یادداشت آتوپیا
مقالهی پرملاتِ دو آکادمیسین ایتالیایی (دانشگاه کوفوسکاری ونیز) بررسی جالبی از «نسبت الهیات سیاسی قرن گذشته با چهرههای اصلی فنآوری روز در سیاست فعلی آمریکا» به دست میدهد. یکی از نویسندگان، ماتئو پاسکوئنِلی، در ۲۰۲۳ کتابی منتشر کرده با عنوان چشم ارباب: تاریخ اجتماعی هوش مصنوعی (The Eye of the Master: A Social History of Artificial Intelligence ) که به نظر میرسد پیشزمینهی نظری همین مقاله است. او در کتابش نشان میدهد منطق درونی هوش مصنوعی از ابتدا سیاسی و طبقاتی بوده است. در این مقاله نیز با پرداختن به الهیات سیاسی اشمیت و پیتر تیل، در واقع همان خط فکری را ادامه میدهند. فقط این بار بهجای تحلیل تاریخی-ماتریالیستی، به سراغ روایتهای الهیاتی-اسطورهای میروند. الهیات سیاسی اشمیت را روی پیتر تیل و سیلیکونولی سوار میکنند و نشان میدهند ترس تیل از «دجّال» در واقع همان منطق «کاتِخون» اشمیتی است: نخبگان فناوری خود را «بازدارندهی آخرالزمان» میپندارند و به همین بهانه داده و الگوریتم را انحصاری میکنند. همچنین نقش پالانتیر در توسعهی سامانههای داده و هدفگذاری نظامی، از جمله در جنگهای غزه، ایران و اوکراین، این بحث را به مسئلهی مادی قدرت فناوری در جنگ معاصر پیوند میزند. مقالهْ تشخیصی تیز و خواندنی دارد، ضعفِ آن اما در پایانبندی است. نویسندگان ناگهان از تحلیل به تجویز میپرند و با پاسخی تقلیلگرایانه که از دقت و مفهومپردازیِ باقی نوشته فاصله دارد؛ خواننده را به انتخابی در برابر و ورای «اردوگاههای ژئوپلتیکی» در وضعیت جنگی دعوت میکنند. اما وقتی در جایگاه هدف قرار گرفتهای، چگونه میتوانی امکان متحد شدن برای دفاع از خود را کنار بگذاری؟ انگار فقط کافی است «ضد تیل» باشی تا راهحل روشن شود.
سپتامبر ۲۰۲۵ بود که پیتر تیل (Peter Thiel) -ارباب دادهها و گردانندهی پشتپردهی دولت دونالد ترامپ- مجموعه سخنرانی محرمانهای در سانفرانسیسکو برگزار کرد، آن هم در باب موضوعی که حتی با معیارهای سیلیکونولی حالوهوایی نسبتاً گوتیک و وهمآلود داشت: دجّال (The Antichrist). انتخاب این موضوع، بیموقع به نظر میرسید یا شاید برعکس، با توجه به ترس سرمایهگذاران دربارهی حباب هوش مصنوعی و نزدیک شدنِ پایان چرخهی کنونی اقتصاد، بیش از هر زمان دیگری به موقع بود. ورود تلفنهای همراه به این جلسات ممنوع بود، بنابراین سخنرانیها ضبط نشدند و همین امر به شایعات و افسانهبافیها دربارهی محتوای این سخنرانیها دامن زد. مارس ۲۰۲۶، تیل کوشید همین بساط را در رم، در فاصلهی چندصدمتری واتیکان تکرار کند اما کشیش پائولو بنانتی -که روزگاری مشاور هوش مصنوعی پاپ فرانسیس بود- این طرح را بهشدت رد کرد و آن را دستدرازی به قلمروی دین یا به نوعی «براندازی الهیاتی» تشبیه کرد.
لازم نیست محتوای دقیق سخنرانیها را بازیابی کنیم تا بدانیم چه بحثهایی در آنها مطرح شده است. دستکم بیست سال است که پیتر تیل آشکارا در حال ساختن نظریهای سیاسی بر پایهی دشمنسازی و نوعی کیهانشناسیِ دشمنی است. نظریهای که از یک سو با تقویت تصویریْ پارانویایی از وجود یک «دولت واحد جهانی» تحت سلطهی فرهنگ «وُوک»، جهان را تفسیر میکند و از سوی دیگر راه را برای گسترش نفوذ شرکتهای خصوصی اطلاعاتی در دل دستگاههای دولتی باز میکند. در نهایت، تیل با تحریف متون مقدس و دستکاری مفهوم دجّال، این چهره را به جای دشمنان واقعی ایالات متحده، نمایندهی رقبای تجاری خود معرفی میکند. در این استراتژی «سردرگمساز» دجّال به طیفی از دشمنانِ انحرافی تبدیل میشود -از جمله سوسیالدموکراسی اروپایی، جنبشهای محیطزیستی، کارکنان بخش عمومی و محققان ویروس کرونا- و البته فراموش نمیکند چین را از قلم اندازد. تنها رقیبِ جهانیِ واقعی و تنها نیرویی که توان به چالش کشیدن هژمونی ایالات متحده و انحصار حاکمیتی بر دادهها را دارد.
پیتر تیل (که خودش در دانشگاه استنفورد زیر نظر فیلسوف فرانسوی رنه ژیرار فلسفه خوانده بود) در سخنرانیهایش دربارهی دجّال به تفسیرهای پیچیدهای از مکاشفهی یوحنا تکیه میکرد که کارل اشمیت -حقوقدان آلمانی و از نظریهپردازان حقوقی حزب ناسیونالسوسیالیستِ کارگران آلمان- ارائه کرده بود. شبیه به تلاش تیل برای تعریف و تثبیت جایگاه ایالات متحده در نظم ژئوپلیتیکی کنونی، اشمیت هم در زمان خود وسواس داشت که جایگاه آلمان را در برابر «تهدید کمونیسم» تعریف کند و چهرهی دشمن را برسازد. اما چرا امروز در پسزمینهی جنگهای جهانی جاری باید به این نظریهپردازیها و تراوشات ذهنیِ تیل توجه کنیم؟ ارجاع او به اشمیت، در واقع نوعی موازیسازی است میان آلمان وایمار در آستانهی فاجعهی جنگ جهانی دوم و ایالات متحدهی امروزی در آستانهی فاجعهای که میتواند همارز آن جنگ باشد.
