1403 / 04/18 18 : 48
چگونه مبارزه با امپریالیسم به‌مثابه‌ی افراط‌گرایی تشخیص داده شد
دیوارنگاره‌ای با نقش‌ونگارهای گوناگون، پرچم‌های کوچک فلسطین و تصویر مادری با کودکی در آغوش. تهران، ایران. ۲۴ خرداد ۱۴۰۴. (فاطمه جمعه/پابلیک سورس)

چگونه مبارزه با امپریالیسم به‌مثابه‌ی افراط‌گرایی تشخیص داده شد

از روان‌پزشکی استعماری تا روان‌شناسی عامه‌پسند: جنگ روان‌شناختی علیه مبارزه با امپریالیسم

نويسنده: نیوشا باستانی | مترجم: حامد یعقوب‌زاده | تاریخ انتشار: 1405/08/05

یادداشت آتوپیا

این مقاله را شاید بتوان پاسخی بدین سؤال دانست که بلوکِ غربیِ امپریالیستی، چگونه خودش را موجه می‌کند؟ ندای فوکو را، از پس پاسخی که نیوشا باستانی می‌دهد، می‌توان شنید: از طریق نشستن بر جایگاهی که از آن، «عقل» از «جنون» جدا می‌شود، و «جنون» طرد می‌شود. مبارزه با امپریالیسم، در آکادمیِ ایرانی مدت‌هاست به یک گفتارِ فکریِ «ازمُدافتاده» بدل شده، و در میانِ بخشی از شهروندان هم، به نشانه‌ای از مرضِ «توهم توطئه» که نوعی پارانویا، و در نتیجه، «بیماریِ روانی» است. باستانی در این یادداشت، روایت می‌کند که این ترفند معرفتی-روانی، چطور از دیرباز، راهی بوده برای کنترل جوامعِ تحتِ استعمارِ و توجیهِ سرکوبِ مقاومت‌های محلی و بعداً سروکله‌اش در روان‌شناسیِ زردِ موفقیت هم پیدا شده‌است.

 


 

در نخستین روز حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران، به کارتونی برخوردم که در استوری اینستاگرام خانواده و دوستان ایرانیِ دور از وطن‌ دست‌به‌دست می‌شد.کارتون وقوع جنگ را از خلال یک گفت‌و‌گوی ساده روایت می‌کرد: یکی از شخصیت‌ها می‌پرسد: «چی شده؟» و طرف مقابل جواب می‌دهد: «آدم بدها با کمک آدم بدها به آدم بدها حمله کردند.» در سرزمین مادری، بسیاری جنگ را اقدامی یک‌‌جانبه و تجاوزکارانه از سوی آمریکا و اسرائیل می‌فهمیدند. [اما] در شکمِ‌ هیولا [آمریکا] زبانِ «آدم بدها علیه آدم بدها» به سرعت جنگ را در قالب رویارویی میان قدرت‌هایی برابر بازتعریف کرد.

این تحلیل کارتونی جایگاه ایالات متحده به‌عنوان رهبر نظم جهانی امپریالیستی را نادیده می‌گیرد -نظام جهانی استوار بر استخراج [منابع] و ویرانی که کشورهای سرتاسر جنوب‌ِجهانی را تحریم و بمباران می‌کند تا وابستگی اقتصادی و فرمان‌برداری سیاسی را به آن‌ها تحمیل کند.

