1403 / 04/18 18 : 48
چپ «مردم یار»، چپ «محور مقاومت» و معضل دوگانه‌اندیشی
نام عکاس این تصویر، که زنی را احتمالا در ماه‌های اول بعد از انقلاب ۱۳۵۷ نشان می‌دهد، نامشخص است. در صورت اطلاع، منبع عکس را اصلاح خواهیم کرد.

چپ «مردم یار»، چپ «محور مقاومت» و معضل دوگانه‌اندیشی

مالجو در جستجوی چیست؟

نويسنده: بهروز قمری | تاریخ انتشار: 1405/04/09

اجازه بدهید مطلب را با یادآوری این آغاز کنم که من تا چه حد به متفکرانی چون محمد مالجو و سایر کسانی که در ایران به فعالیت‌های فکری و تحلیلی مشغول‌اند احترام می‌گذارم. من به شرایط دشوار و موانعی که پیش روی هریک از این دوستان هست واقفم و می‌دانم بسیاری از آنان چه هزینه‌هایی برای ابراز عقاید خود پرداخته‌اند. این را هم متذکر می‌شوم که در سخن آنان می‌توان انعکاس این شرایط سخت را مشاهده کرد، نشانه‌هایی از سرخوردگی، خستگی و ملالت. همه‌ی این‌ها قابل درک و موجه هستند. اما مطلب من: چندی است که متفکران واندیشمندان متمایل به مارکسیست  در ایران مبحثی را گشوده‌اند که «چپ» را به دو روند متمایز تقسیم می‌کند. اول روند چپ راستین یا به نقل از محقق محترم محمد مالجو و همفکران‌شان، «چپ مردم‌یار» و دیگری چپ ضد امپریالیسم «محور مقاومت» یا چپ حکومتی. آن یک دغدغه‌ی «پیوند با مردم برای رهایی‌شان» را دارد و این به «قدرت می‌چسبد تا بماند.» به عبارت دیگر، آن‌چنان که جناب مالجو نتیجه‌گیری می‌کنند: «چپ محور مقاومتی در هر دو موسم آتش‌بس و تهاجم خارجی در خدمت تداوم اقتدار داخلی است. اما چپ مردم‌یار در پی رهایی هموطن از دو سلطه است، سلطه‌ی خارجی و سلطه‌ی داخلی.» (تمامی نقل قول‌ها از کانال تلگرامی ایشان است). چپ «مردم‌یار» به باور خود به پلشتیِ ایستادن در صف قدرت حاکمه تن در نخواهند داد. با اولویت‌بخشی به مبارزه علیه امپریالیسم، چپ محور مقاومتی «دفاع از نظام» را بر مبارزه با ستم داخلی، دفاع از آزادی و ترویج عدالت اجتماعی ارجح می‌داند، چون مبارزه علیه امپریالیسم مبارزه‌ای لایتناهی است. زمان جنگ هم پیش از هر چیز برای «دفاع از زندگی مردم و حفظ بنیان‌های زیستی و اجتماعی جامعه» به یاری مردم خواهند شتافت، بدون «شرکت فی‌نفسه در ماشین نظامی حکومت». البته تمامی این‌ها مدعیاتی است که باید با استناد به مواضع گروه‌های «چپ محور مقاومتی» طرح شوند و نه صرفاً بر اساس پیش‌فرض‌های غیر مستند، اما این دوگانه‌سازی‌ها در فرهنگ سیاسی ایران متداول است. خوب و بد، زشت و زیبا، پیشرو و ارتجاعی، خیراندیش و بداندیش، مظلوم و ستمگر، و تمام دوگانه‌هایی که در انتزاع پر معنی هستند و در عمل پر معضل. در تئوریْ پاک و یکپارچه بودنْ معضلِ خاکستری و پر تناقض بودن در عمل را حل نمی‌کند.