از یک سو احیای دجّال بهعنوان یک مَجاز شاید صرفاً تازهترین میمِ سمی باشد که در فضای گفتمان سیاسی آمریکا به گَردش افتاده است، اما از سوی دیگر این پدیده نشانهی بیماری عمیقتری در جریانهای راستگراست؛ وضعیتی که در آن بحران اقتصادی (هم در حوزهی صنعت و هم در قلمروی اقتصاد دیجیتال) با میراثِ کهنِ عرفانگرا یا گنوسیِ سیلیکونولی و شکل تازهای از تکنوناسیونالیسمِ جنگطلبانه درهم میآمیزد.[۳] عملیات پیتر تیل از منطق مشخصی پیروی میکند: این شوی تبلیغاتیْ ویترینی است برای کتمانِ خصوصیسازی «اطلاعات سیگنالی» (SIGINT) در ایالات متحده و دیگر کشورهای غربی، با وعدهی تضمین برتری دیجیتال غرب در رقابت تسلیحاتی هوش مصنوعی با چین. در این معنا پروژهی تیل را میتوان بسط و ادامهی دکترین باراک اوباما در زمینهی SIGINT دانست که بخشی از همان سنت قدیمی پژوهشهای عملیاتی و تحلیلهای سایبرنتیکی دربارهی «هستیشناسیِ دشمن» در سیاست خارجی ایالات متحده است.[۴] در این میان، شرکت پالانتیرِ تیل، از قراردادهای عمومی چرب و نرمی بهرهمند میشود تا در مجموعهای از پروژههای مناقشهبرانگیز هم مشارکت کند: از کمک به ادارهی مهاجرت و گمرک آمریکا (ICE) برای پروفایلسازی و ردیابی مهاجران گرفته تا همکاری با نیروهای دفاعی اسرائیل (IDF) در هدفگیری فلسطینیان و کمک به نظام سلامت بریتانیا (NHS) به اسم «درمان» بیماران.[۵]
لوکا سیگنوری، موعظه و اعمال ضدمسیح، ۱۴۹۹. مجموعه: کلیسای جامع اورویتو. مجوز: مالکیت عمومی.
در این جستار دستگاه فکری پیتر تیل را با ردیابی خاستگاه آن در تفسیر کارل اشمیت از مفهوم الهیاتیِ کاتِخون (katechon) واکاوی میکنیم، مفهومی رازآلود در سنت کتاب مقدس که اشارهاش به نیرویی است که با مقاومت در برابر دجّال (و به تبع آن جلوگیری از جنگ داخلیِ جهانی) پیوند دارد. همچنین، الهیات سیاسی را از دریچهی اقتصاد سیاسی، سازوکارهای الگوریتم جهانی، رکودِ سرمایهداریِ دیجیتالِ غرب، و مبارزات طبقهی کارگر جهانی و کشورهای غیرمتعهد بازخوانی میکنیم. در نهایت تلاش میکنیم فراتر از منطق دوقطبیِ حاکم بر نظم کنونی، جهان را ببینیم.
کاتخونِ پولس: نیروی سیاسی مانع و بازدارندهی آشوب در امپراتوری روم
پولسِ قدیس در رسالهی دوم به تسالونیکیان از سیمایی رازآلود سخن میگوید که بازدارندهی (یا: کاتخونِ) ظهور «خصم» میشود، خصمی که در سنت مسیحی عموماً با «دجّال/ضد مسیح» یکی دانسته شده است: «و الآن آنچه را که مانع است میدانید تا او در زمان خود ظاهر بشود. زیرا که آن سرّ بیدینی الآن عمل میکند، فقط تا وقتی که آنکه تا به حال مانع است از میان برداشته شود.» در بسیاری از تفسیرهای تاریخی، کاتخون را غالباً همان امپراتوری روم و شخص امپراتور میدانستند، نیروی دولتی که از ظهور دجّال (آشوب مطلق) جلوگیری میکند، اما همزمان جلوی بازگشت دوبارهی مسیح را نیز میگیرد؛ زیرا طبق روایت مسیحی، مسیح در آخرالزمان بازخواهد گشت تا دجّال را شکست دهد. از این رو، به یک معنا، مفهوم کاتخون به دوگانگیِ سرشتنمای جامعهی سیاسیِ [یا: دولتشهرِ] مسیحی اشاره دارد، جایی که در آن اقتدار یا مرجعیتِ روحانی (یا همان کلیسا) قدرت سکولار و دنیوی (دولت) را نهادی مستقل اما در عین حال خادم خود و خادم جهان میشناسد. در آغاز قرن بیستم، ایدهی کاتخون -بهعنوان صورتی از دولت که آخرالزمان (Apocalypse) تمدن انسانی را عقب نگه میدارد- نبش قبر شد و در قالب پروژهی ارتجاعی کارل اشمیت به تصاحب در آمد. اواخر قرن بیستم، مفهوم کاتخون بار دیگر در فلسفهی سیاسی ایتالیا جان گرفت. اندیشمندانی چون ماریو ترونتی، کارلو گالی و ماسیمو کاچاری آن را نیرویی میدانستند که باید میان تعارضها و ستیزهای اجتماعی و سیاسی میانجیگری کند. در مقابل، جورجو آگامبن آن را نیرویی تفسیر کرد که نامشروع بودنِ تکتک قدرتهای سیاسی را پنهان میکند.[۶] امروز، بازگشت این مفهوم در سیلیکونولی، سومین موج و نسخهی پوپولیستی آن است. نسخهای که در آن کاتخون بهعنوان نیرویی تصور میشود که دارد از وقوع یک انقلابِ تکنوناسیونالیستی جلوگیری میکند.
در الهیات سیاسی، برخی مؤلفان کاتخون را یک شکل مثبتِ دولت میدانند که جلوی برآمدن «شر» (یعنی غرایز ویرانگرِ سرشت انسانی) را میگیرد. در مقابل، گروهی دیگر کاتخون را شکلی منفی و سرکوبگر از دولت میشمارند که مانع برآمدنِ «خیر» میشود؛ «خیری» که در اساس به معنای ظهور مسیحا بود و بعدها در خوانشی سکولار، به ظهور انقلابهای مدرن تعبیر شد. کارل اشمیت، به شیوهای مشابه توماس هابز، دولت را نیرویی میدانست که در هر لحظه با سرکوب گرایشهای ستیزهجویانهی انسان، از فروپاشی شیرازهی تمدن جلوگیری میکند. حالا پیتر تیل این ایده را مصادره کرده است تا این خیال را جا بیندازد که نهادهای عمومی و سازمانهای بینالمللی، در برابر سرنوشت آشکار سرمایهداری آمریکا ایستادهاند و سنگاندازی میکنند. طبیعتاً در گفتمان [عامهپسند] سیاسی آمریکا، اصطلاحی یونانی مانند کاتخون هرگز نمیتوانست به واژهای فراگیر و عامهفهم تبدیل شود. به همین دلیل تیل این اصطلاح را کنار میگذارد و آنرا با مفهوم دجّال در هم میآمیزد که بار تصویری و عاطفی بسیار هراسانگیزتری دارد. در چشمانداز تیل، ملغمهای بسیار ناهمگون از افراد، نهادها و جنبشها خود را بهعنوان نامزدهای ایفای نقش دجّال عرضه میکنند. اما در عین حال، چنانچه خود تیل نیز تلویحاً تأیید کرده، «دجّالسازی» در واقع نوعی ابزار بلاغی است برای آدرس دادن غیرمستقیم به مهمترین رقیبِ سرمایهداریِ آمریکا: چین.
