یادداشتِ آتوپیا
ژیل دلوز، فیلسوفِ شهیرِ فرانسوی، زمانی در مصاحبهای گفته بود: «همه چیزِ سرمایهداری معقول و منطقیست، به جز خودش.» مطلبی که در پیشِ روست، بیانِ مطوَّل و مشروحِ همین قول است، در زمینهای مربوط به سیاستِ معاصر، در ینگه دنیا. اما دامنهی این مطلب بسیار فراتر از سیاستِ امروزِ آمریکاست. اقتصاد، بارِ گرانیست بر گردهی تمام آدمیان این کرهی خاکی. خوانندگانِ این سطور نیز، به سببِ ایرانی بودن و زیستن در شرایطِ جنگ، چوبِ اقتصاد را بیش از هر زمانِ دیگر در آستینِ خود حس میکنند. لذا، اقتصاد امریست که بداهت و اقتدارش نیاز به اما-و-اگر ندارد. همین بیچون-و-چراییست که در این مطلب، محلِ پرسش قرار میگیرد. به راستی چه چیز چرخهی اقتصاد را به پیش میراند؟ اقتصاددانان، در این مواقع فوراً بر «سرشتِ منفعتجوی آدمی» انگشت میگذارند. اما، دستِکم از زمانِ ماکس وبر و رسالهی دورانسازِ روحِ سرمایهداری و اخلاقِ پروتستانی میدانیم که چنین نیست و انگیزههای نااقتصادی، و اگر مایلاید، «ناعقلانی»، رانههای ماشین اقتصادند. این رانههای «ناعقلانی»، در شرایطِ «طبیعی»، در ضبطِ «عقلِ سلیم» یا «اقتصاد» باقی میمانند. امّا، همیشه اوضاع وفقِ مراد نیست. یک توصیفِ مصرّح از فاشیسم، منحرف شدنِ کلِ سامانِ اقتصادی، و از جا در رفتنِ رانههای کهن است. مازارلا، در این مطلبِ خود، توضیحی شفاف به دست میدهد از این که چرا فاشیسم امروز در جهان به مسألهای چنین جنونآمیز بدل شده است. زمینی که او در آن به دنبال «مازادِ غیرعقلانیِ» رانندهی اقتصاد میگردد، پیرامونِ دونالد ترامپ است: شخصیتی که به قدرت رسیدناش، شگفتآور بود، البته اگر از آن دستهای بودید که گمان میکردید که در سال ۱۹۹۲ «تاریخ به پایان رسیده و آخرین بشر، پا بر زمین گذاشته است». شاید چیزی که شاهد آنایم، در واقع به پایان رسیدنِ «پایانِ تاریخ» باشد.
دربارهی نویسنده: ویلیام مازارلا (William Mazzarella) استادِ مردمشناسی و دارندهی کرسیِ خانوادهی نیوکوم (Neukom Family) در دانشگاهِ شیکاگو است.
بد نیست کلامام را با دو پُرس سیبزمینیِ فاشیستی بیاغازم. اولی به ویلهلم رایش(Wilhelm Reich)، یاغیِ کبیر، برمیگردد که سالِ ۱۹۳۴، ملاحظه کرد که «گونیِ سیبزمینیای که هیتلر، به هر کارگر هدیه داد، ۹۹درصد ایدئولوژی بود، و فقط ۱درصد ارزشِ عملی داشت.»[۱] دومی مربوط به چند سال بعد است. سال ۱۹۴۱، پیتر ویرِک(Peter Viereck)، در کتابِ خود، فراسیاست(Metapolitics)، نوشت که در فاشیسم «حتی قیمتِ سیبزمینی نیز باید حماسی باشد.»[2]
امروز احتمالاً باید تخمِمرغ را جایگزینِ سیبزمینی کنیم. همین امسال کمی پیشتر، وقتی چارلی کِرک (Charlie Kirk) نعره برآورد که «این قدر دربارهی قیمتِ تخممرغ زِر نزنید –ترامپ دارد برای مصرفکنندگان میلیونها دلار منفعت میسازد»[۳]، میشد حس کرد روی نقطهی حساسی دست گذاشته شده است یا حتی با دردنِمونی مواجهیم. کمی پس از آن، قیمتِ تخممرغ، ناگهان سر به آسمان سایید. اما تمامِ کارشناسانی که پس از بازگشتِ ترامپ، از ما میخواستند جدیت به خرج دهیم و به چیزهای مهم –که نامِ دیگرِ اقتصاد است– توجه کنیم، از این نکته غافل بودند که ممکن است چیزی حماسی در قیمتِ تخممرغ وجود داشتهباشد –یا اینکه دستِکم، عدهای چنین آرزو میکردند.