هرچند دوگانه‌سازی در موارد سیاسی و برنامه‌های عملی روشی مؤثر و نتیجه‌بخش است، در مباحث تحلیلی گمراه‌کننده، جدلی و ابهام برانگیزند. در دوگانه‌سازی سعی می‌شود خطوط تمایز و تفکیک پررنگ، لایتغیر، و ماهوی ترسیم شوند تا مرزها ثابت و تفاوت‌ها برجسته شوند. قطبی‌سازی کلیت‌هایی خلق می‌کند که فاقد پیشینه‌ی تاریخی و ملزومات زمانی‌اند. ایستا هستند و پایبند به باورهایی که مشروط به زمان و مکان نیستند. نقد دوگانه‌سازی پیش‌شرط نگاه دیالکتیکی است. نگاهی که در آن همه‌ی پدیده‌های اجتماعی در حرکتی دائمی هستند و حرکت‌شان بر بستری از تضادها و روابطی صورت می‌پذیرد که متأثر از شرایط اجتماعی و تاریخی خاص است. از خاص به عام رفتن هنر روش دیالکتیکی است. این به ظاهر درسی ساده و مقدماتی است ولی در روش تحلیلی امری خطیر و پیچیده. اولویت بخشیدن به جنبه‌ای از مبارزه و موکول یا مشروط کردن جنبه‌های دیگر آن به زمان و مکانی دیگر منوط به تحلیل از شرایط خاص است. «مردم‌یار»، «ضدامپریالیسم»، یا «مخالف حاکمیت بودن» می‌تواند مشخصه‌ی هر جنبش چپی باشد اما مردم‌یاری یا ضدیت با امپریالیسم و قدرت حاکمه در خطی ممتد و مستقیم متجلی نمی‌شود.

 از نخستین روزهای بعد از انقلاب، شکاف تئوریک و عملی عمیقی در جنبش چپ ایران پدید آمد. هرچند ایده‌ها و فرهنگ سیاسی چپ نقش به‌سزایی در شکل‌گیری کلام انقلابی و تحقق انقلاب ۱۳۵۷ داشت اما چپ، به استثناء مواردی خاص، در رهبری و سازماندهی جنبش انقلابی، به‌ویژه در ماه‌های منتهی به ۲۲ بهمن، نقش مؤثری نداشت. به همین سبب، چپ بعد از انقلاب، با تمام هزاردستگی‌ها و اختلافات بنیانی، دچار یک شیزوفرنی سیاسی شد. از یک سو حاکمیت، آن هم با هزاردستگی‌های خودش، با زبان جنبش‌های رهایی‌بخش و کلام سوسیالیستی از عدالت اجتماعی و مبارزه با امپریالیسم سخن می‌گفت و از سوی دیگر، تمام راه‌ها را برای مشارکت سیاسی چپ مسدود کرده بود. سؤال مرکزی در آن برهه برای تمام گروه‌های چپ این بود که آیا باید از چنین حاکمیتی دفاع کرد یا نه. تظاهرات اولین روز جهانی زن بعد از انقلاب علیه حجاب اجباری و آغاز جنگ در کردستان اولین حوادثی بودند که سردرگمی چپ در آن زمان را رقم زد. شاید پس از نیم قرن و با وقوف به آنچه به وقوع پیوست آسان‌تر بتوان ارزیابی کرد که موضع صحیح در آن زمان چه می‌توانست باشد. اما در جریان آن مبارزه‌ها و مناقشه‌ها  هم سؤالاتی از جنس مبارزه‌ی طبقاتی، خطر امپریالیسم و مسئله‌ی قوم‌گرایی مطرح بود که پاسخ صریح و روشنی برای آن‌ها وجود نداشت. «مردم‌یار» بودن یک نسخه‌ی از پیش آماده نیست، موضعی است که در شرایط خاص تبیین و بر سر آن جدل می‌شود.

در مذاکرات بررسی پیش‌نویس قانون اساسی، آیت‌الله بهشتی علناً از رجال (منهای یک) مجلس خبرگان می‌خواست که قوانین اساسی چین، شوروی، و بلغارستان را که ترجمه‌ی آن را در اختیار نمایندگان قرار داده بودند، با دقت مطالعه کنند تا ایده‌ی روشنی از چارچوب و محتوای قانون اساسی به دست آورند. حتی مواضع سوسیالیستی ایشان تا آن‌جا پیش رفته بود که خواهان درج این اصل در قانون اساسی بودند که اختلاف ثروت فقیر و غنی در جامعه نباید بیش از یک به سه باشد. موضع چپ نمی‌توانست تنها بر این اساس که حاکمیت بورژوایی یا خرده‌بورژوایی، دینی و این یا آن است، استوار باشد. شکاف‌های عمیقی که در جنبش چپ پس از انقلاب به وجود آمد، انعکاسی بود از آن شرایط سیاسی و تاریخی خاص که تدوین موضعی صریح و بدون شرط را برای چپ دشوار می‌کرد. دوگانه‌ی «با حاکمیت بودن» یا «علیه حاکمیت بودن» در آن زمان کاربردی عملی نداشت. برخی گروه‌ها به دفاع غیرمشروط از حاکمیت پرداختند، برخی دیگر شعار سرنگونی سر دادند و بسیاری دیگر در میان این دو طیف کوشیدند که مواضعی مطابق با شرایط موجود تدوین کنند.