کاتخونِ اشمیت: ساختار سیاسی بازدارنده در برابر کمونیسم در اروپا
بازتفسیرِ کارل اشمیت از مفهوم کاتخون را نمیتوان جدا از زمینهای فهمید که در آن شکل گرفته است. اشمیت که پس از پایان جنگ جهانی دوم از سوی متفقین به همکاری با رژیم نازی متهم شده بود، کتاب رستگاری از اسارت (Ex Captivitate Salus) را در زندان نوشت؛ آن هم در میانهی تحولات عظیم نظام بینالمللی که جنگ جهانی دوم به بار آورده بود. این کتاب، هرچند در ظاهر دفاعیهای از خود اوست اما در واقع تلاشی است برای روایت تاریخ از زاویهدیدِ بازندگان. اشمیت در این متن بارها با وسوسهی مرگ و حتی خودکشی بازی میکند اما نمیتواند با آن کنار بیاید. به باور او، عصر سنکا و خودکشیِ رواقیمسلک مدتهاست به سر آمده است، عصری که پیوندخورده به جهانی بدون آیینهای مقدس بود و هنوز معاد یا فرجامشناسیِ مسیحی (eschaton) در آن آشکار نشده بود. اما دلیل مهمتر این بود که خودکشی برای اشمیت از اساس منتفی و چون در حکم خودفریبیِ آن انسانی است که در پیلهی تنهایی خود محصور شده و از بازشناسی دیگران و بیش از همه، آن «دیگری» که گویی او را انکار میکند باز مانده است: همان دشمن. اما دشمن کیست؟ کسی است که «میتواند وجود مرا زیر سؤال ببرد.» و چه کسی میتواند مرا زیر سؤال ببرد؟ «تنها خودِ من. یا برادرم. آن دیگری در نهایت برادرم از آب در میآید و برادرْ دشمنم.» این جملات شاید حرکتهایی دیالکتیکی به نظر برسند، اما در حقیقت به روایت سفر پیدایش اشاره دارند: «آدم و حوا دو پسر داشتند: هابیل و قابیل. تاریخ بشر از همینجا آغاز میشود. سیمای «پدرِ همهی چیزها» این است. این همان تنش دیالکتیکیای است که چرخ تاریخ جهان را به حرکت درمیآورد، تاریخی که هنوز به پایان نرسیده است.»[7]
از نظر کارل اشمیت، دشمنیْ واقعیتِ آغازینِ حیات بشری است چرا که انسان تنها از خلال مواجهه با دشمن است که قادر به بازشناسیِ خود میشود. با این حال، این دشمنی نباید رها باشد بلکه بایستی در چارچوب یک فرم مهار و اهلی شود؛ نه فقط برای جلوگیری از پیامدهای خطرناکی همچون فوران مهارنشدهی خشونت بلکه برای حفظ همان ظرفیت عقلانیِ بازشناسیِ اولیهی دشمن که در میان انسانها شکل میگیرد. این ظرفیت عقلانی، در قانون که والاترین صورتِ تنظیم و مهار تعارض در جوامع بشری است تجلی مییابد اما بخش بزرگی از بشریت به تنظیم تعارض از طریق ابزار عقلانیِ قانون بسنده نمیکنند. انسانها آرمانشهر میآفرینند و آموزههای سیاسیای را صورتبندی میکنند که بر وحدت نوع بشر و تحقق برادریِ جهانی استوارند («کارگران جهان، متحد شوید!»)، آموزههایی که شاید از طریق برنامهریزیِ متمرکز محقق شود.
کارل اشمیت شاهد افول جهانشمولگراییِ دینی در روزگار خود و تبدیل نوع بشر به یک سوژهی سیاسی از طریق قوانین بینالملل بود. در این مقام، بشریت ناگزیر به یک دشمن نیز نیاز خواهد داشت. اما چه نوع دشمنی؟ اگر «بشریت» بهعنوان یک کل به یک سوژهی سیاسی بدل شود، آنگاه بنا بر تعریفْ دشمنِ او باید ناانسان یا ناشخص باشد. جنایتکار، انگل و ولگرد به ناانسان تبدیل میشوند، کسانی که باید طرد و نابود شوند. در عرصهی ژئوپلتیک نیز هنگامی که یک دولت یا ائتلافی از دولتها با استناد به قانون بینالملل، جنگی را بهعنوان جنگِ «عادلانه» توجیه میکنند، در واقع خود را نمایندهی منافع تمام بشریت معرفی میکنند. در چنین وضعیتی همهی دولتهای دیگر و شهروندان آنها بهتدریج بهمنزلهی ناانسان یا ناشخص تلقی خواهند شد. وقتی کار به اینجا بکشد، سیر تاریخ بشر به کدام سو خواهد رفت؟ یک احتمال آن است که وحدتِ واقعیِ نوع بشر تحقق یابد، رخدادی که از نگاه یک مسیحی، همسنخِ بازگشتِ نهاییِ مسیح در پایان تاریخ است. اما احتمال دیگری نیز وجود دارد که پولسِ رسول آن را با مفهوم کاتخون توضیح میدهد:
تا آن ارتداد، اول واقع نشود و آن مرد شریر یعنی فرزند هلاکت ظاهر نگردد، آن روز نخواهد آمد؛ که او مخالفت میکند و خود را بلندتر میسازد از هرچه به خدا یا به معبود مسمی شود، به حدی که مثل خدا در هیکل خدا نشسته، خود را مینماید که خداست. آیا یاد نمیکنید که هنگامی که هنوز نزد شما میبودم، این را به شما میگفتم؟ و الآن آنچه را که مانع است میدانید تا او در زمان خود ظاهر بشود. زیرا که آن سر بیدینی الآن عمل میکند فقط تا وقتی که آن که تا به حال مانع است از میان برداشته شود.[8]
کارل اشمیت در مقالهی سال ۱۹۴۲ خود با عنوان شتابدهندگان ناخواسته، یا: مسئلهی نیمکرهی غربی (Involuntary Accelerators, or: The Problem of the Western Hemisphere)، برای نخستین بار از دو اصطلاح یونانی «آنچه باز میدارد» (to katechon) و «آن که باز میدارد» (ho katechon) سخن میگوید. این دو اصطلاح به نیرویی اشاره دارند که از آشکار شدن خصم یعنی بیقانونی و آشوب جلوگیری میکند؛ نیرویی که مانع میشود این خصم با ادعای خدایی، بر جایگاه خدا در معبد تکیه زند. اشمیت توضیح میدهد که این قدرت رازآلود و متمایزْ (کاتخون)، در طول تاریخ با چهرهها و جامههای گوناگونی ظاهر شده است. به باور ترتولیان و بسیاری دیگر از متفکران آبای کلیسا این «نیروی کُندکنندهی آخرالزمان»، همان امپراتوری روم است. در قرون وسطی این عنوان از طریق دکترینِ انتقالِ امپراتوری (translatio imperii) به امپراتوری مقدس روم منتقل شد؛ دکترینی که کل تاریخ امپراتوریهای بعدی را به سرچشمهی نخستین آن، یعنی امپراتوری روم، پیوند میداد.[9]
رئوس طرحی که کارل اشمیت از مفهوم کاتخون ارائه میکند بهخوبی در سه نمونهی پایانیای که او در مقالهی شتابدهندگان ناخواسته (Involuntary Accelerators) مطرح کرده قابل مشاهده است. نخستین نمونه که بیشتر جنبهای تاریخی و کنجکاویبرانگیز دارد، فرانتس یوزف اول، امپراتور اتریش است که صرفِ حضور فیزیکیاش، به گفتهی اشمیت، مانع فروپاشی امپراتوری هابسبورگ شد. دو نمونهی دیگر توماش ماساریک، رئیسجمهور چکسلواکی و یوزف پیلسودسکی، مارشال لهستان هستند. دو شخصیتی که از نظر اشمیت، نقشی تعیینکننده در کُندکردن پیشروی کمونیسم ایفا کردند. اشمیت دربارهی ماساریک با دقت بیشتری در کتاب Glossarium، یادداشتهای روزانهای که پس از آزادی از زندان در سال ۱۹۴۷ نوشت، سخن میگوید:
ماساریکِ پدر، یک کاتخونِ اصیل اروپایی بود، کاتخونِ دموکراسی لیبرالِ غرب. او با آگاهیِ تاریخیِ تحسینبرانگیزی عمل میکرد که بهمراتب از آنچه سیاستپیشگان، فیلسوفان و مورخان آلمانیِ آن زمان از خود نشان میدادند، برتر بود. او برای غرب انتخابی بسیار هوشمندانه و زیرکانه کرد.[10]
در یکی از لحظههای حساس و سرنوشتساز تاریخ اروپا، هنگامی که انقلاب شوراها در آلمان در خروش بود، ماساریک روشی میانهرو برگزید و جمهوری چک را در کنار دموکراسی لیبرال غربی قرار داد و بدینسان از کمونیسم بینالمللی فاصله گرفت. این انتخاب، مانع پیشروی کمونیسم در قلب اروپای غربی شد.