ایران از ۹ اسفند ۱۴۰۴ با یک جنگ آمریکایی-صهیونیستیِ دیگر روبه‌رو شد. منظورم از ایران، هم حکومت و هم مردم است -نظیر زمانی که در گزارش‌ها می‌خوانیم جمهوری اسلامی یک فروند اف-۳۵ «دست‌نیافتنی» را برای نخستین بار در تاریخ سرنگون کرد[۱]، و در توصیف‌های یک ژنرال آمریکایی از این‌که «هر کسی در ایران یک سلاح سبک داشت»، به سمت هواپیماهای آمریکایی شلیک می‌کرد[۲]. با این حال، در کشورهای هم‌سو با نظم امپریالیستی آمریکا، ابراز حمایت از چنین مقاومتی غالباً با برچسب افراط‌گرایی محکوم می‌شود. این نوع تقبیح باعث ترس و سردرگمی می‌شود و درست همان فضایی را اشغال می‌کند که باید محل ابراز همبستگی با مبارزه‌‌های ضد‌امپریالیستی باشد.

حرکت از صحنه‌ی مقاومت در ایران به صحنه‌ی محکومیت و تقبیح این مقاومت در غرب نیازمند تغییر جهت توجه‌مان از جبهه‌ی جنگ به‌سوی روایت‌های پیرامون آن است. برای درک غیاب نسبی همبستگی با ایران در مبارزه علیه امپریالیسم و مقاومت در برابر حملات علیه حاکمیت‌اش باید به جنگ روانیِ سردی توجه کنیم که علیه اصل ایده‌ی ضد‌امپریالیسم به راه افتاده است.

به‌طرزی کنایه‌آمیز، درخواست آنی و غیرارادی برای نگاهی «پیچیده‌تر» به ماجرا در واقع دعوتی است به پذیرش همان منطق کارتون فوق و محکوم‌سازی دوجانبه‌ی «آدم بدها». ستاره شهدایی استدلال می‌کند که این منطق لیبرالیِ «هر‌دو‌طرف‌گرایی‌» یک هم‌ارزی دروغین میان متجاوزان امپریالیستی و ملت مستقل تحت تهاجم برقرار می‌سازد؛ امری که در نهایت، بار سرزنشِ جنگ را به‌طور برابر -اگر نه حتی بیشتر- بر دوش دولتِ مدافعِ خود می‌گذارد[3].
امتناع از پذیرش سناریوی «هر‌ دوطرف‌گرایی» برانگیزاننده‌ی واکنش تند و ملامت‌آمیز در دو شکل تقویت‌کننده‌ی یکدیگر است. شکل نخست، که جایی دیگر با تفصیل بیشتر درباره‌ی آن بحث شده، فراخوانی است به ابراز همبستگی بین‌المللی با «مردم»، نه با «دولت»‌‌ها. این صورت‌بندی، علی‌رغم سرزنش ضدامپریالیست‌ها به سبب آن‌که جهان را از دریچه‌ی دوگانه‌ی تقلیل‌دهنده‌ی «دولت‌های خوب علیه دولت‌های بد» می‌بینند، دوگانه‌ی اخلاقی‌ خاص خود، یعنی «مردم خوب» و «دولت‌های بد»، را تحمیل می‌کند. بنا بر نظر امید مهرگان، این دوگانه‌سازی گفتمانی بین مردم و دولت مقوم همان رتوریک رسمی است که در وهله‌ی اول ایران را بمباران‌پذیر (Bombardable) کرد، یعنی با بازنمایی حملات نظامی به ایران به‌عنوان حملات علیه «رژیم» نه «مردم»[4].

این چارچوب تحلیلی جایگاه ساختاریِ مردم‌ها و دولت‌ها را نیز در جنوب‌ِجهانی بد‌ بازنمایی می‌کند. آن‌گونه که محقق و نویسنده ماکس آجیل استدلال می‌کند، دولت هم عرصه‌ی ستیز و کشمکش میان مردمان ناهمگون است و هم یک شرطِ بازتولید اجتماعی[۵]. این نقش دوگانه در ظرفیت نظامی دولت برای محافظت از جامعه در برابر سودای امپریالیستیِ تخریب اجتماعیِ تام بازتاب یافته است، در همان حال که دولت زیرساخت‌های لازم برای برآوردنِ نیازهای اجتماعی را فراهم می‌آورد.

