۱: مدل پنج‌حلقه‌ای جان واردن (۱۹۹۵) از ترکیب و ساختار راهبردی جوامع معاصر؛ مدلی که به‌عنوان یکی از پایه‌های اساسی دکترین و راهبرد نظامی آمریکا در اعمال فشار و تحمیل تغییر از طریق قدرت هوایی مورد استفاده قرار گرفته است. (منبع: فلکر، ۱۹۹۸، ص. ۱۲)

 

او می‌پرسد: «نیروی هوایی چگونه می‌خواهد روحیه‌ی غیرنظامیان را تضعیف کند بدون آنکه قصد آسیب‌رساندن، کشتن یا نابودسازی جان غیرنظامیان را داشته باشد؟»

شاید پاسخ واقعی این باشد که با اعلام اهداف دوگانه‌کاربرد به‌عنوان اهداف نظامی مشروع، نیروی هوایی می‌تواند مستقیماً روحیه‌ی غیرنظامیان را هدف قرار دهد. خلاصه آنکه، تا زمانی که نیروی هوایی روحیه‌ی غیرنظامیان را به‌عنوان یک هدف نظامی مشروع در نظر بگیرد، قاطعانه از حق حمله به اهدافی دوگانه‌کاربرد دفاع خواهد کرد.[22]

در سال ۱۹۹۸، ادوارد فلکر، نظریه‌پرداز نیروی هوایی که مانند واردن و رایزر در کالج هوایی دانشگاه نیروی هوایی ایالات متحده مستقر بود، مدل واردن را بیشتر بسط داد.[۲۳] این کار مبتنی بر تجربه‌ی جنگ ۱۹۹۱ با عراق (با اسم رمز طوفان صحرا) بود و مستقیماً بر استدلال فلکر تکیه داشت که زیرساخت، به‌جای آنکه «حلقه‌ای» جداگانه از «دشمن به‌مثابه‌ی یک سیستم» باشد، در واقع در تمامی حلقه‌های دیگر ریشه دوانده و آنها را به هم متصل می‌کند تا در نهایت «جامعه را به عنوان یک کل شکل دهد.» (شکل ۱۶.۲ را ببینید). او نوشت: «اگر زیرساخت، خرده‌سیستم‌های یک جامعه را به هم پیوند می‌دهد، آیا ممکن نیست مهم‌ترین هدف باشد؟»[24]

برنامه‌ریزان نظامی ایالات متحده با ساختن مدل‌های خطی و غیرخطی از تأثیرات مرتبه‌ی اول، دوم و سومِ نابودسازی بخش‌های کلیدی زیرساخت شبکه‌ای یک جامعه‌ی دشمن، شروع به توسعه دکترین نظامی پیچیده‌ای کرده‌اند که زیربنای گسترش جنگ زیرساختی ایالات متحده است. این دکترین بر نامدرن‌سازی سازمان‌یافته و سیستماتیک متمرکز است، آن هم نه تنها در مورد نیروهای نظامی کسانی که دشمن به شمار می‌آیند، بلکه در مورد جوامع مدنی آنها نیز چنین است (جدول ۱۶.۱ را ببینید). [25]

شکل ۱۶.۲: «الگویی نوین برای ساختار جامعه»: اقتباس ادوارد فلکر (۱۹۹۸، ص. ۱۹) بر مبنای مدل پنج‌حلقه‌ای واردن (شکل ۱۶.۱) که اهمیت و جایگاه محوری جنگ علیه زیرساخت‌ها را در دکترین قدرت هوایی آمریکا در دوران پس از جنگ سرد برجسته می‌سازد.

 

در واقع، تحلیل نظامی ایالات متحده اکنون بر یافتن «نقاط عطف» در سیستم‌های زیرساختی حیاتی متمرکز شده است؛ نقاطی که به تأثیرات مارپیچی و غیرخطی‌ای منجر خواهند شد که سریع‌ترین عامل برای ایجاد هرج و مرج کامل در جامعه هستند.

خلاصه آنکه، بازسازمان‌دهی استراتژی نظامی ایالات متحده در چارچوب گذار به «جنگ شبکه‌محور» و انقلاب در امور نظامی، اساساً دیگر بر بسیج سرزمینی ماشین‌های صنعتی کشتار برای گسترش یا دفاع از قلمرو ملی متمرکز نیست، بلکه بر تلاشی شبکه‌ای، بی‌درنگ و با هماهنگی دقیق تکیه دارد تا اهداف استراتژیک را نابود کند و زیرساخت‌ها و سیستم‌های رسانه‌ای پیچیده و چندلایه‌ای را که به‌عنوان بافت پیونددهنده‌ی جوامع دشمن دیده می‌شوند، فروبپاشاند یا بی‌ثبات کند.

این تحول با اصلاحات تازه‌ای در قوانین بین‌المللی جنگ پشتیبانی شده است که حملات «دقیق» به زیرساخت‌های غیرنظامی دوگانه‌کاربرد را در صورت «ضرورت نظامی» مشروع و قانونی جلوه می‌دهد، در حالی که بمباران استراتژیک و گسترده‌ی شهرها را منع می‌کند. همان‌طور که اسمیت می‌نویسد: «این تغییرات برای افسران روابط عمومی [ایالات متحده] یک موهبت بوده است، چرا که احتمالاً ایالات متحده به‌تنهایی قادر است جنگی قانونی در مقیاسی عظیم به راه بیندازد، زیرا از انحصاری تقریباً کامل بر [تسلیحات] هدایت‌شونده‌ی دقیق برخوردار است» که برای هدف‌گیری دقیق زیرساخت‌های دوگانه‌کاربرد لازم است.[26]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جدول ۱۶.۱ تحلیل پترسون (۲۰۰۰) از تأثیرات موجی مرتبه اول، دوم و سومِ مختل‌سازی شبکه‌های برق توسط نیروهای آمریکایی در جریان نبرد شهری در یک «کشور متخاصم»

«حالا بمباران کن، بعداً بمیر»: جنگ علیه بهداشت عمومی در عراق ۱۹۹۱–۲۰۰۴

هرچند نظریه‌پردازی انتزاعی درباره دکترین‌ها و تاکتیک‌هایی که در بالا مطرح شد روشنگر است، اما اهمیت محوریِ جنگ علیه زیرساخت‌ها در راهبرد ژئوپلیتیکی نوظهور ایالات متحده تنها زمانی به‌طور کامل قابل درک می‌شود که نمونه‌های عینی و مشخص بررسی شوند. به‌عنوان یک مطالعه موردی، در ادامه تجربه عراق از جنگ، تحریم‌ها و سپس جنگی دیگر در فاصله سال‌های ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۴ مورد تحلیل قرار می‌گیرد تا نشان داده شود که جنگ زیرساختیِ مورد حمایت دولت‌ها تا چه اندازه می‌تواند آثار ویرانگر و عمیقی بر جوامع هدف بر جای بگذارد.

جنگ اول خلیج فارس، ۱۹۹۱

نابودسازی ابزار تولید برق به‌طور ویژه جذاب است، زیرا برق را نمی‌توان انبار کرد.[27]

عملیات بمباران طوفان صحرا به‌شدت سمت‌وسوی هدف‌گیری سیستم‌های زیرساخت شهریِ به‌اصطلاح دوکاربردی داشت، راهبردی که روث بلیکلی مشهوراً آن را «حالا بمباران کن، بعداً بمیر» نامیده است.[۲۸] از آنجا که رژیم تحریم‌های تحمیل‌شده میان سال‌های ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۳، بازسازی این زیرساخت‌های حیاتی را ناممکن ساخت، اکنون روشن است که نامدرن‌سازی از زندگی کلان‌شهری عراق در سال ۱۹۹۱ ــ در کشوری عمیقاً شهری شده ــ یکی از بزرگ‌ترین فجایع مهندسی‌شده‌ی بهداشت عمومی در اواخر قرن بیستم را رقم زد.