شاید بشود پرسید آیا از نگاه کارل اشمیت دجّال همان جنبش کارگری و کمونیسم بینالمللی بود؟ به یک معنا، پاسخ مثبت است، بهویژه اگر به یاد داشته باشیم که کابوسِ واقعیِ اشمیت یکپارچهسازی جهان از طریق برنامهریزی اقتصادی و فنیِ متمرکز بود. اما قضیه به همینجا ختم نمیشود. اشمیت -بسیار بیش از آنچه یک روشنفکر معمولیِ غربی درک میکرد- بهروشنی دریافته بود نقطهی عطف تاریخ معاصر در پیوند میان دو تاریخ نهفته است: ۱۸۴۸ و ۱۹۱۷، یعنی از یک سو انتشار مانیفست کمونیست و از سوی دیگر تثبیت لنینیسم با پیروزی انقلاب اکتبر. به یُمن انتشار مانیفست کمونیست -که «منشور قانون اساسیِ کمونیسم» بود- سوسیالیستها و کمونیستها توانستند انحصار تفسیر معنای تاریخ قرن نوزدهم و بیستم را به دست آورند؛ روایتی از تاریخ که میان انقلابهای سال ۱۸۴۸ و جنگ جهانی اول نوعی پیوستگی تاریخی برقرار میکرد.
تیتیان، قابیل و هابیل، بین سالهای ۱۵۴۲ و ۱۵۴۴.
مجموعه: کلیسای سانتا ماریا دلا سالوته. مجوز: مالکیت عمومی.
ولادیمیر لنین -جرقهزنِ بزرگِ شعلههای آتش قرن بیستم- کسی بود که آموزهی کاتولیکی و قرونوسطاییِ جنگ عادلانه را در کتاب سوسیالیسم و جنگ (1915) برگرفت و در جهت اهدافی کاملاً بیسابقه به خدمت درآورد. شعار لنینیستی تبدیل جنگ جهانی به جنگ داخلی جهانی -یعنی تبدیل جنگ میان دولتها به جنگ جهانیِ طبقهی کارگر علیه سرمایهداری- مفهوم «جنگ داخلی» را بار دیگر به مرکز تاریخ بازگرداند. از دیدگاه کارل اشمیت، جنگ داخلی بدترین گونهی جنگ است زیرا همانند داستان هابیل و قابیل:
نبردی است میان برادران؛ چرا که در درون یک واحد سیاسیِ مشترک رخ میدهد، واحدی که هر دو طرفِ درگیر را ذیل یک نظم حقوقیِ واحد دربرگرفته است. در عین حال، هر دو طرف همزمان این موجودیت سیاسی مشترک را هم تأیید میکنند و هم انکار. هر یک طرفِ مقابل را بهطور مطلق و بیقیدوشرط بر خطا میدانند. هر دو حقوقِ دشمن را معلق میکنند اما این کار را به نام عدالت انجام میدهند.[11]
افزون بر این، جنگ داخلی جهانی (جنگ طبقاتی جهانی) دشمن را خارج از جرگهی بشریت بیرون میراند و بدینترتیب به جنگی علیه خودِ قانون تبدیل میشود، چرا که قانون بهعنوان سازوکار تنظیمِ بنیادیترینْ واقعیتِ حیات انسانی (یا همان دشمنی) تضمین میکند دو دشمن، با وجود خصومت، همچنان یکدیگر را بهعنوان اعضای جامعهی انسانی بازشناسند. از این منظر، لنینیسم در یکی از بنیادیترین عناصر راهبرد خود بهگونهای متناقضنما سبقهای کاتولیکی دارد اما در همان حال، سرسختترین دشمن «کاتولیسیسم» نیز به شمار میرود. لنینیسم به زبان پولس رسول، خود را «در معبد خدا نشانده» و «خود را خدا جا زده است.» با این حساب آیا کمونیسم همان آنتیکایمنوس (antikeimenos)، یعنی دجّال، یا همان مخالفی است که باید برای مقابله با او به کاتخون یا مانع و نیروی بازدارنده متوسل شد؟ تا حدی، بله. اما همانگونه که در ادامه خواهیم دید ماجرا بسیار پیچیدهتر از این است.
در کتاب Glossarium، اشمیت پاسخ خود به نامهای از پیر لین (Pierre Linn) را اینگونه ثبت میکند: «آیا نظریهی من دربارهی کاتخون را که سال ۱۹۳۲ مطرح کردم، میشناسید؟»[۱۲] اما مگر سال ۱۹۳۲ چه رخ داد یا آن سال چه چیزی در اندیشهی اشمیت به بار نشست که الگوی کاتخون را بهعنوان ابزار مفهومی برای فهم پیوستار تاریخی از پایان امپراتوری روم تا زمان حاضر در نظرش مجسم ساخت؟ در اینجا تنها میتوان فرضیههایی مطرح کرد. اشمیت همان سال مقالهای با عنوان اشکال امپریالیسم مدرن در قانون بینالملل (Forms of Modern Imperialism in International Law) نوشت که بسیاری از تزهای بنیادیِ آثار او دربارهی حقوق بینالملل در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ و نیز کتاب نوموسِ زمین، از پیش طرح شده بودند. اشمیت، در آن تحلیل با لحنی کمابیش مارکسیستی استدلال میکند که امپریالیسمِ مدرن خود را در پوشش توجیهات جهانشمولِ ایدئولوژیک نظیر دفاع از بشریت، دفاع از حقوق بینالملل، دفاع از صلح و نظایر آن میپوشاند. اما در پسِ این پوشش، هدف اصلی آن چیزی جز تثبیت سلطهی اقتصادی نیست. او استدلال میکند که ایالات متحده آمریکا از سال ۱۸۲۳ و با اعلام دکترین مونرو همین مسیر را در پیش گرفته است؛ این دکترین مداخلهی قدرتهای اروپایی در نیمکرهی غربی را منتفی ساخت تا آمریکا بتواند حوزهی نفوذ اختصاصی خود را بنا کند. به باور اشمیت، بینالمللگراییِ امپریالیستیِ آمریکا از سنخی کاملاً جدید است چون دیگر، مانند نظام سنتی قانون عمومی اروپا، بر تمایز میان ملتهای مسیحی و غیرمسیحی استوار نیست بلکه بر تمایز میان طلبکاران و بدهکاران بنا شده است.[۱۳] اما آن زمان طلبکاران و بدهکاران بزرگ چه کسانی بودند؟ سال ۱۹۳۲ (همان سال برگزاری کنفرانس لوزان ۱۹۳۲) این دو نقش را بهترتیب ایالات متحده و آلمان ایفا میکردند. همان زمان اشمیت با کورت فن شلایشر، صدراعظم جمهوری وایمار، همکاری میکرد. آیا آلمانِ واپسینْ سالهای جمهوری وایمار -آلمانی که هنوز به هیتلری بدل نشده بود- از نظر اشمیت همان «کاتخون» بود؟ نیرویی که باید در برابر آن دشمن بزرگ یا دجال مقاومت میکرد، یعنی در برابر همان خصم آمریکایی که با محو کردن فضای بزرگ اروپایی در پی تحمیل هژمونی جهانی خود بود؟
جان مارتین، ویرانی پمپئی و هرکولانوم، ۱۸۲۲. مجموعه: تیت بریتانیا. مجوز: مالکیت عمومی.