حمله‌ی عراق به ایران، این مسئله را غامض‌تر کرد. شرایطی به وجود آورد که در خطوط کلی شباهت زیادی به شرایط جنگ کنونی داشت. عراق در شرایطی به ایران حمله کرد که هرچند حاکمیت از حمایت وسیع مردمی برخوردار بود، توان نظامی اندکی در مقابله با تجاوز دشمن داشت. جاری شدن سیل داوطلبان به جبهه‌ها، که پایه‌های بسیج را مستحکم کرد، بار دیگر چپ را در تنگنایی نظری و عملی قرار داد، به‌خصوص برای آنانی که حول محور سرنگونی جمهوری اسلامی گرد آمده بودند. سازمان‌هایی چون «پیکار در راه آزادی طبقه کارگر» شعار تبدیل جنگ به جنگ داخلی را اساس سیاست انقلابی خود قرار دادند. رهنمود آنان در بیانیه‌ها و سایر انتشارات‌شان به هواداران و اعضای خود این بود که «جنگ ارتجاعی را به جنگ علیه ارتجاع داخلی تبدیل کنیم!» «پیکار» و دیگران با الگوبرداری ساده‌انگارانه از انقلاب روسیه و بدون درنظر داشتن شرایط خاص ایران بعد از انقلاب، به دنبال تکرار همان راهی بودند که به پیروزی بلشویک‌ها با رهبری لنین در تبدیل جنگ جهانی اول به انقلاب روسیه انجامید.

صحبت من این نیست که مشی درست در هر مقطعی چه می‌توانست باشد، موضوع این است که آن‌چه آقای مالجو «تاریخ پرشکوه چپ» می‌نامد سرشار است از سیاست‌هایی که نه بر اساس تحلیل از شرایط خاص، بلکه بر اساس الگوبرداری و تعلقات ایدئولوژیک پایه‌ریزی شده است. اندیشه‌ای که بنا بر باور مرحوم منصور حکمت از این دیدگاه برمی‌خیزد که اینکه مردم در هر مقطع «چه می‌خواهند» و «چه می‌گویند»، کوچک‌ترین تأثیری بر اینکه «ما چه می‌گوییم» و «ما چه می‌خواهیم» ندارد. در این دیدگاه مردم همیشه گمراهان تاریخ‌اند و روشنفکران «چپ» مشعل‌داران آگاهی و مسئول هدایت آنها به راه درست. من به هیچ عنوان ضدروشنفکر و روشنفکری نیستم، چنین چیزی نفی خودم خواهد بود اما هنر روشنفکری، به‌ویژه روشنفکری مارکسیستی، در آن است که شرایط زمانی و مکانی را پایه و اساس برداشت‌های انتزاعی قرار دهد، نه بالعکس. نمی‌توان شرایط زمانی و مکانی را با ارجاع به دوگانه‌های انتزاعی تعریف کرد. اینجاست که باید به تاریخ بهای بیشتری داد.