از آنجا که اهداف نظامی بالفعل عراق به‌آسانی نابود شدند، درک این نکته حیاتی است که در عملیات طوفان صحرا، درصد بسیار بالایی از مأموریت‌های استراتژیک هوایی به‌جای این‌که دارایی‌های نظامی را تخریب کنند، صنعت، تولید برق، جاده‌ها و پل‌ها را هدف قرار دادند. برنامه‌ریزان نظامی و حقوقدانان پشت عملیات طوفان صحرا، در طراحی اهداف خود، از نابرابری بی‌سابقه‌ی نیروها و در نتیجه فقدان مقاومت در برابر نیروهای ائتلاف مستقر در هوا و فضا نهایت بهره را بردند. زیرساخت‌های شهری، در کنار شبکه‌های نظامی و ارتباطی، از جمله اهداف کلیدی بودند که سهم عمده بمباران‌ها را دریافت کردند. یکی از برنامه‌ریزان جنگ هوایی ایالات متحده، سرهنگ دوم دیوید دپتولا، هم‌زمان با آغاز حملات هوایی، از طریق رسانه‌های جهان پیامی به غیرنظامیان عراقی فرستاد: «هی، چراغ‌هایتان به محض اینکه از شر صدام خلاص شوید دوباره روشن خواهد شد!»[۲۹] یکی دیگر از آنان، سرتیپ باستر گلاسن، توضیح داد که زیرساخت هدف اصلی بود، چرا که ارتش ایالات متحده می‌خواست «هر خانواده‌ای را در وضعیت جدا افتاده‌ای قرار دهد و به آن‌ها بقبولاند که منزوی شده‌اند... می‌خواستیم با روان‌شان بازی کنیم.»[۳۰] همانطور که کالین رُوات اشاره می‌کند، برای شاید ۱۱۰,۰۰۰ عراقی، این «بازی» در نهایت مرگ‌آفرین از آب درآمد.[۳۱] بالکام و پایک محوریت هدف‌گیری زیرساخت‌های دوگانه‌کاربرد در برنامه‌ریزی طوفان صحرا را چنین یادآوری می‌کنند:

از همان آغاز عملیات، تصمیم‌گیرندگان طوفان صحرا برنامه داشتند تا سایت‌های صنعتی و زیرساخت‌های مرتبط با امور نظامی عراق را به‌شدت بمباران کنند، در حالی که ابتدایی‌ترین زیرساخت‌های اقتصادی کشور را دست‌نخورده باقی بگذارند. آنچه آشکار نبود، یا نادیده گرفته می‌شد، این بود که زیرساخت‌های نظامی و غیرنظامی به‌شکلی جدایی‌ناپذیر در هم تنیده شده بودند.[32]

منطق سیاسی «خاموش کردن چراغ‌های بغداد» بحث‌های فراوانی در میان برنامه‌ریزان بمباران جنگ خلیج فارس برانگیخت.[۳۳] بررسی قدرت هوایی جنگ خلیج فارس (GWAPS) که توسط وزارت دفاع ایالات متحده در پایان رسمی جنگ تکمیل شد، آشکار کرد که:

بحث‌های قابل ملاحظه‌ای درباره‌ی نتایجی که می‌توان از حمله به برق انتظار داشت، درگرفت. برخی استدلال می‌کردند که... قطع برق در بغداد و سایر شهرها تأثیر چندانی بر روحیه‌ی عمومی نخواهد داشت؛ برخی دیگر استدلال می‌کردند که رفاه ناشی از دلارهای نفتی، جمعیت این شهرها را از نظر روانی به امکانات مرتبط با برق وابسته کرده است.[34]

بنابراین، نابودسازی سیستماتیک زیرساخت‌ها، که هم نظامیان و هم غیرنظامیان از آن استفاده می‌کردند ــ با هدف از کار انداختن ماشین جنگی عراق و تأثیرگذاری بر روحیه‌ی غیرنظامیان ــ به‌طور غیرمستقیم منجر به تلفات گسترده‌ی غیرنظامیان شد، زیرا یک جامعه‌ی شهری، به شکلی بی‌رحمانه از مدرنیته تهی شد. «در مجموع، رنج غیرنظامیان ناشی از خسارات جانبی نیست، بلکه ناشی از اصابت‌های مستقیم به زیرساخت‌های صنعتی کشور است.»[35]

هدف اصلی حمله‌ی هوایی، سیستم تولید برق عراق بود. در جریان طوفان صحرا، نیروهای ائتلاف بیش از دویست سورتی پرواز علیه نیروگاه‌های برق انجام دادند. تخریب به‌طرز ویرانگرانه‌ای مؤثر بود؛ «تقریباً ۸۸ درصد از ظرفیت نصب‌شده‌ی تولید برق عراق یا در اثر حملات مستقیم به‌اندازه‌ی کافی آسیب دید یا نابود شد، یا از طریق حملات به ترانسفورماتورها و تأسیسات سوئیچینگ مرتبط، از شبکه‌ی سراسری جدا و از دسترس خارج گردید. ۱۲ درصد باقی‌مانده نیز احتمالاً به دلیل خسارات وارده به ترانسفورماتورها و محوطه‌های سوئیچینگ، به جز در سطح محلی، غیرقابل استفاده بودند.»[36]

بالکوم و پایک افزودند:

بیش از نیمی از ۲۰ سایت تولید برق، به‌طور ۱۰۰ درصد تخریب شدند. تنها سه سایت کاملاً سالم ماندند [...] بمباران زیرساخت‌های عراق چنان مؤثر بود که در روز ششم یا هفتم جنگ هوایی، عراقی‌ها باقی‌مانده‌ی شبکه‌ی سراسری برق را خاموش کردند. دیگر بی‌فایده بود.[37]

انبوه هواپیماهای مسلح، در کنار نبود اهداف واقعی (و اجرای بسیار ضعیف یا عدم اجرای قوانین بین‌المللی) به کشتار افراطی کاملی در فرآیند نامدرن‌سازی عراق با بمباران انجامید. همان‌طور که بالکام و پایک اذعان می‌کنند، در این نوع یورش هوایی قاطعانه و کاملاً نابرابر، طیف بسیار گسترده‌ای از اهداف مورد حمله قرار گرفتند؛ نه چون لازم بود، بلکه چون امکانش وجود داشت. فهرست اهداف روزبه‌روز طولانی‌تر می‌شد، صرفاً به این دلیل که قدرت هوایی بی‌رقیب و مهمات فراوانی بدون مزاحمت به معنای واقعی کلمه در آسمان عراق پرسه می‌زد و به دنبال چیزهایی برای نابود کردن می‌گشت. بالکام و پایک نمونه‌ی نیروگاه الحارثه در بصره را ذکر می‌کنند. این نیروگاه نخستین بار در شب نخست بمباران هدف قرار گرفت:

حمله‌ی اولیه نیروگاه را به‌طور کامل از کار انداخت و به سیستم تصفیه‌ی آب و هر چهار دیگ بخار آسیب رساند. در طول درگیری، الحارثه ۱۳ بار بمباران شد، با وجود آنکه در جریان یک جنگ بزرگ، فرصت چندانی برای تعمیر نیروگاه وجود نداشت.