بیایید نگاهی به این مقالهی جیمز کارویل(James Carville) بیاندازیم که ژانویهی امسال نوشته شده است؛[۴] کارویل، در گذشته رهبریِ پروپاگاندایی را بر عهده داشت که بیل کلینتون را به قدرت رساند. اکنون کارویل دوباره به میدان آمده است. او دو هفته پیش از دومین تحلیفِ ترامپ، نخست پس از اذعان به اینکه دربارهی کامِلا هریس اشتباه میکرده است، سعی کرد جبرانِ مافات کند و طبقِ معمولِ این مواقع، در آخر، بهنحوی تشریفاتی، روی به واقعیت آورد. او نوشت: «ما به یک دلیلِ خیلی ساده باختیم: اقتصاد. همیشه چنین بوده، چنین است و چنین خواهد بود، احمق! سال ۲۰۲۵، ما باید این اصل را راهنمایمان قرار دهیم و نگذاریم هیچ چیز حواسِمان را از آن پرت کند.» این عقیده، فقط یک عادتِ فکریِ مختصِ میانهروها نیست، برنی سندرز هم پس از مراسم تحلیف، با بیان این که ترامپ در سخنرانیاش، هیچ اشارهای به اقتصاد نداشت[۵]، تصور میکرد بر بیماریِ اصلیِ ترامپیسم، انگشت گذاشته است. هم سندرز و هم کارویل بهرغم تفاوتهایشان، انگارهی اقتصاد را بهنحوی استعمال کردهاند که گویی معنا و مرجعیتاش بدیهیست. اصلِ مطلب. شغل و درآمد (bread and butter). هزینههای زندگی. چه چیز میتواند از این بیشتر خود-گویا باشد؟
پیش از ورود به بحث، ذکرِ چند ملاحظه ضروریست. نخست اینکه منظورِ من از تأکید بر این انگاره از اقتصاد، این نیست که اقدامِ اصلی را باید در حوزهی دیگری انجام داد بلکه در واقع، میخواهم نگاهِ دقیقتری به این انگاره بیاندازم که بهطرز کنجکاویبرانگیزی، از-خود-مطمئن است. دومین ملاحظه: متوجهام کاری که میکنم از جهاتی همان کاریست که انسانشناسان هماره کردهاند، یعنی اصرار بر این موضوع که آن چیزِ فتیششده، بیمهار و فرمباورانهای که اقتصاددانانِ مدرن، اقتصاد مینامند نوعی چیز-انگاریِ(reification) ایدئولوژیک است -که البته سخنیست درست، امّا نه کافی.