بیتردید دورهای وجود داشت که کارل اشمیت امیدوار بود ایالات متحده آمریکا وارد جنگ نشود یا دستکم علیه آلمان وارد جنگ نشود. این گرایش را میتوان در مقالهی مفصل او که میان سالهای ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۱ نوشته شد، با عنوان نظمِ فضای بزرگ در حقوق بینالملل بههمراه منعِ مداخلهی قدرتهای بیگانه با آن فضا (The Großraum Order of International Law with a Ban on Intervention for Spatially Foreign Powers) مشاهده کرد. اشمیت در این مقاله از بحران قانون عمومی اروپا سخن میگوید که بر تعادل نسبتاً موفق دولتهای اروپایی استوار بود اما در عین حال، تعارضها و خشونتهای مهارشدهی خود را به سرزمینهای مستعمره فرافکنی میکرد. به باور او، اکنون زمان آن فرا رسیده بود که حقوق بینالمللِ تازهای شکل گیرد، نظمی که ایالات متحده با اعلام دکترین مونرو پیشگاماش شده بود. بر اساس این الگو، باید بلوکهای بزرگ ژئوپلیتیکیِ دیگری نیز پدید آیند، همان چیزی که اشمیت از آن با عنوان «نظم فضاهای بزرگ» (Großräume) یاد میکند. هر یک از این فضاها باید تحت رهبری یک قدرت مسلط با اصول سیاسی مشخص خود، بتوانند مداخلهی قدرتهای بیرونی را محدود کنند.[۱۴] اما این امید اشمیت دوام نیاورد: او در مقالهی فوقالذکرِ شتابدهندگان ناخواسته (Involuntary Accelerators) که در سال ۱۹۴۲ نوشت، استدلال میکند فرانکلین دی. روزولت به سبب «فقدان ذاتیِ قاطعیت در شیوهی عمل خود»، نتوانست ایالات متحده را به کاتخون بدل کند بلکه برعکس، آن را در جبههی شتابدهندگان ناخواسته قرار داد.[۱۵] این شتاب در جهت وحدت جهان بود، همان چیزی که چهرهی حقیقی دجّال را آشکار میکرد. آن زمان ایالات متحده در آستانهی تشکیل ائتلاف ضدفاشیستی با اتحاد جماهیر شوروی بود و از این طریق به ایدهی «جهان واحد» نزدیک میشد؛ ایدهای که وندل ویلکی، نامزد جمهوریخواهان در انتخابات ریاستجمهوری ۱۹۴۰، در کتابی به همین نام مطرح کرده بود. همین ایده بعدها به یکی از دغدغههای فکری پیتر تیل تبدیل شد. او تصور میکند محور سازمان ملل متحد و چین تجسم امروزی همان پروژهی «جهان واحد» است.[16]
اشمیت در کتاب نوموس زمین -که باید به خاطر داشت در سال ۱۹۴۵ تکمیل شد اما تا ۱۹۵۰ منتشر نگردید- از تکثر ناهمگونِ فضاهای بزرگ در برابر ائتلاف ضد فاشیستیِ آمریکا و اتحاد شوروی دفاع میکند. او هرگز اهمیت تعیینکنندهای برای جنگ سرد و دوگانگی شرق و غرب قائل نبود و اساساً یک «جنگجوی جنگ سرد» به شمار نمیآمد. در عوض، او به اندیشههای جیمز برنهام گرایش داشت که در آثار اولیهی خود استدلال میکرد «انقلاب مدیریتی» همهی کشورهای پیشرفته را دربرگرفته است. همچنین اشمیت با دیدگاههای ریمون آرون همدلی داشت. آرون معتقد بود تولید انبوه در «جامعهی صنعتی» از تقابل میان سرمایهداری و سوسیالیسم فراتر رفته است. اینها همان ایدههایی بودند که در بخشی از مکتب فرانکفورت نیز دیده میشد، برای مثال در کتاب مارکسیسم شوروی اثر هربرت مارکوزه.[۱۷] اگر اشمیت با این آثار آشنا شده بود، چه بسا از آنها استقبال میکرد.
اما آنچه برای کارل اشمیت بهمراتب تعیینکنندهتر بود، شکاف میان اتحاد شوروی و چین پس از بیستمین کنگرهی حزب کمونیست اتحاد شوروی در سال ۱۹۵۶ بود. او بهدرستی دریافت این شکاف آغازگر عصری تازه در تاریخ کمونیسم بینالمللی است. پیامد این گسست ظهور فضای سومی در ژئوپلتیک بود، فضایی که نهتنها چین بلکه کشورهای تازه استقلالیافته و غیرمتعهدِ پس از استعمار را نیز در بر میگرفت، کشورهایی که سال ۱۹۵۵ در «کنفرانس باندونگ» گرد هم آمده بودند. در چنین شرایطی، نظریهی اشمیت دربارهی «فضاهای بزرگ» (Großräume) بار دیگر موضوعیت مییافت اما برای آنکه نظریهْ اعتبار خود را بازیابد او باید نشان میداد این «فضای بزرگِ سوم» نیز واجد اصل سیاسی خاص خود است که در نظمی انضمامی ریشه دارد. اشمیت با بازی با ظرفیتهای زبان آلمانی بر همریشگی دو واژه تأکید میکند: هرOrdnung یعنی «نظم سیاسی»، همزمان یکOrtung نیز هست: مکانیابی یا استقرار فضایی. از نظر او هیچ نظم سیاسیای بدون استقرار در یک فضای معین و پیوند با یک سرزمین مشخص وجود ندارد. اشمیت در کتاب نظریهی پارتیزان (1963) میکوشد این ایده را از خلال بررسی مائوئیسم نشان دهد. در خوانش او مائوئیسم تشدید همان «جنگ اجتماعیِ» لنینیستی است که به «جنگ داخلی جهانی» بدل شده بود. اما این بار با چرخشی مهم: مبارز کمونیست دیگر صرفاً عضو یک حزب یا ارتش منظم نیست بلکه به پارتیزان تبدیل میشود، عضوی رهاشده از یک آرایش نظامیِ کوچنشین و نامنظم. پارتیزان به باور اشمیت، پیوندی ژرف با سرزمینِ برحقِ خود دارد، با خاک و جامعهای که با جانفشانی از آن در برابر مهاجم دفاع میکند.[۱۸] از این منظر، شاید بتوان گفت همین ریشه داشتنِ پارتیزان در سرزمین خویش، یکی از مهمترین پادزهرها در برابر شتابدهندگانِ ارادی (اتحاد شوروی) و شتابدهندگانِ ناارادی (ایالات متحده) برای تحقق وحدت فنسالارانه و سیارهای جهان است. آیا چینِ مائو آخرین کاتخون بود، که در مقام مسخ لنینیسم، آن را با بازتفسیر و مهارش، درون خویش خفه ساخت؟