 

مطالبه‌ی ابهام

با این‌‌حال، طرفداران مقاومت ملی ایران علیه تجاوز آمریکایی-صهیونیستی -و آنان‌ که حمایت ایران از مقاومت لبنان و فلسطین را می‌ستایند- همچنان با برچسب افراط‌گرایی مورد هجوم و تخریب قرار می‌گیرند و گویی از درک پیچیدگی‌های جهانِ ما که در آن «آدم بدها در برابر آدم بدها» قرار گرفته‌اند، عاجزند. در فضاهای سازمان‌دهی «ضدجنگ»، رسانه‌های «چپ‌گرا»، و انبوه سکوهای رسانه‌های اجتماعی، این طرفداران به‌واسطه‌ی شکل دومی از سرزنش که کمتر مورد واکاوی قرار گرفته است توبیخ می‌شوند؛ توبیخی که نمونه‌ی بارز آن را می‌توان در تکرار این عبارت دید: «دو چیز [متضاد] می‌توانند هم‌زمان درست باشند.»

("Two things can be true at once.")

مفسران سیاسی اشاره می‌کنند که این عبارتْ جوّ و احساسات (Vibe) را جایگزین تحلیل می‌کند [۶] و جلوه‌ای از «سیاست‌ به‌سبک اینستاگرامی» است[۷]. اما اگر دقیق‌تر بگوییم، این شکل دوم تقبیح را می‌توان روان‌شناختی تلقی کرد: «درست بودن همزمان دو امر متضاد»، وِردی است که در برخی رویکردهای رفتاردرمانی برای «مدیریت هیجان‌های شدید» به کار می‌رود[۸]. تکیه بر این عبارت گویای معنای تشخیص [بیماری] ضمنیِ مبارزان علیه امپریالیسم به‌عنوان افراطی‌هایی است که باید تکنیک‌های درمانی نظیر «طرز تفکر هم این و هم آن» را بیاموزند.

در تلاش برای مشروعیت‌زدایی حمایت از مقاومت دربرابر استعمار و امپریالیسم، چه در فلسطین چه لبنان یا ایران، زیرساخت‌های داخلیِ (Domestic) ضد‌تروریسم در کانون امپراتوری (Imperial Core) دامنه‌ی اختیارات خود را در زمینه‌ی نظارت، زندانی کردن، و به‌صورت پوشیده‌تر در جنگ روانی گسترش داده‌اند. افراطی‌گرایی‌‌ستیزی چارچوبی فراهم می‌کند که جنگ روانی از طریق آن صورت‌بندی می‌شود.

پیش‌فرض افراطی‌گرایی‌‌ستیزی [۹] این است که «تفکر سیاه‌‌وسفید» می‌تواند پیش‌درآمد «خشونت افراط‌‌گرایانه» باشد. این بالقوگی را به باور کارشناسان، می‌توان با پرورش توانایی اندیشیدن «پیچیده» در افراد «آسیب‌پذیر»، عقیم گذاشت. این رهیافت در سازمان‌های بین‌المللی از طریق ابتکارهایی همچون برنامه‌ی سازمان ملل متحد با عنوان «پیشگیری از افراط‌‌گرایی خشونت‌آمیز از طریق آموزش» گنجانده شده است. همچنین در سیاست‌های ملی مقابله با تروریسم، مانند برنامه‌یPrevent  [پیشگیری] بریتانیا، و در بودجه‌ی توسعه‌ای و مالی کشورهای شمالِ‌جهانی به جنوبِ‌جهانی که بیش از پیش به دستورکارهای امنیتی گره خورده‌اند. در میان این موارد، به‌‌ویژه می‌توان به بودجه‌های USAID برای برنامه‌های آموزش و حمایتیِ اشتغال جوانان از مراکش [۱۰] تا سومالی [۱۱] اشاره کرد؛ برنامه‌هایی که هر یک اهدافی در زمینه‌ی افراطی‌گرایی‌ستیزی نیز در خود جای داده‌اند.