آخرین حمله، نیم ساعت پیش از آتش‌بس در ۲۸ فوریه‌ی ۱۹۹۱ آوارها را به هوا پرتاب کرد [...] طبق گزارش‌ها، این نیروگاه به این دلیل مکرراً بمباران شد که به‌عنوان هدف پشتیبان برای خلبانانی تعیین شده بود که قادر به حمله به اهداف اصلی خود نبودند [...] هدف از بمباران‌های چندباره در اواخر جنگ، ایجاد نفوذ بر عراق در دوره‌ی پس از جنگ بود. برای نمونه، تعمیر یک ژنراتور برق زمانی که پرسنل تعمیرات برق نداشته باشند، بسیار دشوار است.[38]

دلیل دیگر این نامدرن‌سازی وحشیانه، عدم اجرای حتی همان دستورالعمل‌های به‌غایت پرسش‌برانگیزی بود که برای بمباران زیرساخت‌ها در برنامه‌ریزی طوفان صحرا تدوین شده بود. این دستورالعمل‌ها به‌روشنی تصریح می‌کردند که در مورد برق، «تنها محوطه‌های ترانسفورماتور/سوئیچ‌زنی و ساختمان‌های کنترل باید هدف قرار گیرند، نه سالن‌های ژنراتور، دیگ‌های بخار و توربین‌ها».[39] استدلال پشت این دستور آن بود که بازسازی موارد اخیر بسیار طولانی‌تر و دشوارتر خواهد بود، در حالی که موارد نخست نسبتاً آسان، ارزان و سریعاً قابل تعمیر بودند.

با این حال، این دستورالعمل‌ها عمدتاً نادیده گرفته شدند. «بررسی قدرت هوایی جنگ خلیج فارس» نتیجه گرفت که «محدودیت‌های خودخواسته علیه هدف‌قراردادن سالن‌های ژنراتور یا محتویاتشان به‌طور گسترده رعایت نشد، عمدتاً به این دلیل که برنامه‌ریزان تصمیم گرفتند به سراغ اکثر ۲۵ نیروگاه بزرگ عراق بروند و سالن‌های ژنراتور آشکارترین نقاط هدف‌گیری را فراهم می‌کردند.»[40]

جای شگفتی نیست، پس، که در پایان جنگ، عراق تنها ۴ درصد از منابع برق پیش از جنگ خود را در اختیار داشت. پس از چهار ماه، تنها ۲۰ تا ۲۵ درصد سطوح پیش از جنگ احیا شده بود، سطحی از تأمین برق که «تقریباً با دهه‌ی ۱۹۲۰، پیش از آنکه عراق به یخچال و تصفیه‌ی فاضلاب دسترسی داشته باشد، قابل مقایسه بود.»[۴۱] ویرانی سالن‌های ژنراتور و توربین‌ها، جامعه‌ی عراق را برای سال‌های متمادی به آینده‌ای عمدتاً عاری از برق محکوم می‌کرد، حتی اگر کمک‌های فناورانه و مالی غرب برای بازسازی ممکن می‌بود.

مارتی آهتیساری، معاون دبیرکل سازمان ملل متحد که در مارس ۱۹۹۱ سفری به عراق داشت، به‌وضوح از آنچه دیده بود تکان خورده بود. او نوشت: «هیچ چیز از آنچه دیده یا خوانده بودیم، ما را برای شکل خاصی از ویرانی‌که اکنون دامنگیر این کشور شده، آماده نکرده بود.»:

منازعه‌ی اخیر نتایج تقریباً آخرالزمانی بر جامعه‌ای که از نظر اقتصادی مکانیزه شده است، وارد آورده. اکنون اکثر ابزارهای مدرن پشتیبانی از زندگی نابود یا بسیار متزلزل شده‌اند. عراق، برای مدتی در آینده، به دوران ماقبل صنعتی عقب رانده شده، اما با همه‌ی ناتوانی‌های ناشی از وابستگی پساصنعتی به استفاده‌ی فشرده از انرژی و فناوری [...] تقریباً تمامی منابع پیش‌تر در دسترس، یعنی سوخت و نیرو، و ابزارهای مدرن ارتباطات، اساساً اکنون از کار افتاده‌اند... سوخت در دسترس بسیار کمتر از حداقلی است که برای تأمین انرژی لازم جهت جابه‌جایی یا حمل‌ونقل، آبیاری، یا ژنراتورها برای تأمین نیروی پمپاژ آب یا فاضلاب مورد نیاز است.[42]

حتی بلافاصله پس از پایان جنگ، سازمان ملل گزارش داد که:

رودخانه‌های عراق به شدت با فاضلاب خام آلوده شده‌اند و سطوح آب به‌طور غیرمعمولی پایین است. تمامی تصفیه‌خانه‌های فاضلاب به دلیل فقدان تأمین برق و کمبود قطعات یدکی، عملاً به حال تعلیق درآمده‌اند. گودال‌های فاضلاب در خیابان‌ها و روستاها به وجود آمده. خطرات بهداشتی در هفته‌های آتی افزایش خواهد یافت.[43]

تحریم‌ها و حملات هوایی در دوره پس از جنگ (۱۹۹۱۲۰۰۳)

و همین طور هم شد. ویران‌گرترین تأثیر «بی‌برق‌سازی» گسترده، غیرمستقیم بود. سیستم‌های آب و فاضلاب عراق که کاملاً به ایستگاه‌های پمپاژ الکتریکی وابسته بودند، به‌طور کامل از کار افتادند. چشم‌انداز تعمیر نیز، مانند سیستم برق، عملاً به صفر تقلیل یافت. علت این امر، رژیم تنبیهی تحریم‌های ائتلاف تحت رهبری ایالات متحده بود که با کمک قطعنامه‌های سازمان ملل، درست پیش از جنگ وضع شده بود. در نتیجه، تقریباً هر قلم کالا یا ملزوماتی که برای تعمیر زیرساخت‌ها لازم بود، به‌عنوان کالای دوگانه‌کاربرد با پتانسیل نظامی طبقه‌بندی و ممنوع شد. به‌طرزی مضحک، دقیقاً همان اصطلاحات حقوقی فریبنده‌ای که در وهله‌ی نخست ویرانی عظیم زیرساخت‌ها را مشروع جلوه داده بود. در اینجا لفاظی «دوگانه‌کاربرد» پیچیدگی مرگبار و بیمارگونه‌ی دیگری یافت. همان‌طور که درک گرگوری در کتاب «حال استعماری» شرح می‌دهد، طراحان تحریم‌ها، طیف گسترده‌ای از قطعات یدکی پایه‌ای زیرساختی را -که همگی برای بازگرداندن زیرساخت ویران‌شده‌ی عراق به وضعیتی کمابیش کارآمد ضروری بودند- در دسته‌ی فناوری‌های دوگانه‌کاربرد طبقه‌بندی کردند و از این رو، آن‌ها را از طریق تحریم‌ها ممنوع اعلام کردند.[44]

همان‌گونه که مسئولیت آشکار نظریه‌پردازان بمباران ایالات متحده در قبال مرگ‌های گسترده‌ی غیرنظامیان در عراق محرز است، بدیهی است که وزارت دفاع ایالات متحده نیز در آن زمان کاملاً از فاجعه‌ی انسانی‌ای که تحریم‌های تنبیهی به راه انداخته بودند، آگاه بود. برای نمونه، اسناد تازه از طبقه‌بندی خارج‌شده‌ی آژانس اطلاعات دفاعی ایالات متحده (DIA) نشان می‌دهد که ارتش ایالات متحده تا چه اندازه از تأثیرات دهشتناک ترکیب نامدرن‌سازی هوایی و تحریم‌ها بر سلامت عمومی در عراق پس از جنگ آگاه بوده است.

توماس نِیگ نشان داده است که یادداشت‌های داخلی DIA در اوایل سال ۱۹۹۱ به‌روشنی آنچه را «تخریب کامل سیستم آب عراق» می‌نامیدند[۴۵]، پیش‌بینی کرده بودند. این یادداشت‌ها استدلال می‌کردند که ناتوانی در دستیابی به تجهیزات تصفیه‌ی آب تحریم‌شده، ناگزیر به کمبودهای عظیم غذا و آب، فروپاشی پیشگیری پزشکی، ناتوانی در دفع زباله و شیوع بیماری‌های همه‌گیری مانند وبا، اسهال، مننژیت و تیفوئید منجر خواهد شد.