کاتخونِ تیل: نیرویی سیاسی که مانع چین است
فردای حملات ۱۱ سپتامبر، دستگاههای اقتصادی، سیاسی و نظامی ایالات متحده آمریکا دست به تجدید سازماندهی بنیادین خود زدند. ژوئیهی ۲۰۰۴، در متن همین تحولات، پیتر تیل و رابرت همرتون-کِلی کنفرانسی با عنوان «سیاست و آخرالزمان» را در دانشگاه استنفورد برگزار کردند تا همراه با استاد خود، رنه ژیرار، دربارهی وضعیت سیاسی جهان بحث کنند. تیل در این کنفرانس مقالهای با عنوان لحظهی اشتراوسی ارائه کرد که در دهههای بعد سرنوشت و تأثیر قابلتوجهی یافت. او نوشت: «از ثروت ملل در جناح راست تا سرمایه در جناح چپ، و از هگل و کانت و پیروان بیشمارشان در میانه، حقیقتِ عریان یازدهم سپتامبر ما را ناگزیر میکند که بنیانهای سیاست مدرن را از نو مورد بازاندیشی قرار دهیم.»[19]
هدف اصلی این کنفرانس، روشن کردن ماهیت دشمن ژئوپلتیکی جدید بود. تیل در سخنرانی خود برای این کار به اندیشهی کارل اشمیت متوسل شد، بهویژه به نظریهی او دربارهی محوریت مفهوم دشمن در سیاست. او از اشمیت نقل میکند: «اوج سیاست لحظههایی است که در آنها دشمن، با وضوحی عینی بهعنوان دشمن شناخته میشود.»[۲۰] سپس تیل، اخلاق ستیزهجویانهی اشمیت را به درسی اخلاقی دربارهی افول شهروندان آمریکا و بهطور کلی جوامع غربی تبدیل میکند. به گفتهی او: «اگر بخشی از یک جامعه اعلام کند که دیگر دشمنی را به رسمیت نمیشناسد، آنگاه بسته به شرایط، عملاً به جبههی همان دشمنان میپیوندد و به آنان یاری میرساند.» تیل در پایان، تصویری کیهانشناختی از جهان ارائه میدهد که بر اصل باستانیِ «پولموس پاتر پانتون»، یعنی «جنگ، پدر همهی چیزهاست»، استوار است و در آن نوعی دین جهانشمولِ دشمنی جایگزین آرمانهای جهانوطنی میشود. او مینویسد: «مگر آنکه موجودات فضایی به زمین حمله کنند، هرگز امکان ندارد دولتی جهانی پدید آید که تمام بشریت را از نظر سیاسی متحد کند. چنین چیزی از نظر منطقی ناممکن است.»[۲۱] در این چشمانداز، انسانشناسی سیاسیِ اشمیت در برابر جهانشمولیِ عصر روشنگری قد علم میکند که به ادعای تیل با معماری نهادهای بینالمللی و پروژهی «دولت واحد جهانی»، غرب را به ورطهی انحطاط کشانده است.
تیل در ادامه استدلال میکند که دولت ایالات متحده و دولتهای متحد آن باید برای شکست دادن «تروریسم»، در سرویسهای اطلاعاتی و برتری دیجیتال سرمایهگذاری عظیمی کنند. از این طریق، تیل ضرورت وجود شرکتی مانند پالانتیر را -که تنها یک سال پیشتر خود از بنیانگذارانش بود- نظریهپردازی و تبلیغ میکند. او مینویسد: «بهجای سازمان ملل متحد که مملو از بحثهای پارلمانیِ پایانناپذیر و بینتیجه است و به حکایتهای شکسپیریِ روایتشده از زبان ابلهان شباهت دارند، باید سامانهی اشلون، یعنی هماهنگی پنهانیِ سرویسهای اطلاعاتی جهان، را مسیر واقعی تحقق یک «صلح آمریکاییِ» (pax Americana ) جهانی بدانیم.»[۲۲] به این ترتیب، تیل در واقع اشمیت را نقد میکند زیرا معتقد است اشمیت بیش از اندازه دربارهی دشمن آشکار و صریح سخن میگوید. در مقابل، او از لئو اشتراوس به سبب استراتژی سیاسی مبتنی بر «پنهانکاری» تمجید میکند.
دقیقاً در همین کنفرانس سال ۲۰۰۴ است که تیل برای نخستین بار مفهوم کاتخون را وارد دستگاه فکری خود میکند. او این مفهوم را از طریق آثار الهیدان اتریشی، ولفگانگ پالاور، کشف کرد، بهویژه مقالهای با عنوان هابز و کاتخون: سکولاریزاسیونِ مسیحیتِ قربانیمحور که الهامبخش خوانش شخص رنه ژیرار از کاتخون نیز بود.[۲۳] پالاور در همان کنفرانس استنفورد مقالهای با عنوان مقاومت آخرالزمانیِ کارل اشمیت در برابر جنگ داخلی جهانی ارائه کرد. در فضای فکریِ محافظهکارانهی آن کنفرانس، نظریهی «خشونت تقلیدیِ» ژیرار با مفهوم کاتخون در اندیشهی اشمیت درهم آمیخت تا یک دستگاه (دیسپوزیتیو) شکل گیرد که در آن تفاوت و دشمنی ضامن موازنهی جهان شوند. پالاور، بهلطف یک جور وارونهسازیِ تقریباً کفرآمیزِ مفهوم آگاپه (agape: مهر مسیحی به همسایه) مدعی میشود: جنگ دقیقاً جایی درمیگیرد که همبستگی حاکم است. از نظر او، این از میان رفتن تفاوتها در اثر جهانیشدن و سلطهی «اندیشهی واحد» است که بشریت را به سوی جنگ داخلی سوق میدهد. او مینویسد:
نظریهی محاکات یا تقلید (mimetic theory) پارادایمی بدیل در اختیار ما میگذارد. این نظریه فرض میکند که احتمال بروز تعارضهای انسانی زمانی بیشتر میشود که تفاوتها از میان بروند و برابری آغاز به شکل دادنِ روابط انسانی کند. برادران، بیش از بیگانگان، ممکن است به دشمن یکدیگر تبدیل شوند. از منظر نظریهی تقلید، آنچه در جهانِ جهانیشوندهی ما بیش از همه تهدیدکننده است، از میان رفتن تفاوتهاست.[۲۴]
بدینترتیب، پالاور طرحی از اصول بنیادینِ آن چیزی را میریزد که در دهههای بعدی به دست ژیرار و پیتر تیل بسط داده شد.