برنامه‌ی «Prevent» -که شاخه‌ای از راهبرد مقابله با تروریسم و امنیتی بریتانیاست- اغلب به‌عنوان الگویی بین‌المللی [۱۲] برای دیگر سیاست‌های ملی افراطی‌گرایی‌ستیزی از جمله در کانادا، فرانسه، دانمارک و استرالیا مورد استناد قرار می‌گیرد. این برنامه نمونه‌ای روشن‌گر پیش روی ما قرار می‌دهد و کارکنان حوزه‌ی بهداشت و درمان و آموزش در بریتانیا را از نظر قانونی ملزم می‌کند هر بیمار یا دانش‌آموزی را که گمان دارند ممکن است در برابر افراط‌گرایی «آسیب‌‌پذیر» باشد، گزارش کنند[۱۳]. بنا بر اسناد راهنمای برنامه، از نشانه‌های این آسیب‌پذیری می‌توان به «تمایل به دفاع از مسلمانان، هنگامی که به نظر می‌رسد هدف حمله قرار گرفته‌اند» اشاره کرد. جای دیگری در این اسناد، «احساس رفتار ناعادلانه با جوامع مسلمانان»، ناشی از اختیاراتِ آن به‌اصطلاح «توقف و بازرسیِ» پلیس و نیز «سیاست خارجی بریتانیا، به‌ویژه در قبال کشورهای مسلمان» (تأکید‌های افزوده‌)، از دیگر نشانه‌ها برشمرده می‌شود. بر اساس این منطق، مشارکت بریتانیا در جنگ‌های امپریالیستی، که تنها ظرف دو دهه‌ی گذشته به بهای جان میلیون‌ها انسان تمام شده‌اند -و در کنار رفتار نژادپرستانه‌ی پلیس [۱۴]‌ در داخل کشور- به مسئله‌ای صرفاً مربوط به برداشت و ادراک فروکاسته می‌شود. شرایط مادی‌ای که جز از رهگذر کنش سیاسی نمی‌توان به آن‌ها پرداخت، به مسائلی درباره‌ی «حس» تبدیل می‌شوند و آن «به‌اصطلاح» نارضایتی‌ها و مطالبات قرار است در ذهن افراد مدیریت شوند.

کسانی که انگِ «آسیب‌پذیر» در برابر چنین ادراکاتِ «سیاه‌ و سفیدی» خورده‌اند، اغلب همان‌هایی هستند که بر اثر مداخلات امپریالیستی، چه نظامی چه اقتصادی، به دیاسپورا [مردمانی آواره از وطن] بدل شده‌اند. مسئولیت خشونتِ جهانی از دوش کسانی که جهانی به‌شدت نابرابر را برپا نگه می‌دارند و از آن سود می‌برند، به کسانی انتقال می‌یابد که این جهان را چنان‌که هست، یعنی نابرابر، می‌بینند و صرفاً به‌دلیل مطالبه‌ی جهانی متفاوت، «در معرض خطر» (at risk) تلقی می‌شوند.

روان‌شناسی امپراتوری

هم‌زمان با گسترش برنامه‌های افراطی‌گرایی‌ستیزی در نهادهای رسمی، جریان پیوسته‌ای از آثار روان‌شناسی عامه‌پسند نیز این چارچوب را به رویکرد جریان اصلی برای فهم مسائل سیاسی بدل کرده است. در کتابی تجاری با عنوان مغز ایدئولوژیک [15] که اخیراً منتشر شده است [در ایران توسط انتشارات فراهم با ترجمه‌ی اسماعیل یزدان‌پور]، لئور ژمیگرود (Leor Zmigrod)، متخصص علوم اعصاب سیاسی (Political neuroscience)، به خوانندگان هشدار می‌دهد که اگر در برابر تهدید گونه‌های مختلف افراط‌گرایی علیه «جوامع باز و روادارمان»، از بررسی شیوه‌‌ی تفکر «ایدئولوژیک» خود غافل شویم، آن‌گاه «در معرض این خطر قرار می‌گیریم که از خود انسان‌زدایی کنیم». بنابراین، در هسته‌ی اصلی «افراطی‌گرایی‌ستیزی»، بزرگ‌ترین تهدید علیه بشریت چنین تشخیص داده می‌شود: ناتوانی برخی انسان‌ها از اندیشیدن همچون انسان‌ها.