این پیش‌بینی‌ها نیز به نوبه‌ی خود، به نرخ‌های عظیم تلفات منجر خواهند شد، «به‌ویژه در میان کودکان، چرا که [تحت تحریم‌ها] هیچ راه‌حل مناسبی برای معضل تصفیه‌ی آب عراق وجود ندارد.»[۴۶] یادداشتی با عنوان «شیوع بیماری‌ها در عراق»، به تاریخ ۲۱ فوریه‌ی ۱۹۹۱،[۴۷] تصریح می‌کرد که «شرایط برای شیوع بیماری‌های واگیر مساعد است، به‌ویژه در نواحی عمده‌ی شهری که تحت تأثیر بمباران ائتلاف قرار گرفته‌اند». با وجود همه‌ی اینها، برنامه‌ریزان به اعمال تحریم‌ها ادامه دادند.

تا سال ۱۹۹۹، این پیش‌بینی‌ها به حقیقت پیوسته بودند. دسترسی به آب آشامیدنی در عراق به ۵۰ درصدِ سطح سال ۱۹۹۰ کاهش یافته بود.[۴۸] کالین رُوات، از گروه تحقیقاتی آکسفورد، محاسبه کرده است که:

شمار عراقی‌هایی که در سال ۱۹۹۱ از اثرات جنگ خلیج فارس یا آشفتگی‌های پس از جنگ جان باختند، به حدود ۲۰۵,۵۰۰ نفر می‌رسد. مرگ‌های نسبتاً اندکی (تقریباً ۵۶,۰۰۰ پرسنل نظامی و ۳,۵۰۰ غیرنظامی) ناشی از اثرات مستقیم جنگ بود. بزرگ‌ترین بخش تلفات از ۱۱۱,۰۰۰ مرگی ناشی می‌شود که به اثرات نامطلوب بهداشتی پس از جنگ قابل انتساب است.[49]

یونیسف[۵۰] با در نظر گرفتن بازه‌ی زمانی طولانی‌تری برآورد کرد که بین سال‌های ۱۹۹۱ و ۱۹۹۸، از نظر آماری بیش از پانصد هزار مرگ مازاد در میان کودکان زیر پنج سال عراقی رخ داد ــ نرخ مرگ‌ومیر این گروه بین سال‌های ۱۹۹۰ و ۱۹۹۴ افزایشی شش برابری را تجربه کرد. چنین ارقامی بدان معناست که «در اغلب نقاط جهان اسلام، کارزار تحریم‌ها مصداق نسل‌کشی تلقی می‌شود».[۵۱] اکثر این مرگ‌ها، که ناشی از بیماری‌های قابل پیشگیریِ منتقل‌شونده از طریق آب بود، با ضعف بدنی ناشی از سوءتغذیه‌ی گسترده تشدید شد. سازمان بهداشت جهانی در سال ۱۹۹۶ گزارش داد که:

تخریب گسترده‌ی نیروگاه‌های تولید برق، تأسیسات تصفیه‌ی آب و تصفیه‌خانه‌های فاضلاب در طول جنگ شش هفته‌ای ۱۹۹۱، و متعاقب آن تعمیرات با تأخیر یا ناقص این تأسیسات که به فقدان بهداشت فردی انجامید، مسئول افزایش انفجاری در بروز عفونت‌های روده‌ای، مانند وبا و تیفوئید، بوده است.[52]

جنگ دوم خلیج فارس، ۲۰۰۳: «به جمهوری تاریکی و بیکاری خوش آمدید»

جای شگفتی نیست که دومین یورش هوایی به عراق در سال ۲۰۰۳ حتی وحشیانه‌تر بود —که پس از دوازده سال نامدرن‌سازی و فقیرسازی نظام‌مند از طریق تحریم‌ها و بمباران‌های مداوم سازماندهی شد — به نامدرن‌سازی حتی کامل‌تری از زندگی روزمره‌ی شهری در این کشور انجامید. این مسئله حتی با وجود اینکه گره‌های زیرساختی متمرکز کلیدی کمتری به نسبت سال ۱۹۹۱ مورد هدف قرار گرفتند، رخ داده است. این بار، استراتژی بمباران ظاهراً برای «اجتناب از نیروگاه‌های برق، تأسیسات عمومی آب، پالایشگاه‌ها، پل‌ها و دیگر ساختارهای غیرنظامی» طراحی شده بود.[۵۳] اما تسلیحات جدیدی، از جمله موشک‌های کروز پالس الکترومغناطیسی (EMP)، برای نخستین بار به کار رفتند تا تجهیزات دوگانه‌کاربرد ارتباطاتی و کنترلی را به‌طور فراگیر «سرخ کنند».

سیستم‌های دوگانه‌کاربردی مانند شبکه‌های انتقال برق و نیرو، شبکه‌های رسانه‌ای و زیرساخت‌های مخابراتی همچنان به‌طور قابل ملاحظه‌ای هدف گرفته و نابود شدند. تأسیسات رسانه‌ای و آنتن‌ها با تسلیحات جدید تهاجمی غیرفعال CBU-107 نابود شدند ــ بمب‌های خوشه‌ای غیرانفجاری که میله‌های فلزی را بر روی سیستم‌های الکتریکی حساس فرو می‌ریزند و از سوی نیروی هوایی ایالات متحده «میله‌هایی از جانب خدا» لقب گرفته‌اند. به‌علاوه، در ۸ آوریل، از بمب‌های سنتی‌تری برای تخریب دفتر الجزیره در بغداد استفاده شد که به کشته شدن چندین خبرنگار انجامید. دلیل این امر آن بود که پنتاگون پوشش خبری این شبکه مستقل و بسیار موفق از غیرنظامیان کشته‌شده در نتیجه‌ی بمباران را تضعیف‌کننده‌ی کارزار عملیات روانی خود می‌دانست که هدفش اعمال سلطه‌ی اطلاعاتی بود. همان‌طور که میلر اشاره می‌کند، در استراتژی ژئوپلیتیکی کنونی ایالات متحده، «فروپاشی تمایزات میان رسانه‌های خبری مستقل و عملیات روانی چشمگیر است.»[54]

سرانجام، مانند سال ۱۹۹۱ و مداخله‌ی ناتو در کوزوو در سال ۱۹۹۹، بمب‌های «نرم» کربنی بار دیگر به‌طور گسترده بر روی سیستم‌های توزیع برق به کار رفتند. آتش‌سوزی‌های ناشی از آن، بسیاری از ایستگاه‌های ترانسفورماتور تازه‌تعمیرشده را کاملاً ویران کرد و به دلیل قطعی‌های گسترده‌ی برق، بحرانی جدی در توزیع آب پدید آورد.[۵۵] علاوه بر این، لوله‌های کهنه و فرسوده‌ی آب در شهرهای اصلی عراق، اغلب صرفاً بر اثر شوک‌های لرزه‌ایِ انفجارهای مجاور شکافته می‌شدند. پژوهشگران دیده‌بان حقوق بشر در الناصریه دریافتند که «در بسیاری از نقاط، مردم در تلاشی بیهوده برای به دست آوردن آب آشامیدنی، لوله‌های آب و فاضلاب را از بیرون خانه‌هایشان کنده بودند.»[۵۶] بار دیگر، جای تعجب نبود که شمار فراوانی از عفونت‌های روده‌ایِ منتقل‌شونده از آب پس از جنگ گزارش شد که نتیجه‌ی مستقیم هدف‌گیری سیستم‌های توزیع برق بود.[57]

تا پایان سال ۲۰۰۳، تخمین زده می‌شد که ۱۰۰,۰۰۰ عراقی دیگر به دلیل بمباران، شورش، خشونت و یماری‌هایی که مستقیماً از جنگ دوم خلیج فارس ناشی شده بود، جان خود را پیش‌ازموعد از دست داده‌اند.[۵۸] هم‌زمان با آشکار شدن این موج جدید مرگ و نکبت، باید بر دو نکته تأکید کرد.