رکود انسانشناختیِ تیل
به راستی که تصور پایان جهان آسانتر از تصور پایان سرمایهداری است. بیتردید، هیاهوی پیتر تیل دربارهی دجّال چیزی جز بازتاب ایدئولوژیکِ بحران اقتصادی ایالات متحده نیست؛ بحرانی که در آن، بازیگران دولتی بارها و بارها کهنالگوهای فرهنگی را برای پیشبرد مبارزه بر سر هژمونی سیاسی به ابزار بدل کردهاند (این همان استراتژی است که در شعار رسانهی Breitbart News خلاصه شده است: «سیاست، سرریزِ فرهنگ است.» (Politics is downstream from culture.)) از این منظر، بازارگرمیِ الهیاتیِ تیل کارکردی انحرافی دارد، حواس همه را، چه کارگران چه سرمایهگذاران، از علل واقعی رکود منحرف میکند، رکودی که از بحران انحصار داده نیز ناشی میشود.
توماس کوتور، رومیان در عصر انحطاط، ۱۸۴۷. مجموعه: موزه اورسه. مجوز: مالکیت عمومی.
در یک اقتصادِ جنگیِ مداوم و همچنان استوار بر رانت انرژی، تنها بخش نوظهوری که ظاهراً موتور محرک کسبوکار به شمار میآید، هوش مصنوعی است. اما این حوزه نیز اکنون با بحران رشد و محدودیتهای مربوط به مقیاس توسعه روبهرو شده است. توسعهی الگوریتمها برای ساخت مدلهای هوش مصنوعی تنها یکی از اجزای زیرساخت این فناوری است. داراییهایی که حتی از آن مهمترند، عبارتاند از: دادههای گردآوریشده دربارهی رفتار مصرفکنندگان، و مجموعه دادههای آموزشیِ باکیفیت که معمولاً از طریق گردآوری -و گاه نسخهبرداری غیرمجاز- از آرشیوهای دیجیتالیِ کتابخانههای عمومی و خصوصی تهیه میشوند. مدلهای بزرگ هوش مصنوعی به مراکز دادهایِ هرچه بزرگتر و سریعتر نیاز دارند که پیامدهای زیستمحیطی ویرانگری به همراه دارند. از این رو، به نظر میرسد مدل اقتصادیِ صنعت هوش مصنوعی به نوعی محدودیت زیرساختی رسیده که موفقیت برنامههایی مانندChatGPT وClaude نیز هنوز نتوانسته آن را جبران کند. دارون عجماوغلو، اقتصاددان برندهی جایزهی نوبل، نیز معتقد است هیچ نشانهی روشنی وجود ندارد که هوش مصنوعی تاکنون باعث افزایش بهرهوری اقتصادی شده باشد.[۲۵] به همین دلایل، به نظر میرسد شرکتهای بزرگ هوش مصنوعی مانندOpenAI در وضعیت رکود و ایستایی قرار گرفتهاند. آنها با کسری بودجههای سنگین فعالیت میکنند و همین امر نگرانیها دربارهی شکلگیری حباب عظیم بورسبازانهی هوش مصنوعی را افزایش داده است.[26]
برای درک پیوند میان بحران اقتصاد دیجیتال و ایدئولوژی تکنوناسیونالیسم -به عبارت دیگر، میان الگوریتم و دجّال- باید به جاهطلبیهای هوش مصنوعی چین نیز بنگریم که عملاً از انحصار دولتی بر دادهها بهره میبرند. چین بهصورت استراتژیک، مدلهای هوش مصنوعی رایگان و «وزنباز» (open-weight) مانند DeepSeek را توزیع کرده است. (وزنباز به معنای متنباز نیست، چون ترکیب دادههای آموزشی را فاش نمیکند -و داده هم دقیقاً همان چیزیست که حرف اصلی را در رقابت هوش مصنوعی میزند.) شرکتهای سیلیکونولی، در تلاش برای تقلید از انحصار دولتی چین، برنامهریزی کردهاند تا نفوذی تهاجمی به درون دستگاههای حکومتی آمریکا داشته باشند. پالانتیرِ تیل، بهعنوان بزرگترین شرکت خصوصی اطلاعات نظامی، در خط مقدم این تلاش قرار دارد و در تحلیل داده برای دولتهای غربی و حتی شهرداریهای محلی تخصص دارد. اگر پالانتیر با ارزش بازاریاش سنجیده شود، حتی از شرکت عظیمی چون «لاکهید مارتین» بزرگتر است که ایدهای از مقیاس حباب هوش مصنوعی به دست میدهد. مدل اقتصادی پالانتیر به قراردادهای دولتی (اغلب نظامی) و دسترسی ویژه به دادههای نهادهای عمومی در اروپا وابسته است.
برای افشای بیاعتباریِ سخنرانیهای پیتر تیل دربارهی دجّال، کافی است آنها را در کنار دیدگاههای خود او دربارهی رکود اقتصادی کنونی قرار دهیم. تیل سال ۲۰۲۲ در مصاحبهای در مؤسسه هوور (اندیشکدهای محافظهکار در دانشگاه استنفورد)، نظریهی خود دربارهی رکود را شرح داد و آن را به عللی انسانشناختی نسبت داد، نه عللی اقتصادی. او کاهش سرعت پیشرفت اقتصادی و فناورانه را به شکلی پراکنده و متناقض توضیح میدهد و بهجای آنکه آن را ناشی از شکست نئولیبرالیسم بهعنوان یک نظم اجتماعی و اقتصادی بداند، آن را به انحطاط اخلاقی و علمی غرب نسبت میدهد. تیل مدعی میشود پیشرفتْ کُند شده زیرا علم بیش از اندازه بر فناوریهای اطلاعاتی متمرکز شده است. او با اشاره به جملهای مشهور میگوید: «به ما خودروهای پرنده وعده داده بودند اما در عوض کارمان به ۱۴۰ کاراکتر رسید.» همچنین با تأسف میگوید فناوریهای اطلاعاتی (که شرکتهای خودش نیز بخشی از آنها هستند) دیگر آن جذابیت و «کاریزما» را ندارند و با اکراه، به بحران اجتماعیای که این فناوریها پدید آوردهاند اذعان میکند:
فکر میکنم انقلاب رایانه و اینترنت تنها استثنای بزرگ بود اما شگفتآور آن است که طی شش یا هفت سال گذشته تا چه حد جذابیت خود را از دست داده است. امروز حتی در سانفرانسیسکو یا سیلیکونولی، احساس عمومی این است که بیشتر مردم به حاشیه رانده شدهاند و آیندهی آرمانشهری و فراگیر که وعده داده میشد، اصلاً محقق نشده است.[27]
این علامتی است که تیل هنگام تبیین علل رکود، از عواملی مانند «خشکی و تصلب دستگاه دولت و مقرراتگذاری بیش از حد» و همچنین «راههایی که نهادهای آموزشی از آن طریق مختل شدهاند» نام میبرد. سپس تصویری تاریکگرایانه از جهان ترسیم میکند که در آن، «طبیعت انسان» علت اصلی مشکلات امروز معرفی میشود، درحالیکه شتاب گرفتن سرمایهداری تنها به مبارزه با این رنجها کمک کرده است. او کُندی سرعت پیشرفت را به نوعی هراسِ جمعیِ عام و رایج از خطرات علم نسبت میدهد. اتهامی که تیل ناگزیر است آن را با احتیاط مطرح کند زیرا بخش مهمی از بدنهی سیاسی جنبش MAGA (شعار «عظمت را به آمریکا بازگردانیم») دربارهی منشأ ویروس کووید و واکسنها دیدگاههای خاصی دارد. سرانجام هنگامی که تیل دربارهی زیانهای احتمالی زیستفناوری در زمینهی کووید سخن میگوید، انگشت اتهام را به سوی همان بز طلیعه و سپر بلای همیشگی میگیرد، چین:
ما باید برای دانشمندانی که واکسن mRNA را ساختند، رژهی افتخار برگزار میکردیم چرا که دستاورد چشمگیری در زیستفناوری است. اما فکر میکنم از انجام چنین جشنی ابا داریم چون درست در کنار واکسن mRNA، پژوهشهای موسوم به «افزایش کارکرد» قرار دارد که در آزمایشگاه ووهان در حال انجام بود.