محور انحراف این دیدگاه یک دوگانه‌سازی دیگر است: دوگانه‌سازی امپریالیسم با اقتدارگرایی و روابط سرمایه‌داری داخلی. مالجو معتقد است: «چپ محور مقاومتی در ایران زاییده‌ی جریانی است که تضاد با امپریالیسم را محور اصلی سیاست چپ می‌انگارد. این نوع چپ با تکیه بر سنت ضداستعماری سده‌ی بیستم، مبارزه با آمریکا و اسرائیل را کانونی‌ترین وظیفه‌ی نیروهای مترقی می‌داند. سیاست خارجی جمهوری اسلامی و مؤتلفان و متحدان منطقه‌ایش، از این منظر، بخشی از مقاومت جهانی در برابر سلطه‌ی سرمایه و امپریالیسم تلقی می‌شود.» مسئله‌ی امپریالیسم و استبداد داخلی مسائلی هستند درهم‌تنیده که در بازتولید یکدیگر شریک هستند. نه سیاست ضداستعماری بدون دفاع از حقوق ستمدیدگان معنا و مفهومی دارد و نه دفاع از زحمت‌کشان و مبارزه علیه سرمایه‌داری بدون روح ضدامپریالیستی قابل درک است. (البته من مفهوم عبارت «سنت ضد استعماری سده‌ی بیستم» را نفهمیدم و نمی‌دانم تفاوت آن با سنت ضدامپریالیستی سده‌ی بیست‌ویکم چیست). این دو از آخور هم می‌خورند.

به‌طور مثال در زمان شاه، و در تمام ممالکی که مورد حمایت امپریالیسم هستند، مبارزه علیه استبداد و ستم اجتماعی با مبارزه علیه امپریالیسم قابل تفکیک نبودند. به همین دلیل، بر خلاف ادعاهای لیبرال‌های ایرانی چون استاد زیباکلام و همفکران ایشان، انقلاب ایران ماهیتاً انقلابی ضدامپریالیستی بود. بعد از انقلاب این معادله به هم ریخت. حاکمیتی بر قدرت نشست که هم ضدچپ بود و هم ضدامپریالیسم. «چپ مردم‌یار» اصالتی برای ضدامپریالیست بودن حاکمیت قائل نیست. مالجو مدعی است «محور مقاومت» در خاورمیانه «یک بلوک ارتجاعی مذهبی» است و نباید آن را جزئی از مقاومت جهانی در برابر سلطه‌ی امپریالیسم دانست. این برداشتی ایستا و متافیزیکی از مسئله‌ی حاکمیت ملی است. انقلاب ایران نقشه‌ی ژئوپلیتیک خاورمیانه را به هم ریخت. این به‌هم‌ریختگی اساس خصومت آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی است. برخلاف آن‌چه تبلیغات صهیونیستی و شبکه‌های تبلیغاتی غرب ادعا می‌کنند، جمهوری اسلامی علت عدم ثبات منطقه‌ای نیست. این مطلبی است که حتی مشاوران امنیتی وزارت خارجه آمریکا کاملاً بدان واقف بودند و هستند. سال ۱۹۸۸، هنری پرکت که سال‌ها مسئول میز ایران در وزارت خارجه‌ی آمریکا بود، نوشت: «در آمریکا یک تفاهم جمعی روشن و پایدار وجود دارد که رهبران ایران دیوانه‌اند، ایدئولوژی کورشان کرده، به قوانین و آراء بین‌المللی بی‌اعتنا هستند، و عملاً غیرممکن است که با آنان وارد معامله‌ای شد. اما واقعیت این است که انگیزه‌ی اصلی جمهوری اسلامی استقلال سیاسی و اقتصادی داخلی است، نه گسترش قلمرو در خارج از مرزها.»

چه ایران پرچمدار یک بلوک ارتجاعی باشد یا نباشد، واقعیات میدانی را نمی‌توان با مواضع کلی و بدون رابطه با آنچه در حال وقوع است پاسخ داد. این مسئله را ما از زمان آغاز نسل‌کشی اسرائیل در غزه به‌طور ملموسی حس کرده‌ایم. صهیونیست‌ها برای منحرف کردن اذهان و ایجاد ابهام و شک در مسئله‌ی نسل‌کشی، پیش از هر نقد و گفت‌وگویی، مخاطب را وادار به محکوم کردن حماس می‌کردند. این اتفاق در مورد جمهوری اسلامی هم تکرار شد و می‌شود. اول باید جمهوری اسلامی را محکوم کرد تا حمله‌ی اسرائیل و آمریکا قابل بحث باشند. «باعث اصلی نسل‌کشی در غزه حمله‌ی حماس است.» «علت بروز جنگ در ایران سیاست‌های خصمانه‌ی جمهوری اسلامی است.» اگر از این دریچه به قضایا بنگریم، از چپ «محور مقاومت» چیزی نخواهد ماند جز آن‌چه مالجو می‌گوید: «دفاع از نظام.» برای چپ «مردم‌یار» تفاوتی نمی‌کند که یکی از مهیب‌ترین بمباران‌های تاریخ بر سر مردم فرود می‌آید یا نه، سیاست یکی است: ارجحیت دادن به مبارزه علیه اقتدار داخلی و مقاومت در برابر حمله‌ی نظامی و «دفاع از زندگی مردم و حفظ بنیان‌های زیستی و اجتماعی جامعه است نه شرکت فی‌نفسه در ماشین نظامی حکومت.» معنای این جملات در عمل چیست؟ همان‌طور که در زمان جنگ با عراق، برخی معتقد به تبدیل جنگ به جنگ داخلی علیه ارتجاع بودند، امروز هم هدف «مردم‌یاران» دفاع از زندگی مردم است بدون «اطاعت سیاسی از اقتدارگرایان در جهت‌دهی به مسیر جنگ و سرنوشت جامعه.» معنا و مفهوم این موضع برای من روشن نیست.