در سال‌های اخیر، اخلاقیاتِ مقابله با افراطی‌گرایی‌‌ستیزی محتوای آموزش سیاسی در شبکه‌های اجتماعی را نیز شکل داده است. در حالی که موجودیت صهیونیستی نسل‌کشی در غزه را زیر لوای مبارزه با «حیوانات انسان‌نما» [۱۶] شتاب بخشیده و دامنه‌ی جنگ‌افروزی خود را در راستای تحقق «اسرائیل بزرگ» گسترش داده است، همین اخلاقیات بارها در محتواهایی بازتاب می‌یابد که نسبت به «رمانتیک‌سازی» مقاومت منطقه‌ای در‌ برابر پروژه‌ی صهیونیستی هشدار می‌دهند. به‌جای حمایت از مبارزه علیه امپریالیسم موجود و بالفعل، به کسانی که شاهد این فاجعه‌اند توصیه می‌شود برای آن‌که انسان باقی بمانند، در برابر «تفکر دوقطبی» مقاومت کنند.

برداشت عامه‌پسند از افراط‌گرایی به‌مثابه‌ی شیوه‌ای از اندیشیدن که به‌اندازه‌ی کافی «انسانی» نیست، ریشه در تلقی‌های غربی از مفهوم «انسان» دارد. غرب از نظر تاریخی، شناخت خود از انسان را در تقابل با «کمتر از تماماً انسان» (less than fully human) و «ناانسان» (the non-human) شکل داده است؛ بازنمایی‌هایی نژادمحور که به جمعیت‌هایی نسبت داده می‌شود که «انسان سفیدپوست» آن‌ها را به بردگی، نسل‌کشی، استعمار و امپریالیسم می‌کشاند.

افراطی‌گرایی‌ستیزی این دانش را از سلف خود، یعنی «روان‌پزشکی قوم» (Ethnopsychiatry) قرن بیستم، وام می‌گیرد، رشته‌ای که سرکوب جنبش‌های ضداستعماری را در پوششی ایدئولوژیک تطهیر می‌کرد. سرکوب قیام کیکویو (Kikuyu) به‌دست بریتانیا [۱۷] -که طی آن، بنا بر برآوردها، حدود ۹۰ هزار کنیایی کشته شدند، عده‌ای بر اثر گرسنگی در اردوگاه‌های کار اجباری‌- از نظر ایدئولوژیک به پشتوانه‌ی گزارشی [۱۸] به‌نام «روان‌شناسی مائو مائو (Mau Mau)» به سفارش دولت بریتانیا بود. سال ۱۹۵۴ جی‌سی کاروترز (J.C. Carothers)، روان‌پزشک قومی، در گزارش خود «آفریقایی» را فردی توصیف می‌کند که گرایش دارد در قالب افراط و تفریط بیندیشد و «میان این باور که رویدادها یا سراسر نیک‌اند یا سرتاسر شرّند، نوسان کند»، و همچنین واجد گرایشی عاطفی به حالتی ذهنی باشد که شاخصه‌اش «بالاترین درجه‌ی بی‌قیدی» است.

 

 

A historic black-and-white photograph of a massive, densely packed street demonstration on the anniversary of the Algerian War for Independence. A line of riot police wearing helmets stands before a crowd of civilians on the street and balconies. Protesters hold up flags and a large white banner reading (French): "ALGERIA WILL LIVE INDEPENDENTLY"

تظاهرات خیابانی در سالگرد جنگ استقلال الجزایر در سال ۱۹۶۲. روی بنر بزرگ نوشته شده است: «الجزایر مستقل خواهد ماند.» ۳۰ اکتبر ۱۹۷۴.