بسیار خوب. میخواهیم کمی با این مفهومِ خودپسند، اقتصاد، ور برویم. بگذارید از اینجا شروع کنیم که اگر اقتصاد، همچنین به معنای اقتصادِ روانی(psychic economy) یا اقتصادِ لیبیدویی(libidinal economy) باشد، معنای این تذکرِ آیینی که میگوید: «اقتصاد مهم است، احمق!» چه تغییری میکند؟ یا اینکه چه میشود اگر وقتی نیرا تاندن(Neera Tanden)، مشاورِ سابقِ بایدن، میگوید: «مردم مشکلِ هزینههای زندگی را درک میکنند»[۶]، منظورش هزینههای روانی زندگی نیز باشد؟ به گمانِ من این پرسش به هیچ وجه خیالبافانه یا بوالهوسانه نیست. تنها چیزی که باعث میشود این سؤال، نیشدار و تحریککننده به نظر برسد، بداهتِ ساختگی و مصنوعیِ ایدهی اقتصاد است. آیا حرفی از این بدیهیتر هست که مسائلِ شکوفایی و بالندگی، تأمینِ نیازهای زندگی، سلامت و آموزش، به همان اندازه که مسائلی مالی و اقتصادیاند، به کارآیندیِ(affordance) روانیِ ما نیز مربوطاند؟
چنان که در ملاحظهی دوم گفتم، اقتصاد، نوعی چیز-انگاری ایدئولوژیک است و در ادامه اضافه کردم که این سخنیست درست و نه کافی. دلیلِ گزارهی دوم این بود که ما محتاجِ آنایم که توجّهِ خود را همچنین معطوف به آن کارکنشِ روانیای کنیم که انگارهی اقتصاد به راه میاندازد. بهطور خاص، شاید باید به اثر تسکیندهنده و آرامبخش آن فکر کنیم، یعنی همان شیوهای که ضمن آن، به ما کمک میکند تا مجبور نباشیم با بعضی سرمایهگذاریهای(investment) لیبیدوییِمان، رو-در-رو شویم –و بلی، سرمایهگذاری (investment)در اینجا، تِرمی کاملاً بهجاست که هم به بازارِ سهام ارجاع دارد و هم به اقتدارِ شبهالهیاتیِ کسی کهin-vest شده، یعنی لباسِ اِحرام (vestment) به تن کرده است.
یکی از دلایلِ اینکه اپوزیسیون ترامپ بهرغم دست و پا زدنِ فراوان، به جایی نمیرسند آن است که یا نمیتوانند یا نمیخواهند وارد این وادی شوند. ایشان همچنان گمان میکنند که میتوانند کاری از پیش ببرند، اگر ثابت کنند غوغایی که DOGE[7]، امسال در دولتِ فدرال به راه انداخت به اندازهای که تبلیغ شد روی صرفهجویی در هزینهها مؤثر نبوده است. امّا آیا تمامِ لطفِ ماجرای DOGE، حظِ لیبیدوییای نبود که از تماشای ورود لشکری از بچهفناورها(tech-child) به ادارات حاصل میشود که همه چیز را زیر-و-رو و تار-و-مار میکنند و کشیدهای آبدار میخوابانند زیرِ گوشِ کارمندانِ عصاقورتدادهای که بر مناصبِ مفت و بیزحمت خود لمیدهاند؟
تهِ چیزی که دموکراتها توانستند در مقامِ پاسخ رو کنند، نسخهای از متلکِ مثلاً دندانشکنِ تیم والز (Tim Walz)[8] در تابستانِ گذشته بود: «اینها عجیبوغریباند.» ذیل همینِ الگو، ازرا کلاین(Ezra Klein)، زبان به شِکوه گشود که یکی از دشواریهای سر در آوردن از کارِ ترامپ، آن است که واقعیتی که او خلق کرده، بهقدری جنونآمیز است که نمیتوان بی آنکه دیوانه به نظر رسید، دربارهاش سخنی گفت.[۹] وقتی اوضاع عجیبوغریب میشود، دقیقاً همین آسیمگی و اضطراب ناشی از احساس از دست رفتن امرِ نرمال است که باعث میشود عدهای ترغیب شوند به منطقهی امنی بگریزند که با تعبیرِ اقتصاد نشان خورده است و در آن آرام و قرار بجویند.