می‌توان خود را منزه نگاه داشت و با وجدانی کاملاً راحت پنداشت که در راه مبارزه به هیچ مماشاتی تن نداده‌ایم. از پیچیدگی‌ها و تناقض‌های میدانی حذر کرد و از مفهوم مبارزه با صلابت دفاع کرد. اما محکوم کردن ماشین نظامی حکومت در میان بمباران شهرها و زیرساخت‌های کشور، به قول لنین در «چه باید کرد؟»، مثل آن است که در میان تشییع جنازه فریاد بزنید «خداوند به کارتان برکت دهد و هرچه ببرید تمام نشود.» قدری به مثال‌های عملی فکر کنیم. آیا حمایت و شرکت در زنجیره‌های انسانی برای دفاع از پل‌ها و ساختارهای صنعتی به معنای دفاع از اقتدار حاکم است؟ آیا شرکت در تجمعات شبانه در میادین «مردم‌یاری» است یا اقتدارگرایی؟ آیا تلاش در محکومیت حملات نظامی آمریکا در سازمان‌های بین‌المللی همسو بودن با حاکمیت است؟ آیا بسیج مردمی برای یک جنبش فراگیر ضدجنگ در خارج از ایران، آب به آسیاب جمهوری اسلامی ریختن است؟

پاسخ این سؤالات را هم شنیده‌ایم. «نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی.» اما آیا این تنها یک شعار کلی است یا معنایی عملی هم دارد؟ تجلی عملیِ نه به جمهوری اسلامی در این مقطع مشخص چیست؟ بگذارید مثالی در این مورد بزنم. درست قبل از جنگ دوازده روزه اسرائیل علیه ایران، اتحادیه‌ی کامیون‌داران و رانندگان ایران دست به یک اعتصاب سراسری زدند. هدف آن اعتصاب که به بیش از ۱۶۰ شهر ایران گسترش یافته بود، اعتراض به بالا رفتن هزینه‌ی سوخت، مشکل بیمه، نبود و گرانی قطعات یدکی، مشکلات ویزا برای ترانزیت بین‌المللی، و مسائل عدیده‌ی دیگر معیشتی و شرایط کاری بود. در هر منطقه که رانندگان تجمعاتی داشتند، نیروهای انتظامی به‌شدت آنها را سرکوب کردند. در پایان این اعتصاب سراسری، ۴۰ نفر از کسانی که نقشی فعال در سازماندهی این اعتصاب برحق داشتند دستگیر شدند. مثل تمام اعتراض‌های  دیگر، حاکمیت این اعتصاب را هم دسیسه‌ی دشمنان ایران خواند و مانند تمام حرکات اعتراضی دیگر سال‌های اخیر، مورد سوءاستفاده‌ی ابزاری دستگاه‌های تبلیغاتی مخالفان حاکمیت قرار گرفت. در همین حال اسرائیل در تدارک حمله به ایران بود اما اعتصاب ادامه نیافت. حال سؤال این است. آیا اتحادیه‌ی کامیون‌داران باید به اعتصاب خود در شرایط حمله‌ی اسرائیل ادامه می‌داد یا نه؟ با وقوف به این‌که ادامه‌ی اعتصاب حمل‌ونقل سوخت و سایر مواد حیاتی را مختل می‌کرد، آیا رهنمود چپ «مردم‌یار» این بود که با ادامه‌ی اعتصاب، هرچند همه‌ی خواسته‌ها بر حق بود و روش‌شان مسالمت‌آمیز، زمینه‌ی سقوط جمهوری اسلامی را در حمله‌ی اسرائیل فراهم آورند؟ آیا تقاضای تعلیق اعتصاب به دلیل جنگ پشت کردن به خواسته‌های بر حق کارگران بود؟