نخست، بار دیگر، اهریمن‌سازی گسترده‌ی شهرهای عراق در میان رهبران نظامی و سیاسی ایالات متحده که با این حمله‌ی اخیر همراه بوده، تلویحاً چنین القا کرده که این شهرها و ساکنان‌شان به‌نوعی شایسته‌ی یک زندگی مدرن نیستند. شهرهای عراق اغلب از سوی این افراد مکان‌هایی ذاتاً «شرورانه» و «لانه‌های تروریستی» توصیف شده‌اند که شورشیان حیوان‌صفتی را پناه می‌دهند که ارزشی جز دریافت مهمات نظامی ایالات متحده ندارند.[۵۹] وانگهی، به‌عنوان «حیات برهنه»ای که شایسته‌ی زندگی مدرن شهری نیست، مرگ غیرنظامیان عراقی در چنین بازنمایی‌هایی بی‌اهمیت جلوه داده می‌شود.[۶۰] تعداد کشته‌شدگان حتی محاسبه هم نمی‌شود.

دوم، کم‌کم روشن می‌شود که حتی بر اساس معیارهای محدود ارتش ایالات متحده نیز نامدرن‌سازی انباشتی و نظام‌مند عراق از سال ۱۹۹۱ یک فاجعه‌ی تمام‌عیار بوده است. برای نیروهای «آزادی‌بخش» ایالات متحده و بریتانیا، که اکنون برای کنترل کشوری ویران، به‌فلاکت‌کشیده و مستأصل تقلا می‌کنند، فقدان تقریباً کامل زیرساخت‌های شهری کارآمد -که نتیجه‌ی مستقیم سیاست‌های وحشیانه‌ی خودشان در سیزده سال پیشین است- شرایطی ایده‌آل برای طیف وسیعی از شبه‌نظامیان، جنگ‌سالاران و گروه‌های اسلام‌گرای بی‌رحم و قاتل فراهم آورده است. مشروعیت و قدرت چنین گروه‌هایی مستقیماً از شرایط ماقبل‌مدرن و آخرالزمانی‌ای سرچشمه می‌گیرد که جمعیت عمدتاً شهرنشین عراق ناگزیر به بقا در آن هستند. بنابراین، حتی برای یک استراتژی تهاجمی مانند حمله‌ی دولت بوش به عراق، که هدفش انباشت ثروت، منابع و سرمایه از طریق جنگ، تهاجم و سلب مالکیت است، نامدرن‌سازی سیستماتیک از کل یک جامعه، بر اساس نظریه‌های قدرت هوایی که در آغاز این فصل مورد بحث قرار گرفت، به احتمال قریب‌به‌یقین یک گل به خودی عظیم از آب درخواهد آمد.

به سوی حمله‌ی شبکه‌های رایانه‌ای

به گفته‌ی ویلیام چرچ، مدیر مرکز مطالعات جنگ زیرساختی، جبهه‌ی بعدی جنگ زیرساختی شامل توسعه ظرفیت دولت‌های ملی برای توسعه‌ی انواع حملات هماهنگ «سایبرترور» خواهد بود؛ همان حملاتی که آنها این چنین فراگیر در حال بسیج علیه آن هستند. برای نمونه، اقدامی که از طریق سازمان امنیت داخلی آمریکا صورت گرفت. او می‌نویسد: «چالش در اینجا نفوذ به سیستم‌های رایانه‌ای‌ای است که زیرساخت یک کشور را کنترل می‌کنند، به‌گونه‌ای که زیرساخت غیرنظامی یک ملت گروگان گرفته شود.»[۶۱] چرچ استدلال می‌کند که ناتو چنین تاکتیک‌هایی را در کوزوو در سال ۱۹۹۹ مد نظر قرار داد و ایده قطع ارتباطات اینترنتی یوگسلاوی در جلسات برنامه‌ریزی ناتو مطرح شد، اما ناتو این تاکتیک‌ها را مسئله‌ساز تشخیص داد و رد کرد. اما در چارچوب دکترین نوظهور آمریکا در زمینه‌ی «عملیات یکپارچه‌ی اطلاعاتی» و جنگ زیرساختی -دکترینی که همه چیز را شامل می‌شود: از نابودسازی نیروگاه‌های برق و فرو ریختن بمب‌های پالس الکترومغناطیسی (EMP) که تمامی تجهیزات الکتریکی را در محدوده‌ای وسیع نابود می‌کنند گرفته، تا توسعه‌ی سیستم‌های نظارتی در گستره‌ی جهانی مانند اِشلون، و نیز انداختن اعلامیه و از کار انداختن وب‌سایت‌ها- یک ظرفیت اختصاصی برای استفاده از سیستم‌های نرم‌افزاری جهت حمله به زیرساخت‌های حیاتی دشمن اکنون به‌سرعت در حال توسعه است.

دستکاری عامدانه‌ی سامانه‌های رایانه‌ای با هدف از کار انداختن زیرساخت‌های غیرنظامی دشمن، از سوی ارتش ایالات متحده «حمله‌ی شبکه‌ی رایانه‌ای» (CNA) نامیده می‌شود. این امر به‌طور گسترده به‌عنوان سلاحی قدرتمند و جدید در نظر گرفته می‌شود که بخشی از استراتژی کلان‌تر «سلطه‌ی همه‌جانبه» است.[۶۲] در حالی که جزئیات دقیق این قابلیت نوظهور همچنان محرمانه باقی مانده، برخی از عناصر آن در حال روشن شدن است.

نخست، آشکار است که برنامه‌ی تحقیق و توسعه‌ی بزرگی در مرکز تحلیل مشترک جنگ در دالگرین (ویرجینیا) در جریان است تا در رابطه با سیستم‌های دقیق محاسباتی و نرم‌افزاری‌ای که زیرساخت‌های حیاتی کشورهای دشمن بالفعل یا بالقوه را سرپا نگه می‌دارند را شناسایی کنند. سرلشکر بروس رایت، معاون عملیات اطلاعاتی در این مرکز، در سال ۲۰۰۲ فاش کرد که «تیمی در این مرکز می‌تواند نه تنها به شما بگوید یک نیروگاه برق یا سیستم راه‌آهن [در یک کشور دشمن] چگونه ساخته شده، بلکه اینکه دقیقاً چه چیزهایی برای سرپا نگه‌داشتن و کارآمدسازی آن سیستم دخیل است.»[63]

دوم، همچون تصویر آینه‌ای آن -حفاظت از زیرساخت‌های حیاتی در شهرها و کریدورهای شهریِ سرزمین ایالات متحده که به‌طور فزاینده‌ای امنیتی‌سازی شده- یکی از محورهای اصلی در چنین عملیات‌های اطلاعاتی تهاجمی، یافتن راه‌هایی برای نابودسازی کد نرم‌افزاری غالباً تجاری‌ای است که زیرساخت‌های پیشرفته را به کار می‌اندازد.[۶۴] این کد به اسکادا (SCADA) یا «کنترل نظارتی و گردآوری داده‌ها» معروف است. رایت ادامه داد: «یکی از اصطلاحاتی که از این بچه‌ها یاد گرفته‌ام، اسکادا است. اساساً، اسکادا کنترل رایانه‌ای برای یک سیستم برق یا راه‌آهن، فاضلاب، یا سیستم آب است. ما هرچه بیشتر بر این نوع سیستم‌ها به‌عنوان اهداف بالقوه، و گاه اهداف بسیار پربازده، در تعقیب دشمنان تکیه می‌کنیم.»[65]

در سند دکترین نیروی هوایی ایالات متحده، نیروی هوایی ۲۰۲۵، کِلی استدلال می‌کند که «نظارت بر توسعه در سیستم‌های تجاری آماده به کار (COTS) ضروری خواهد بود؛ نظام‌هایی که می‌توانند برای حمله به سیستم‌های صنعتی (برنامه‌های ضد-اسکادا) [و] شبکه‌های مالی و ارتباطاتی به کار روند».[۶۶] ایده‌ی محرک در اینجا توسعه قابلیتی است که کلی آن را «حمله‌ی همه‌جانبه به زیرساخت اطلاعاتی دشمن می‌نامد که او را ناتوان از شنیدن و دیدن و انتقال اطلاعات می‌کند و بدین‌ترتیب مانور غالب نیروهای ایالات متحده را تسهیل می‌نماید.»[۶۷] اصل راهنما در اینجا این است که:

نیروهای نظامی دشمن در نهایت خروجی یا حاشیه‌ی یک سیستم تسلیحاتی و زیرساخت‌های پشتیبان آن، که اغلب غیرنظامی است، هستند. سیستم‌های پشتیبان را از کار بیندازید و نیروی نظامی دشمن، مانند راننده‌ای که از اکسیژن محروم شده، ناکارآمد خواهد شد. هنگامی که الگوی فعالیت‌های انسانیِ وابسته به اطلاعات شناسایی شود، هدف اطلاعاتی قابل کشف و شناسایی است، و داده‌هایی که فعالیت به آن وابسته است می‌توانند در صلح و جنگ [...] رهگیری، نابود، یا با جایگزینی مناسب خراب شوند.[68]

به عبارت دیگر، آنچه گزارش کلی نشان می‌دهد این است که تکنیک‌های تلاش برای از کار انداختن رایانه‌ای کل جوامع -چه در صلح و چه در جنگ- نه تنها مورد تصور ارتش ایالات متحده است، بلکه آنها در واقع از سال ۱۹۹۶ در دست توسعه بوده‌اند. در حالی که پروتکل اول قطعنامه‌ی ۳۳۸۴ سازمان ملل متحد در مورد حفاظت از حقوق بشر (۱۹۷۵) چنین تلاش‌هایی برای از کار انداختن زیرساخت‌های غیرنظامی در جنگ را ممنوع می‌کند، ارتش ایالات متحده، چنانکه دیده‌ایم، بارها از حق خود برای استفاده از حملات شبکه‌ای رایانه‌ای و فیزیکی برای از کار انداختن سدها، آب‌بندها و نیروگاه‌های هسته‌ای دفاع کرده است.

سوم، روشن است که در تهاجم ۲۰۰۳ به عراق، حملات تهاجمی نامشخصی از سوی نیروهای ایالات متحده به شبکه‌های رایانه‌ای انجام شده است.[۶۹] ریچارد مایرز، فرمانده‌ی کل فرماندهی فضایی ایالات متحده، نهادی که مسئولیت حمله‌ی شبکه‌ی رایانه‌ای را بر عهده دارد، در ژانویه‌ی ۲۰۰۰ اعتراف کرد که «ایالات متحده پیش از این نیز به‌طور موردی حملات شبکه‌ای رایانه‌ای انجام داده است».[۷۰] یک بخشنامه‌ی ملی ریاست جمهوری در مورد حمله‌ی شبکه‌های رایانه‌ای (شماره ۱۶)، که توسط جرج بوش در ژوئیه‌ی ۲۰۰۳ امضا شد، نشان‌دهنده‌ی گذار از تحقیقات نظری به دکترین تثبیت‌شده در این حوزه بود. با این حال، ستاد بخش حمله‌ی شبکه‌های رایانه‌ای نیروی هوایی ایالات متحده برای نشان دادن دشواری کنترل خرابی‌های آبشاری و چندمقیاسی سیستم‌های شبکه‌ای، از کار انداختن کامل سیستم‌های مالی عراق را با استفاده از تکنیک‌های حمله به شبکه‌های رایانه‌ای مد نظر قرار دادند. اما آنها «این ایده را رد کردند زیرا شبکه‌ی بانکی عراق به‌طور تنگاتنگی به شبکه‌ی ارتباطات مالی در فرانسه مرتبط است».[۷۱] این بدان معنا بود که «پس یک حمله می‌توانست دستگاه‌های خودپرداز در اروپا را نیز از کار بیندازد».[۷۲] یک منبع اطلاعاتی ناشناس ایالات متحده در مورد شکل‌گیری این تصمیم به طعنه گفت: «ما همین الان به اندازه‌ی کافی در پاریس دوست نداریم. اگر شیراک نتواند از دستگاه خودپردازش یورو بیرون بکشد، دیگر نیازی به دردسر بیشتر نیست!»[73]

نتیجه‌گیری

این فصل کوشیده است تا بر جایگاه محوری زیرساخت‌های روزمره‌ی شهری در فضاهای معاصر ترور تأکید کند. فناوری‌های روزمره‌ی زندگی شهری، گرچه مدت‌ها نادیده گرفته شده، پیش‌پاافتاده انگاشته شده و بدیهی فرض شده بودند، اما به‌طور فزاینده‌ای در کانون منازعه‌ی ژئوپلیتیکی معاصر قرار دارند. آنها اهداف اصلی حملات تروریستی فاجعه‌بار هستند. آنها به‌طور روزافزونی در دکترین‌های ارتش‌های پیشرفته‌ی غربی و غیرغربی محوریت یافته‌اند و ابزاری گسترده برای اعمال ترور دولتی به شمار می‌آیند.[۷۴] همچنین شواهد فزاینده‌ای وجود دارد مبنی بر اینکه دولت‌های ملی در حال حاضر به‌طور فعال درگیر حملات سطح پایین شبکه‌های رایانه‌ای به‌شکلی کم‌وبیش مستمر هستند.

این فصل نشان می‌دهد که بنابراین، جنگ زیرساختی باید در کانون هر تلاشی برای فهم جهان ژئوپلیتیکی پس از جنگ سرد قرار گیرد. این امر از این حیث حیاتی است که رویکردهای نوظهور در زمینه‌ی طرح‌ریزی ترور دولتی و غیردولتی از طریق زیرساخت‌های روزمره که پیش‌تر مورد بحث قرار گرفته شد، همچنان تا حد زیادی نادیده انگاشته می‌شوند. دلیل دقیق این غفلت آن است که فناوری‌های روزمره‌ی زندگی شهری کماکان پیش‌پاافتاده، بدیهی انگاشته و در قلمروهای گسترده‌تر جغرافیای انسانی و علوم سیاسی نامرئی باقی‌مانده‌اند.[۷۵] بدون برساختن چارچوب‌های تحلیلی انتقادی که فرایندهای چندمقیاسی‌ای تبدیل فناوری‌های روزمره‌ی محلی به سلاح‌های ترور و خشونت فاصله‌گزاری‌شده را دریابند، بی‌تردید برخی از روندهای ژئوپلیتیکی بسیار مهم نادیده گرفته خواهند شد. این احتمال از این جهت بیشتر می‌شود که منطق‌های پویای جهانی-محلی پیرامون جنگ و ترور زیرساختی، در شکاف‌ها و فضاهای خالی میان طیف گسترده‌ای از رشته‌های دانشگاهی جای می‌گیرند. بنابراین، تحلیل جنگ زیرساختی باید جایگاه خود را در درون شکل‌دهی به یک گشایش میان‌رشته‌ای جدید بیابد: چیزی که من آن را یک «ژئوپلیتیک شهری صریحاً انتقادی» یا یک «شهرگرایی ژئوپلیتیکی آشکارا انتقادی» نامیده‌ام.[76]

پرسش‌های تحلیلی‌ای که چنین پروژه‌ای با آنها روبروست، بسیار متعدد و ضروری هستند. برای نمونه، چگونه اضطراب فراگیر که اکنون با استفاده از زیرساخت‌های روزمره‌ی شهری در بسیاری از شهرها پیوند خورده، بر فرهنگ‌های مادی و سیاست‌های شهرها و جوامع در معرض تهدید تأثیر می‌گذارد؟ عمل حمله‌ی شبکه‌های رایانه‌ای در جهان امروز تا چه اندازه شایع است و تأثیرات آن تا چه حد ویران‌گر است؟ آیا جنگ زیرساختی حاکی از فروپاشی اساسیِ هرگونه تفکیک ژئوپلیتیکی معتبر میان «درون»های متروپولیتن غربی و «مرکزی» و «بیرون»های ظاهراً تهدیدکننده و دیگری‌سازی‌شده‌یِ جنوب جهانیِ در حال شهرنشینی است؟ آیا گسترش فنون جنگ زیرساختی، چه در فعالیت‌های تروریستی غیردولتی و چه در استراتژی‌های جنگ‌افروزانه‌ی دولت‌های ملی، نشان از محوشدنِ بنیادینِ مرزبندی‌های مکانی و زمانی‌ای دارد که مناطق و ادوار «جنگ» را از مناطق و ادوار «صلح» جدا می‌سازد؟