شبحی بر فرازِ اقتصاد در حالِ پرواز است –یا شاید هم خیالی(phantasm)؟ اینجا مایلام به کمکِ استدلالی بیاندیشم که جودیت باتلر، بهارِ گذشته در نطق اصلی همایشِ ما، یعنی کنفرانس سالانهی 3CT، بسط داد.[۱۰] باتلر از چیزی سخن میگوید موسوم به «شورهای فاشیستی(fascist passions)». او معتقد است شورهای فاشیستی را خیالهایی جان میبخشند که چنانکه او میگوید به منزلهی «نواحیِ متراکمِ تحریکپذیری (condensed sites of excitability)» عمل میکنند. بعضی مصادیق چنین نواحی شبحزدهای از این قرارند: تعلیم و تربیتِ جنسیتپذیرانهی(gender-affirming) کودکان تراجنسی و مهاجرانی که حیوانات خانگیتان را میخورند، شغلهایتان را میدزدند و شُکوه شکنندهی سفیدپوستیِ آمریکایی را تضعیف میکنند، و کلاً هر چیزی که مایهی انحرافِ آرمان بزرگ سفیدپوستیِ مردسالارانهی آمریکایی باشد. همهی اینها، خیالهاییاند که به قول باتلر، «مایهی ترسی میشوند که به نفرت و حمایت عمومی از رهبران اقتدارگرا بدل میشود.» ضابطهی «نواحی متراکم تحریکپذیریِ» باتلر را بسیار دوست دارم زیرا به ما تذکر میدهد که خیالها، وسائطِ قدرتمندِ انگیزش، تحریک و بسیجگریاند.
اکنون اگر به مسئلهی اقتصاد بازگردیم، میتوان گفت این خیالها، نقاط سرمایهگذاری لیبیدوییای هستند که تا «ماورای اقتصاد» دامنگسترند، و از این جهت میتوان گفت به لحاظِ لیبیدویی گرانبها هستند. همهنگام، متخصصانِ روابطِ عمومی(publicist) و استراتژیستها میکوشند این خیالها را اقتصادی کنند –یعنی میکوشند از این خیالها بهعنوان موتور پیشران اقتصادهای نمادین، یا به عبارت دیگر، گفتمانهای ایدئولوژیک استفاده کنند. اگر بخواهیم قضیه را بهسان یک طرح بیان کنیم، میتوانیم گفت که کل ماجرا، نوعی دیالکتیک انگیزشمهار(incitement–containment) است یا شاید دیالکتیک خیال و اقتصاد. نکتهی مهم در باب این دیالکتیک، این است که همهنگام، ممتنع و ضروریست. ضروریست چون نمیتوان بی آنکه یک خیال را در چارچوب یک گفتمان ایدئولوژیک با اقتصاد و منطق همارزی خاص خود قرار داد، از آن منفعت سیاسی استخراج کرد. امّا ممتنع نیز است زیرا قدرتِ خیال، از انگیختنِ هیجانی میآید که نمیتوان آن را به هیچ منفعتسنجی، محاسبهی هزینه/فایده، خیر و شر یا انتخابِ عقلانیای فروکاست. این هیجان، به تمام تِرمهایی که ما اغلب، فوراً و بیتأمل استعمال میکنیم، نافروکاستنیست: اقتصاد، منطق، نحو.
مثلاً، مورد آن مهاجر غیرقانونیای را در نظر بگیرید، که حولوحوش انتخابات ۲۰۲۴، به یک روزنامه نگار چنین گفته بود: «من عاشق آقای ترامپام. البته او هر گاه بخواهد میتواند مرا دیپورت کند اما حتی اگر چنین کند، من همچنان عاشقاش خواهم بود.»[۱۱] این نوع از عاطفه در آنِ واحد، بیرون و درون اقتصاد است. اینکه مانند برخی بگوییم چنین عواطف و هیجاناتی از حدِ اقتصاد تجاوز میکنند، کفایت نمیکند، چرا که اصلاً همان مازادِ غیراقتصادیست که به ایشان امکانِ تغذیه و جانبخشی به اقتصاد را میدهد؛ هم اقتصاد نمادین و هم اقتصاد مالی. یا به عبارت دیگر، این عواطف، یکی از دلایل مهمیاند که باعث میشود مردم -شورمندانه- به سیاستهایی رأی دهند که زندگیشان را داغان میکند.