این‌ها مثال‌های تجریدی نیستند. کودتای ژنرال پینوشه علیه سالوادور آلنده در سال ۱۹۷۳ مثال برجسته‌ی دیگری است که اهمیت تطابق استراتژی مقطعی با تعهدات سیاسی و ایدئولوژیک را برجسته می‌کند. معادن مس یکی از صنایع کلیدی در شیلی بود که آلنده به کمک اتحادیه‌های کارگری وابسته به آن، به قدرت رسید. تابستان ۱۹۷۳، نرخ تورم در شیلی به بیش از ۲۵۰ درصد رسیده و شرایط زندگی سخت و غیرقابل تحمل شده بود. کارگران معدن ال-تنی‌ینته، بزرگ‌ترین معدن زیرزمینی مس دنیا، دست به اعتصاب زدند. سازمان سیا، احزاب راست‌گرا و فاشیست‌ها، همگی در تلاش بودند که با ایجاد نابه‌سامانی اقتصادی و هرج و مرج در جامعه، شرایط را برای کودتا علیه آلنده فراهم کنند. احزاب چپ تلاش کردند به اعتصابیون بقبولانند که شرایط برای اعتصاب مناسب نیست و باید آگاهانه‌تر به نتایج سیاسی و اجتماعی اعتراضات خود فکر کنند. کمک‌های سراسری، از کمک‌های مالی گرفته تا غذا و پوشاک، به سمت کارگران اعتصابی سرریز شد تا اعتراض‌ها ادامه یابند. خدمات اجتماعی، بیمه، حمل‌ونقل عمومی، بازنشستگی، برای نیمی از جمعیت ۱۰ میلیونی کشور قطع شده بود. چپ‌های شیلی در برابر اعتصاب‌کنندگان جانب حاکمیت را گرفتند. آلنده که با برنامه‌ی سوسیالیستی دفاع از حقوق کارگران روی کار آمده بود، اکنون در مقابل آنان صف‌آرایی کرده و آنان را متهم به همکاری با دشمن می‌کرد. احزاب چپ معتقد بودند که راست‌ها، فاشیست‌ها و آمریکایی‌ها دست به دست هم داده‌اند تا شرایط را برای کودتا علیه آلنده فراهم کنند. کودتا در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ عملی شد. تنها یک سال بعد از کودتا روشن شد که سازمان سیا، بیش از ۸ میلیون دلار (۶۰ میلیون دلار به ارزش پول امروز) به کارگران اعتصابی کمک کرده و با کمک صاحبان صنایع دیگر بی‌ثباتی اقتصادی را رواج داده بود.

هدف من نه آن است که حکومت آلنده را با جمهوری اسلامی مقایسه کنم و نه این است که مدعی شوم اعتصاب‌ها و اعتراض‌های آتی ایران، همگی توطئه‌ی سازمان سیا و موساد هستند. هرچند هر دوی این سازمان‌ها همواره تلاش کرده‌اند و می‌کنند تا از این اعتراض‌ها در جهت پیشبرد منافع خود استفاده کنند. موضوع تنها تأکید بر این است که ادعاهای عام دفاع از مردم و خصومت با حاکمیت نیاز به بازتعریف در شرایط خاص دارند. ارجحیت دادن به یک خواسته و تعلیق خواسته‌های دیگر اساس سیاست‌ورزی است. تاریخ مملو از این‌گونه مثال‌هاست. نگاه کنید که چگونه افراد و گروه‌های لیبرال و چپ در مصر علیه دولت مُرسی صف‌آرایی و کودتای ژنرال سی‌سی را تسهیل کردند. من با بسیاری از دوستان مصری در این باب صحبت کردم و همه‌ی آنها به اتفاق معتقد بودند که اجازه نخواهند داد مصر به سرنوشت اسلامی ایران دچار شود. من نمی‌دانم اگر مُرسی می‌ماند در مصر چه اتفاقی می‌افتاد اما همه می‌دانیم که آمدن سی‌سی چه ارمغانی برایشان آورد.