 

در بستر انقلاب الجزایر، نقد فرانتس فانون به‌ روان‌پزشکان فرانسوی وابسته به «مکتب روان‌پزشکی الجزیره» بسیار مشهور است؛ روان‌پزشکانی که به‌گونه‌ای مشابه، الجزایری را فردی توصیف می‌کردند که «افراط را دوست دارد» و «ناتوان از درک سایه‌روشن‌های معنایی است.»[19]

امروزه افراطی‌گرایی‌ستیزی در حال باز آفرینی همان روان‌شناسی قومی است تا مقاومت در برابر امپریالیسم را فرسوده سازد. تدابیر آن -از جمله سنجه‌های «ظرفیت روانی» و تاکتیک‌های تشخیص و مداخله‌ی روانی- مبارزه علیه امپریالیسم را به‌مثابه‌ی افراط‌گراییِ «حیوانات انسان‌نمای» غرب آسیا آسیب‌شناسی می‌کنند و در عین حال، ذهن را با تکرار ضرباهنگ پیوسته‌ی این گزاره که «دو چیز [متضاد] می‌توانند هم‌زمان درست باشند»، از تحلیل بازداشته و به خواب فرو می‌برند. به این ترتیب، افراطی‌گرایی‌ستیزی، فنون درمانی برای افزایش تحمل پریشانی را به‌عنوان جایگزینی برای درک روشن جهانی که در آن زندگی می‌کنیم و نیز تلاش‌های بالقوه برای سازمان‌دهی به‌منظور تغییر آن عرضه می‌کند.

از این‌روست که جنایت‌ جنگی روی جنایت جنگی تلنبار می‌شود، ولی چارچوب روایی همچنان پابرجا می‌ماند. این چارچوب حتی زمانی پابرجا می‌ماند که متجاوزان از کشتن دانش‌آموزان به تخریب دانشگاه‌ها، زیرساخت‌ها و کارخانه‌های داروسازی در کشوری روی می‌آورند که با وجود تحریم‌های تحت رهبری ایالات متحده، ۹۰ درصد داروی مورد نیاز خود را تولید می‌کند[۲۰]. حتی حملات مخرب محیط‌زیست، به انبارهای سوخت نیز کم‌ترین خدشه‌ای به این چارچوب‌ها وارد نمی‌کند[۲۱]، آن هم در حالی که ساکنان می‌گویند: «حتی با نفس کشیدن در اتاق نشیمن خانه‌، ریه‌هایمان می‌سوخت.»[۲۲] اگر از شعرهای جون جردن (June Jordan) -که در واکنش به کشتار سال ۱۹۸۲ فلسطینیان در اردوگاه‌های پناهندگان صبرا و شتیلا [۲۳] و در رد روایت‌های انسانیت‌زدا و توجیه‌گر خشونت، سروده شدند- وام بگیریم، به نظر می‌رسد امروز نیز «جای زندگی [اتاق نشیمن] هر روز کمتر و کمتر می‌شود.»[۲۴] با این همه، به شاهدان توصیه می‌شود ابهام را در آغوش کشند.