اگر چنین باشد، آیا تکثیر خشونت زیرساختی ناگزیر بدان معناست که «جنگ» -به‌تعبیر فیل اگره[۷۷]- اکنون به یک معنا «همه‌جا و همه‌چیز» است؟ آیا لزوماً چنین استنباط می‌شود که جنگ را اکنون باید هم‌زمان «بزرگ و کوچک» دید؟ آیا جنگ معاصر ضرورتاً «هیچ مرزی در زمان و مکان» ندارد؟ و آیا تشدید و جهانی‌سازی جنگ زیرساختی بدان معناست که، به تأمل اگره، «خود زندگی جنگ است.»

در نهایت، با توجه به اینکه کنش‌ها و تأثیراتشان اکنون اغلب از نظر زمان و مکان بسیار از یکدیگر جدا شده‌اند، رشد جنگ شبکه‌ای یا زیرساختی در مقیاس‌های زمان-مکان چه دلالت‌هایی برای مفاهیم علیت، علّت و معلول دارد؟ چگونه می‌توان حوادث و خاموشی‌های مستمری را که گریبان‌گیر تمامی سیستم‌های زیرساختی پیچیده است، از فروپاشی‌هایی که برای خشونت یا دستکاری سیاسی مهندسی شده‌اند، تمییز داد؟ جالب توجه است که به دنبال هراس‌های گسترده از اینکه القاعده خاموشی عظیم برق در شمال شرقی ایالات متحده در سال ۲۰۰۳ را دسیسه کرده باشد -فروپاشی‌ای که در واقع ناشی از سوءمدیریت بود- جیمز دردریان استدلال کرد که:

فناوری شبکه‌ای کنشگران جهانی جدیدی را به ابزاری مجهز می‌کند تا از مرزهای سیاسی، اقتصادی، مذهبی و فرهنگی عبور کنند، و نه تنها نحوه‌ی جنگیدن و صلح‌آفرینی را تغییر می‌دهد، بلکه حفظ تمایز میان نه فقط اقدامات تصادفی، اتفاقی و عمدی، بلکه خود جنگ و صلح را نیز دشوارتر می‌سازد.[78]

برعکس، آیا چنین احساساتی از سوی مفسران نظامی و نظریه‌پردازان انتقادی به همان ترتیب به‌طور یکسان بیش از حد بزرگنمایی می‌شود؟ حتی پس از یازدهم سپتامبر، آیا تهدیدات تروریسم زیرساختی در واقع به‌طور فاحشی اغراق‌آمیز جلوه داده می‌شوند، به‌ویژه در غرب؟

اگر چنین است، آیا این بزرگنمایی به نخبگان سیاسی و نظامی اجازه می‌دهد تا وضعیت‌های اضطراری را تشدید کنند، بناهای امنیت ملی را برافرازند، و مجتمع‌های گرسنه‌ی نظامی-صنعتی-امنیتی-رسانه‌ای را تغذیه کنند که هم از «امنیت میهن» و هم از «جنگ با ترور» این‌همه منفعت می‌برند؟ آیا اهریمن‌سازی تهدیدات مستمر، نامرئی، ناشناختنی و اثبات‌ناپذیر به رهبران سیاسی این امکان را می‌دهد که موقعیت سیاسی خود را از طریق ساختن و بهره‌برداری بدبینانه از فرهنگ‌های ترس و اضطراب فراگیر، از اینکه مصالح پایه‌ای یک جامعه‌ی فنآورانه در هر لحظه و در هر مکانی می‌توانند به سلاح‌هایی مرگبار بدل شوند، تحکیم بخشند؟ و آیا این «گفتار بی‌پایان ترور» از سوی نخبگان سیاسی، نظامی و رسانه‌ای، که بر آسیب‌پذیری‌های بی‌انتهای فضاهای زندگی و زیرساخت‌های روزمره تأکید می‌ورزد، در خدمت سرپا نگه‌داشتن استراتژی‌های نظامی تهاجمی دولت‌هایی چون ایالات متحده و بریتانیا به‌عنوان بخشی از آن «جنگ علیه تروریسم» است - استراتژی‌هایی که خود مرتباً به فضاهای زندگی و زیرساخت‌های روزمره‌ای که زندگی در جوامع شهری‌ای را که ظاهراً دشمنان غرب در این «جنگ» هستند، سامان می‌بخشند، حمله می‌برند.[79]

بدون درگیری‌های نظری و تجربی جدی با مناظر ناآشنا و به‌ظاهر غریب جنگ زیرساختی، پرداختن به چنین پرسش‌هایی تنها می‌تواند بر حدس‌وگمان، حکایت‌پردازی و ایدئولوژی متکی باشد. پس، زمان آن فرا رسیده است که برنامه‌های پژوهشی انتقادی و میان‌رشته‌ای‌ای راه‌اندازی شود تا استفاده‌ی از فنآوری‌های روزمره به‌مثابه‌ی سلاح‌های جنگ و ترور بتواند با آن نوع توجه پایدار و انتقادی‌ای که مدت‌ها به تعویق افتاده است، مورد مداقه قرار گیرد.

 

یادداشت‌ها:

۱. بخش‌هایی از این فصل برگرفته از بخش‌هایی از مقاله‌ای است که در City 9(2)، ژوئیه‌ی ۲۰۰۵ منتشر شده است. نویسنده مایل است از آکادمی بریتانیا برای حمایتی که این پژوهش را ممکن ساخت سپاسگزاری کند. همچنین از نظرات فیل اگر، اش امین، زیگمونت باومن، دیوید کمپبل، بولنت دیکن و درک گرگوری در مورد پیش‌نویس اولیه سپاسگزار است.

2. P. Agre, “Imagining the next war: Infrastructural warfare and the conditions of democracy,” Radical Urban Theory (September 14, 2001), at http://www.rut.com/911/Phil-Agre.html, February 12, 2004: 1.

3. W. Joy, “Why the future doesn’t need us,” Wired, (2000) April, 238–260: 239.

4. B. Carroll, Seeing Cyberspace : The Electrical Infrastructure is Architecture, (2001), available at www.electronetwork/works/seeing/versions/html/images/htm, February 17, 2004.

5. T. Luke, “Everyday technics as extraordinary threats: Urban technostructures and nonplaces in terrorist actions,” in S. Graham (ed.), Cities, War and Terrorism Oxford: Blackwell, 2004, 120–140.

6. S. Graham, “In a moment : On global mobilities and the terrorised city”’ City 5(3) (2001): 411–415.

7. Luke, “Everyday techniques.”

8. Thomas Friedman, New York Times, April 23, 1999, cited in I. Skoric, “On not killing civilians,” posted at amsterdam.nettime.org (May 6, 1999). February 16, 2004.

9. E. Felker, Airpower, Chaos and Infrastructure: Lords of the Rings, (U.S. Air War College Air University, Maxwell Air Force Base, Alabama, Maxwell paper 14), 1998:1–20.

10. J. Harris, “Dreams of global hegemony and the technology of war,” Race and Class, 45(2) (2003): 54–67.

11. P. Virilio, Desert Screen: War at the Speed of Light, (London : Continuum, 2002).

12. M. Davis, “Slouching toward Baghdad.” Znet, available at http://www.zmag.org/content/print_article.cfm?itemID=3150&sectionID=11 (March 26, 2004).