حال که صحبت از شور شد، گفتنیست که باتلر در مقالهاش، به نکتهی مهمی اشاره میکند؛ شور چیزیست که آدمی از سر میگذراند(undergo). او مینویسد شور یعنی: «انفعال یا تسلیم، یا حتی اسیر شدن، یا شیوهای از به اسارت درآمدن، نه به دستِ نیرویی خارجی بلکه به دستِ آنچه میتوانیم نیروی فانتزی بخوانیماش.» در این باره میتوان مطالبِ بسیاری گفت –اما، فعلاً بگذارید به همین بسنده کنم که اگر حیاتِ اقتصادی، عرصهی عاملیّت(agency) باشد، زندگیِ خیالی(phantasmatic life)، عرصهی پذیرندگیست(patiency). نوافلاطونیان شاید بگویند آنچه ما عاملیّت مینامیم[۱۲]، تواناییِ ماست بر ساختن، و پذیرندگی، تواناییِ ما بر ساختهشدن؛ که این دومی یعنی برانگیخته شدنِ قدرتِ ما به دستِ خیال. شاید مفید باشد به دیالکتیکِ اقتصاد و خیال بدین شیوه بنگریم: دیالکتیکِ عاملیت و پذیرندگی –دیالکتیکِ میانِ آنچه که میکنیم و آنچه از سر میگذرانیم.
دربارهی خیال، این را به قطع میدانم که فقط محلِ نشو-و-نمای هیجاناتِ ارتجاعی نیست. هر پروژهی سیاسی یا حتی نظام اجتماعیای، که محتاج تعهد ما به خود است، نیاز دارد خیالی مختص به خودش داشتهباشد –یعنی ناحیهی متراکم تحریکپذیریای خاصِ خودش. یک دلیلِ اینکه اپوزیسیون دموکرات ترامپ، کاری از پیش نمیبرند این است که هنوز اسیرِ این توهمِ معصومانهی لیبرالیاند که اگر احیاناً بتوانند جوِ عمومی را از احساسات خالی کنند، اگر بتوانند استدلالهای قوی پیش بنهند –مثلاً بهجای درگیر شدن با مسائلِ «فرهنگی»، روی اقتصاد متمرکز شوند– خواهند توانست کشتیِ طوفانزدهی دولت را به ساحلِ نجات برسانند.
مشکلِ چنین تمنایی این است که وابستگیهایِ خیالیِ خودش را نمیتواند ببیند –یعنی مشخصاً شدتِ کِیفبریِ خودش از خیالِ اقتصاد را نمیتواند درک کند. یکی از ویژگیهای لیبرالیسم، خاصه شکلِ فنسالارش(technocratic)، این است که به طرز جالبی گمان میکند از ژوئیسانس بَریست –یعنی کاملاً موقر و سنجیده است. دوستِ فیلسوفِ من، آرون شوستر(Aaron Schuster)، این موضوع را بهخوبی اینگونه بیان میکند: «چنین نیست که فنکارها(technician) بازیگوشی نکنند. مسئله این است که ایشان نمیدانند در حال بازیگوشی هستند. بازیگوشی یا کیف، نقطهی کورِ آنهاست، به رغمِ اینکه یا شاید هم دقیقاً بدین دلیل که ایشان مدعیاند دانش را نمایندگی میکنند.»[13]
بنابراین، در پیکربندیِ کنونیِ سیاستِ داخلیِ آمریکا، ما با انتخابی شوم مواجهایم: در یک سو، سیاستی نوفاشیستی که از کیفی بیشرمانه سرمست است و در سوی دیگر، لیبرالیسمی که نمیتواند کیفبریِ خویش را ببیند، چرا که اصلاً نمیخواهد بپذیرد واجدِ آن است. میتوان گفت در حالیکه ترامپیسم مدام شیوههای جدیدی برای اقتصادی کردنِ کیف اختراع میکند، منتقداناش، در چنبرهی کیفبریای نادانسته از اقتصاد گیر افتادهاند –یعنی وابستگیای اضطرابی دارند، به این شمایلِ اقتصاد که به طرزِ دروغینی خود-گویا به نظر میرسد و معیاریست برای سنجشِ واقعیتِ روزمره. اقتصاد در این معنا، طلسمیست که مانع میشود چیزها عجیبوغریب به نظر برسند.[14]