مبارزه‌جویی روانی

با آغاز جنگ اخیر علیه ایران، دوباره سراغ خواندن رمان سووشون اثر سیمین دانشور، نوشته‌شده به سال ۱۹۶۹ رفتم. داستان در شیراز و دوران اشغال ایران به‌دست نیروهای متفقین (۱۹۴۱–۱۹۴۶) می‌گذرد، اشغالی که سال ۱۹۴۲ مسبب قحطی فاجعه‌باری شد. در یکی از صحنه‌های آغازین رمان، ضرباهنگ سنگین اشغال، تپش یکنواخت حضور آن تقریباً در گوشه‌گوشه‌ی زندگی روزمره، با ورود یوسف، همسر شخصیت اصلی داستان، زری، گسسته می‌شود. یوسف حرف‌های تندی درباره‌ی اشغال به یک ژنرال بریتانیایی می‌زند. ژنرال با فارسی دست‌وپا‌شکسته‌اش پاسخ می‌دهد: «خدا در این کشور منابع زیادی به شما داده است. مقداری از آن را هم به ما بدهید. این منابع متعلق به همه است، متعلق به تمام بشریت. برای شما به‌تنهایی خیلی زیاد است.» یوسف با خنده‌ای تلخ پاسخ می‌دهد: «مثل BP (شرکت نفت انگلیس) حرف می‌زنید.»

 

 

سیمین دانشور، نویسنده‌ی ایرانی و خالق رمان سووشون (1348). (عکاس ناشناس/منتشرشده تحت مجوز کریتیو کامنز) [تصویر کتاب سووشون، نشر خوارزمی، افزوده‌ی نشریه‌ی فارسی مقاله، آتوپیا، است.]

 

 

کاریکاتور روزنامه‌ی ایونینگ استاندارد، اثر دیوید لو، ۲۰ تیر ۱۳۳۰. در جریان ملی‌ شدن صنعت نفت ایران، رسانه‌های بریتانیایی و آمریکایی، محمد مصدق را فردی از نظر روانی بی‌ثبات جلوه می‌دادند و اغلب او را «دیوانه»، «مجنون» یا «نامتعادل» توصیف می‌کردند. انتشار چنین کاریکاتورها و تصاویری از وی در حال انجام وظایفش از روی تختخواب، به‌قصد زیر سؤال بردن سلامت روانی و شایستگی او برای اداره‌ی کشور بود. [این تصویر و توضیح، افزوده‌ی نشریه‌ی فارسی مقاله، آتوپیا، است.]

 

 

تقریباً بیش از ۷۰ سال از نخستین باری می‌گذرد که ایران به‌خاطر جسارت خود در پایان دادن به استخراج استعماری منابع خود از طریق ملی کردن صنعت نفت،‌ آن‌هم علیه منافع بریتانیا هدف تحریم قرار گرفت؛ منطق مجازات امپریالیستی که از آن زمان تاکنون خود را در لباس‌های تازه‌ بازآفرینی کرده است، از انقلاب ۱۹۷۹ گرفته تا پرونده‌‌ی هسته‌ای. آن زمان نیز تلاش‌های ایران برای استقلال سیاسی و توسعه‌ی حاکمیت‌محور، از سوی دولت بریتانیا در شورای امنیت سازمان ملل متحد به‌عنوان «تهدیدی علیه صلح و امنیت بین‌المللی» معرفی می‌شد.[25]

امروز، بریتیش پترولیوم در خط لوله‌ی باکو–تفلیس–جیحان (BTC) فعالیت می‌کند و بزرگ‌ترین سهام‌دار آن است[۲۶]، خط لوله‌ای که اسراییل از طریق آن ۴۰ درصد نفت خام خود را دریافت می‌کند تا به نسل‌کشی در غزه و جنگ‌های رو به تشدیدش در منطقه سوخت برساند.[27]

قدرت‌های سودجو که به‌دنبال درهم شکستن هر حاکمیتی در منطقه هستند، کماکان هر شکلی از حیات را که بر سر راهشان قرار گیرد، به‌نام صلح و امنیت برای «بشریت» خفه می‌کنند. کسانی که از نظم جهانی امپریالیستی امروز سود می‌برند، همچنان خواهان تسلیم روانیِ کسانی هستند که خشونت آن و چارچوب تدوام‌بخش این خشونت را نمی‌پذیرند.