13. J. Warden, “The enemy as a system,” Airpower Journal, 9 (1)(1995): 41–55.

14. Warden, “Enemy as a system.”

15. Felker, Airpower, Chaos and Infrastructure, 11.

16. United States Air Force, Strategic Attack: Air Force Doctrine Document 2-1.2, (Washington, D.C., US Air Force, 1998).326 Stephen Graham

17. K. Rizer, “Bombing dual-use targets: Legal, ethical, and doctrinal perspectives,” Air and Space Power Chronicles (January 5,) at www.airpower.maxwell.af.mil/airchronicles/cc/Rizer.html, February 2001: 1.

18. Rizer, “Bombing dual-use targets,” 1.

19. Rizer, “Bombing dual-use targets,” 10.

20. Rizer, “Bombing dual-use targets,” 1.

21. Rizer, “Bombing dual-use targets,” 10.

22. Rizer, “Bombing dual-use targets,” 11.

23. Felker, Airpower, Chaos and Infrastructure, 20.

24. Felker, Airpower, Chaos and Infrastructure, 20.

25. C. Patterson, Lights Out and Gridlock : The Impact of Urban Infrastructure Disruptions on Military Operations and Non-Combatants, (Washington, D.C. : Institute for Defense Analyses, 2000).

26. T. Smith, “The new law of war : Legitimizing hi-tech and infrastructural violence,” International Studies Quarterly, 46 (2002): 355–374: 36.

27. C. Bolkcom, and J. Pike, Attack Aircraft Proliferation: Issues for Concern, (Federation of American Scientists, 1993), available at www.fas.org/spp/aircraft, 25 February 2004: 2.

28. R. Blakeley, (2003), Bomb Now, Die Later. Bristol University : Department of Politics, available at www.geocities.com/ruth_blakeley/bombnowdielater.htm, February 2004: 25.

29. Cited in C. Rowat, “Iraq Potential consequences of war,” Campaign Against Sanctions in Iraq Discussion List, (November 8, 2003), available at www.casi.org.uk/discuss/2002/msg02025.html, February 12, 2004.

30. Cited in Rowat, ”Iraq Potential consequences of war.”

31. Rowat, “Iraq Potential consequences of war.”

32. Bolkcom and Pike, Attack Aircraft Proliferatio, 3.

33. Blakeley, Bomb Now, Die Later, 25.

34. T. Keaney, and E. Cohen, Gulf War Air Power Surveys (GWAPS), (Washington, D.C. Johns Hopkins University and the US Air Force, 1993, vol ii Part II, ch. 6 p. 23, footnote 53), available at www.au.af.mil/au/awcgate/awc-hist.htm+gulf, 15th February 2004.

35. Bolkcom and Pike, Attack Aircraft Proliferation, 3.

36. Keaney and Cohen, Gulf War Air Power Surveys, vol, II, part II, ch. 6, pp. 20, cited in Blakeley Bomb Now Die Later, 20.

37. Bolkcom and Pike, Attack Aircraft Proliferation, 5.

38. Bolkcom and Pike, Attack Aircraft Proliferation, 5.

39. Blakeley Bomb Now Die Later, 20.

40. Keaney and Cohen, Gulf War Air Power Survey, 20.

41. Bolkcom and Pike, Attack Aircraft Proliferation, 5.

42. Reported in P. de Cueller, 1991, cited in Blakeley, Bomb Now, Die Later, 25.

43. De Cueller, 1991, cited in Blakeley Bomb Now, Die Later, 25.

44. D. Gregory (2004). The Colonial Present. Blackwell: Oxford, 173–179.

45. T. Nagy, “The secret behind the sanctions : How the U.S. Intentionally destroyed Iraq’s water supply,“ The Progressive, (September 1–6, 2001), available at www.progressive.org/0801issue/nagy0901.html, 12 February 2004.

46. Cited in Nagy, “The secret behind the sanctions.”Demodernizing by Design 327

47. Defense Intelligence Agency, Iraq Water Treatment Vulnerabilities, Filename 511rept.91, Memo to Centcom, January 18, 1991, cited in Nagy, “The secret behind the sanctions.

48. R. Blakeley, “Targeting water treatment facilities,” (Campaign Against Sanctions in Iraq, Discussion List, January 24, 2003), available at www.casi.org.uk/discuss/2003/msg00256.html, 18th February 2004: 2.

49. Rowat, “Iraq Potential consequences of war.”

50. United Nations Children’s Fund (UNICEF), Annex II of S/1999/356, Section 18, 1999), available at www.un.org/Depts/oip/reports, February 17, 2004.

51. Smith, “The new law of war,” 365.

52. Cited in Blakeley, “Bomb Now, Die Later,” 23.

53. Human Rights Watch, Off Target: The Conduct of the War and Civilian Casualties in Iraq (Washington, D.C.: 2003), available at http://www.hrw.org, 18 February 2004.

54. D. Miller, “The domination effect,” Guardian (January 8, 2004), 24.

55. Human Rights Watch, Off Target: 3.

56. Human Rights Watch, Off Target: 3.

57. Enders, ‘Getting back on the grid,’ Baghdad Bulletin (June 10, 2003), available at http://www.baghdadbulletin.com, 19 February 2004.

58. Roberts, L., Lafta, R., Garfield, R., Khudhairi, J., and Burnham, G., “Mortality before and after the 2003 invasion of Iraq: Cluster sample survey,” The Lancet (29 October, 2004):1-8.

59. Graham, S. (2005), “Remember Fallujah: Demonising place, constructing atrocity”, Environment and Planning S; Society and Space, 23, 1–10: 23, 1–10.

60. Gregory, The Colonial Present, 62–63.

61. W. Church, “Information warfare,” International Review of the Red Cross, 837(2001): 205–216.

62. U.S. Department of Defense, Joint Vision 2020, Washington DC (2000).

63. Cited in Church, “Information warfare.”

64. S. Graham, (2006) “Constructing ‘homeland’ and ‘target’ cities and the ‘war on terror,’’ Int. Jnl. Urb. Reg. Res. 30, 255–76.

65. Cited in Church, “Information warfare.”

66. J. Kelly, Air Force 2025, U.S. Air War College Air University, Maxwell Air Force Base, Alabama(1996): 2.

67. Kelly, Air Force 2025, 4.

68. Kelly, Air Force 2025, 5.

69. D. Onley, “U.S. aims to make war on Iraq’s networks,” Missouri Freedom of Information Center, 2003, available at http://foi.missouri.edu/terrorbkgd/usaimsmake.html, 24th February 2004.

70. P. Stone, “Space command plans for computer network attack mission,” U.S. Department of Defense: Defense Link (January 14, 2003), available at http://www.defenselink.mil , 22nd February 2004.

71. C. Smith, “U.S. wrestles with new weapons,” NewsMax.Com (March 13), available at http:/www.newsmax.com/archives/articles/2003/3/134712.shtml, 19th February 2004.

72. Smith, “U.S. wrestles with new weapons.”

73. Smith, “U.S. wrestles with new weapons.”


۷۴. برای نمونه، مجال پرداختن به هدف‌گیری سیستماتیک زیرساخت‌های شهری فلسطینیان توسط نیروهای دفاعی اسرائیل در این فصل فراهم نبوده است. رجوع کنید به S. Graham, “Lessons in urbicide,” New Left Review, 19(۲۰۰۳) ۶۳–۷۹.

75. S. Graham, and S. Marvin, Splintering Urbanism (London: Routledge, 2001).

76. S. Graham, “Postmortem city: Towards an urban geopolitics,” City, 165–196, Graham, S. (ed.) Cities, War and Terrorism: Towards an Urban Geopolitics, (Oxford: Blackwell, 2004).

77. All quotes from Agre, “Imagining the next war,” 2

78. J. Der Derian, “Network pathologies,” at InfoTechWarPeace, available at http://www.watsoninstitute.org/infopeace/ (2003): 8th October, 2004.

79. C. Katz, chapter 18, this volume