در پایان باید چند نکته را یادآوری کنم. توصیهی زیگموند فروید، در کتابِ تمدن و ملالتهای آن، برای مدیریتِ کیفبریهایمان بهخوبی دانسته و شناخته است: «سعادت به معنایی محدود و ممکن، مسئلهایست از جنسِ اقتصادِ لیبیدوی فردی. هیچ قاعدهی طلاییای وجود ندارد که رویِ همه جواب دهد. هر کس باید خود راهِ رستگاریاش را بیابد.» دربارهی این فراز، سخنان بسیاری میتوان گفت –چنان که گفتهاند؛ مثلاً اینکه، این بند، قضیه را شخصی و خصوصی میکند– هر کس خدایگانِ خانومانِ لیبیدوییِ خود است. یا اینکه بهرغمِ سوءِظنِ فروید نسبت به تمنیّاتِ دینی، همچنان رستگاری را پیش مینهد –اما بهعنوانِ پروژهای فردی. اما مایلام، در اینجا بر لحنِ رئالیستیِ صعبالحصولِ فروید انگشتِ تأکید بگذارم: سعادت در معنایی محدود و ممکن. نزدِ فروید، مسئلهی تراز کردنِ حسابهای لیبیدویی، ضرورتاً مشتمل است بر پرهیزگاری، کوتاه آمدن و چشمپوشی [از کیف]: لذت و واقعیت، تا ابد، معارضِ یکدیگرند. در این معنا، از دیدِ فروید، هیچ اقتصادِ لیبیدوییای وجود ندارد، تنها چیزی که هست نوعی قراردادِ مصالحه است.
این جستار را با رایش، شاگردِ یاغیِ فروید آغازیدم که بر فروید شورید، زیرا کنارهگیریِ او را از حیثِ سیاسی -یا انسانی- ناپذیرفتنی میدید. رایش، نزدیک به یک قرن پیش بهروشنی دید که چپِ نهادینه که اسیرِ اقتصادگرایی خود است به نحوی فاجعهبار، امتناع میورزد از اینکه به ساختارِ لیبیدوییِ سرمایهداری، خانوادهی مردسالار و شیوههایی که این دو ما را پذیرای اقتدارگرایی میسازند، فکر کند. همچنان که مارکس، اقتصاددانانِ سیاسی را تاریخی ساخت، رایش، کنارهگیریِ لیبیدوییِ فروید را تاریخی کرد و آن را بدل به شکلبندیای خاص و بورژوایی -و در نتیجه ناگریزناپذیر- ساخت. قولِ ویرک، به این که فاشیسم نیاز دارد که حتی قیمتِ سیبزمینی حماسی باشد، زیرکانهتر از آنیست که به نظر میآید. زیرا اینکه تحتِ لوای فاشیسم، شکوهی غریب یا حسی شگفتآور دال بر امری خطیر، پیرامونِ قیمتِ سیبزمینی –یا تخممرغ– است، بدین سبب نیست که فاشیسم نیاز دارد تا تمامِ زوایای حتی مبتذلِ حیاتِ روزمره را زیباشناسیک کند بلکه بدین دلیل است که فاشیسم به نیازهایی پاسخ میدهد که بیشترِ معارضاناش، اصلاً نمیدانند چگونه باید دربارهشان صحبت کنند. اگر قیمتِ سیبزمینی درخششی حماسی مییابد، بدین جهت است که کلِ انگارهی اقتصاد، سرمایهگذاریهایی را، سرمایهگذاریهای لیبیدوییای را، تنآور میسازد، که ورای صرفِ پول است.