اگر بخواهیم آن ضرب‌المثل قدیمی را با اندکی تغییر به کار ببریم، ادامه‌‌ی تماشای پایان جهان قابل‌تصور‌تر از پایان امپریالیسم با رهبری ایالات متحده است. جنگ روانی با مبارزه علیه امپریالیسم، از نظر ایدئولوژیک راه را برای عادی‌سازی امپریالیسم به رهبری آمریکا، پروژه‌ی صهیونیستی نسل‌کشانه و استعماری شهرک‌نشینانه‌ و اهداف مشترک منطقه‌ای‌شان، یعنی توسعه‌زدایی و استخراج منابع، هموار می‌کند[۲۸]. با این حال، ما که رؤیای‌مان نه تحمل فاجعه‌های تکرارشونده [۲۹] بلکه پایان‌دادن به این تکرارهاست، چنان‌که فانون می‌گوید مسئولیم «ضرباهنگ هایی را بر مغز تحمیل نکنیم که خیلی زود آن‌ را از کار می‌اندازند.»

 

A vintage black-and-white group portrait of about fifteen medical professionals, including Frantz Fanon, among doctors and nurses wearing white hospital uniforms and caps, posing together outdoors. Two classic mid-century cars and large palm trees are visible behind them.

فرانتس فانون و اعضای تیم پزشکی‌اش در مقابل بیمارستان روان‌پزشکی بلیدا-ژوانویل، جایی که فانون از سال ۱۹۵۳ تا ۱۹۵۶ در آن مشغول به کار بود، برای گرفتن عکس ژست گرفته‌اند. بلیدا، الجزایر. (عکاس ناشناس/منتشرشده تحت مجوز کریتیو کامنز)

 

امتناع از تسلیم شدن مستلزم چیزی است که روان‌شناس روان‌تحلیل‌گر، لارا شیهی[۳۰]، آن‌را «مبارزه‌جویی روانی» می‌نامد[۳۱]؛ رویکردی که ایجاب می‌کند هر بار سلاح‌های روانی را همان‌گونه که هستند، به رسمیت بشناسیم. شاید بتوانیم خنده‌ی تلخ یوسف (شخصیت رمان سووشون) را نقطه‌ی عزیمت خود قرار دهیم، چراکه مبارزه برای رهایی از سلطه‌ی امپریالیستی، در گرو امتناع از پذیرش معیارهای آن‌ها برای تعریف «انسانیت» و تصورشان از اندیشیدن و به‌زیستی (being well) است. درحالی‌که جامعه‌ی لیبرال از مبارزان علیه امپریالیست‌ می‌خواهد با استثناء‌زدایی از امپریالیسم تحت رهبری ایالات متحده -و نشان دادن ظرفیت بیشتر برای درک ظرائف و دیدن «سایه‌روشن‌ها»- ثابت کنند «انسان»اند؛ در همان حال امپریالیسم به حمله‌ی خشونت‌بار و گسترش‌طلبانه‌ی بی‌همتای خود علیه حتی نفسِ امکانِ یک زندگی شرافت‌مندانه ادامه می‌دهد.

آن شبی که ترامپ ایرانیان را تهدید کرد که «یک تمدن کامل نابود خواهد شد» [۳۲] -و تهدیدش را با اصرار بر این‌که «آن‌ها حیوان‌اند» توجیه کرد- [۳۳] عزمم را از نو جزم کردم که تدابیرشان را رد کنم. همان‌وقت که یک شبکه‌ی تلویزیونی صهیونیستی شمارش معکوس زنده‌ای را برای این نابودی وعده‌داده پخش می‌کرد[۳۴]، با خود عهد کردم همچنان بر اساس ضرباهنگی دیگر بشمارم، ضرباهنگی که نویدِ زندگی می‌دهد.

باشد که به شمردن روزهای فزاینده‌ی مقاومت ادامه دهیم تا پیروزی، تا حاکمیت منطقه‌ای، و تا آزادی فلسطین.