بسیاری از دوستان صدای پای انقلاب را در دی‌ماه گذشته شنیدند. سرمست از افق فروپاشی جمهوری اسلامی همگی معتقد بودند باید صدای این انقلاب بود و با تمام قوا در آن شرکت جست. در همان زمان هم اگر صدایی از درون چپ محتاطانه به اعتراض‌ها نگاه می‌کرد و هشدار می‌داد ایده‌ی سرنگونی حاکمیت از خارج  جنبش، بدان تزریق شده است، آن‌را به دفاع از حاکمیت و ترساندن مردم از هیولای امپریالیسم متهم می‌کردند. امروز بر همه باید روشن شده باشد که کانالیزه کردن اعتراض‌های معیشتی و مدنی به طرف براندازی حاکمیت، اگر با نیتی خوش باشد، طرحی خام است، و اگر امپریالیست‌ها و صهیونیست‌ها طراح آن باشند، برنامه‌ای است پلشت.

دوگانه‌ی دیگری که مانع درکی روشن از شرایط خاص ایران می‌شود دوگانه‌ی ملت و دولت است. به‌ویژه در شرایط جنگی که این دوگانه به طیفی تفکیک‌ناپذیر مبدل می‌شود، هرچند این تفکیک‌پذیری موقتی و شکننده باشد. ملت و حاکمیت در رابطه‌ای پیوستاری با یکدیگر قرار دارند، فضایی که این دو متعلق به آن هستند زنجیروار به هم متصل است، جایی نیست که این یک تمام و دیگری شروع شود. چپ ایرانی به‌شدت تحت‌تأثیر اخلاق ژاکوبنی و سیاست بلشویکی بوده و هست، بدان معنا که تحول اجتماعی را تنها از طریق سرنگونی قدرت حاکمه میسر می‌داند. این اساس نقدی بود که گرامشی از سیاست بلشویکی داشت. او معتقد بود تحول اجتماعی با هژمونیک شدن در جامعه صورت می‌گیرد و این هژمونیک شدن، لزوماً از طریق کسب قدرت سیاسی محقق نمی‌شود، قدرت سیاسی خود تبلوری است از تعلقات و ارزش‌های اجتماعی. کسانی که می‌خواهند این تعلقات اجتماعی را با کسب قدرت سیاسی متحول کنند به همان بیماری توتالیتری مبتلا خواهند شد که علیه آن شوریده‌اند. تاریخ این‌را به‌خوبی ثابت کرده است.

صحبت بسیار است. جامعه‌ی ما، مملکت ما، ملت ما، حکومت ما، همگی با چالش‌هایی گسترده و عمیق دست به گریبان‌اند. در طول نیم قرن گذشته مردم ایران نشان داده‌اند توان متحول کردن جامعه‌ی خود را دارند. در سخت‌ترین شرایط در کنار هم ایستاده‌اند و برای عدالت اجتماعی و حق تعیین سرنوشت خود جنگیده‌اند. این جنگ در جغرافیای سیاسی خاصی صورت می‌گیرد، جغرافیایی که گاه ملت را در کنار دولت قرار می‌دهد و گاه در مقابل آن. ما این جغرافیا را انتخاب نکرده‌ایم، تنها در آن زیست می‌کنیم. مقاومت ایران در برابر ابرقدرت‌های جهان اعتبار بی‌سابقه‌ای برای حاکمیت و ملت ایران در جنوب جهانی و حتی در شمال جهانی کسب کرده است. این، امر مهمی است. به‌خصوص برای احزاب چپ که از زاویه‌ای جهانی به مسئله‌ی استثمار، استعمار و استحمار می‌نگرند. این یعنی امید. برای ایرانیان تلاش برای تحقق حق سرنوشت، چه برای حاکمیت و چه برای ملت، ادامه خواهد داشت. جمهوری اسلامی امروز با اطمینان بیشتری به شکست‌ناپذیری خود عمل می‌کند و به قدرت بازیافته‌ی خود می‌بالد. این اطمینان را در میدان جنگ و دیپلماسی کسب کرده است. حال باید دید چگونه ملت را در این قدرت بازیافته سهیم خواهد کرد. ملتی که تنهایش نگذاشت و در دوران جنگ با ذکاوت عمل کرد.