رایش و دیگران، این را قریب به یک قرن پیش بهروشنی تشخیص دادند. امروزِ روز نیز وقتی پای امرِ لیبیدویی در میان باشد، راستگرایان، مدتهاست که گویِ سبقت را از دیگران ربودهاند. تا همین جا هم نبردهای بسیاری مغلوبه شده است. چهرههای نزدیک به جریانِ ماگا، خود را «حیاتگرا(vitalist)» مینامند[۱۵]، درست همان هنگام که لیبرالهای راستِ میانهای چون دیوید بروکس(David Brooks)، ایشان را با برچسب «کافر(pagan)» تخطئه میکنند.[۱۶] بارِ دیگر به نامِ واقعبینی، دموکراتها بر این گمان شدهاند که انرژیِ سیاسی، چیزیست نظیرِ مردانگیِ سمی. مثلاً جان فترمن(John Fetterman) را بنگرید یا نمایش خفتبارِ خودنمایی مردانهی گوین نیوسام(Gavin Newsom) را در برابر جو روگان(Joe Rogan).
این حجم از حماقت تابآوردنی نیست. لذا، برای یافتنِ پادتخیلها و پادخیالهای لازم –و دریافتنِ اینکه پادخیالها چه ظرفیتی دارند– بیایید ظرفیت بایگانیِ مشترکمان را بسنجیم. ما تجربهی زل زدنِ طولانیمدت به هیولا را داشتهایم –و مسئله فقط سیبزمینی نبودهاست. مثلاً ژرژ باتای(Georges Bataille) را در نظر بیاورید که دربارهی لیبیدو و رابطهی مبهماش با اقتصاد چیزکی میدانست. باتای در میانهی یک خیزشِ فاشیستی در اواسط ۱۹۳۰، اصرار میورزید که خیال های دیگری، یعنی نواحیِ متراکمِ تحریکپذیریِ دیگری نیز ممکناند: «از همان آغاز، بررسیِ صرفِ شکلبندیهای تأثریِ [یا عاطفیِ] اجتماعی، نشان میدهد منابعِ ژرفی وجود دارد، ثروتی تمامنشدنی از فرمهای خاصِ زندگیِ تأثری... همچنان میتوان فرمهایی از متأثر شدن را دید که با فرمهای موجود متفاوتاند... فهمی نظاممند از جنبشهای اجتماعی، از جاذبه و دافعه[ی اجتماعی]، آشکارا خود را بهسانِ یک سلاح مینمایاند –هم در این لحظه که آشوبی گسترده، نه چندان فاشیسم را مقابل کمونیسم که فرمهای آمرانهی بنیادین را در برابرِ واژگونیای ژرف قرار میدهد که همچنان، رهاییِ حیاتهای بشری را دنبال میکند.»[17]
یادداشتها
تمام مطالبِ درونِ [] و یادداشتها از مترجماند، به جز تنها یادداشتی که با ترکیب «یادداشت مؤلف»، متمایز شده است.
وزارتِ کارآمدیِ دولت، سازمانی بود که ترامپ، از طریقِ فرمانِ اجرایی در ژانویهی ۲۰۲۵ بر پا کرد و ایلان ماسک را به ریاستِ آن گماشت. هدفِ این سازمان، کاهشِ هزینههای دولتِ فدرال، کاهشِ بدهیِ ملی و حذفِ بروکراسی و اتلاف وقت بود و این کار را از طریقِ اخراج و بازخریدِ گستردهی کارکنانِ دولت پیگیری میکرد. ماسک، پس از ۱۳۰ روز، از سمتِ خود کنارهگیری کرد و فعالیتِ این سازمان، اواخر ۲۰۲۵، پایان یافت.
William Mazzarella, Brand(ish)ing the Name; or, Why Is Trump So Enjoyable?
(یادداشت مؤلف)