چنین اظهاراتی پرده از چهرهی متناقض تکنوناسیونالیسمِ آمریکایی برمیدارد، جریانی که میان ضرورتِ فوریِ پژوهشهای علمی از یک سو و علمستیزیِ پایگاه هواداران MAGA از سوی دیگر گیر افتاده است؛ بدنهای که به احتمال قوی خودْ مانعِ واقعیِ پیشرفت سیاسی در آمریکاست.
هرچند سیلیکونولی هماکنون نیز از نظر فناوری بر جامعه سلطه یافته است -سلطهای که از جمله در قالب بیگانگی گستردهی ناشی از شبکههای اجتماعی خود را نشان میدهد- اما نبرد بر سر «هژمونی فرهنگی» همچنان برای پیتر تیل اهمیت اساسی دارد. تیل فرهنگ موسوم به «ووک» (woke: بیدارشدگی) را نیرویی کاتخونیک میداند که موجب رکود و بازداشتن پیشرفت میشود. او همچنین «کلوپ رم» و گزارش مشهور آن دربارهی محدودیتهای رشد را در زُمرهی همین «فرهنگ رکود» به شمار میآورد. نزدیک به یکسوم آن مصاحبه به بحث دربارهی چین اختصاص دارد، کشوری که در سخنان تیل، همزمان اهریمنی تصویر میشود و در عین حال بهطور ضمنی، بهعنوان رقیبی شایسته مورد ستایش قرار میگیرد. چین، همان دیگر-من یا همزادِ خیالیِ (alter-ego) ایالات متحده است. تیل، از سر نوعی عقدهی حقارتِ ناخودآگاه، هنگامی که چین را به بیگانههراسی متهم میکند، گویی در واقع در حال توصیف خودِ آمریکاست. تیل میپذیرد که با توجه به جمعیت چین -که حدود چهار برابر جمعیت ایالات متحده است- شکست نظامی آن عملاً امکانپذیر نیست. از این رو، او نوآوری علمی و فناوری را بهعنوان سلاح استراتژیک آمریکا پیشنهاد میکند، ابزاری برای دستیابی به برتری علمی و فناورانه. به همین دلیل او در بخشهای دیگر مصاحبه به «فناوریهراسی» و «مقرراتگذاری بر هوش مصنوعی» حمله میکند. نظریهی تیل دربارهی رکود با خوانش گستردهتر او از تاریخ و ژئوپلتیک پیوند خورده است که در آن، همانند اندیشهی کارل اشمیت، نیروهای اصلیِ کاتخونیک (که این بار همگی زیر عنوان «دجّال» گرد آمدهاند) در خدمت پروژهی دولت واحد جهانی قرار دارند: «اگر بخواهید از... ادبیات و اصطلاحات کتاب مقدس استفاده کنید، این همان دجّال است. دولتِ توتالیتر و واحد جهانی و همواره حس میکنم ما باید دستکم همانقدر که از آرماگدون میترسیم، از دجّال نیز بیمناک باشیم.»
بهطور کلی، پیتر تیل پیامدهای بالقوهی چرخهی اقتصادی-فناورانهی کنونی را به شکلی آخرالزمانی و فاجعهآمیز تصویر میکند، بیآنکه به یاد آورد سرمایهداری از زمان نخستین انقلاب صنعتی تاکنون دستکم پنج چرخهی مشابه از گسترش، رکود و بحران را پشت سر گذاشته است. عصر هوش مصنوعی باید در متن تاریخ بلند اتوماسیون صنعتی و فناوریهای اطلاعاتی جانمایی شود، نه بهعنوان رخدادی کاملاً بیسابقه و پایانبخش تاریخ.[۲۸] تیل عملاً رهبر جریان جدید تکنوناسیونالیسمِ سیلیکونولی است، یعنی همان چرخشْ به راستِ سیاسیِ اخیرِ بسیاری از شرکتهای فناوری که واکنشی به بحران سرمایهداری دیجیتال و نیز بحران اقتصاد ایالات متحده اتخاذ کردهاند. از این منظر، درحالیکه بحث الهیاتی کاتخون ظاهرِ هراس از پایان جهان را دارد، در لایههای عمیقتر خود از زوال و افول روایت تاریخی «سرنوشت آشکار» آمریکا خبر میدهد. روایتی که اکنون، پس از رسیدن به مرزهای توان فناورانهی خود، ناچار شده است برای توضیح بحرانهایش دوباره با منازعات کهن الهیاتی دستوپنجه نرم کند. این بار دجّال از دلِ ویرانههای الگوریتم زاده میشود.
از فضای سوم تا جنبشهای فراسیستمی
بازیگران اصلی نظم جهانی کنونی همچنان در رابطهای درهمتنیده و در عین حال متخاصم با یکدیگر قرار دارند. برای نمونه جووانی آریگی جامعهشناس، ظهور چین معاصر را حاصل مبارزهی ضداستعماری این کشور علیه غرب میدانست. از نظر او فرآیند رهایی سیاسی چین همان نیروی محرک دگرگونی اقتصادی آن بود. بر پایهی این دیدگاه، «شرقِ فرودست» توانسته قواعد سلطهی «غربِ هژمون» را دگرگون کند و روند دورانساز و بلندمدتِ انباشتِ مالی را وارونه سازد. با این حال، چنین خوانشهای دیالکتیکیِ غربی باید در کنار روایتهای خودِ اندیشهی چینی قرار گیرند. چینِ امروزی در حال بازسازی خود حول دفاع از نوعی «امر جهانشمول» است که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته و بر معیارهایی تازه استوار است. درحالیکه بسیاری از دکترینهای سیاسیِ غربی همچنان میکوشند نقش دولت-ملت را احیا کنند، فیلسوف چینی وانگ هوی استدلال میکند تاریخ چین را در قالب پویایی میان دو مفهوم بهتر میتوان فهمید: «جوامع فراسیستمی» و «سیستمهای فرااجتماعی». گروه نخست به جای آنکه بر اساس یک منطق واحد اداره شوند، چندین نظام حکمرانی، حقوقی و اجتماعی را بهطور همزمان در خود جای میدهند. در مقابل، گروه دوم -مانند شبکههای تجاری یا سنتهای دینی- مرزهای یک جامعه را پشت سر میگذارند و چندین جامعه را به یکدیگر پیوند میدهند، بدون آنکه آنها را در قالب یک دولت یا یک نظم سیاسی واحد ادغام کنند. در مقیاس جهانی، چنین سامانههایی بسیار فراتر از چین گسترش یافتهاند و نظمی چندوجهی و پیچیده پدید آوردهاند که دیگر سخت میشود تصور کرد مفهوم تقلیلگرایانه و سادهانگارانهی کاتخون در اندیشهی پیتر تیل بتواند در تقسیم و چند پاره کردن آن موفق شود. همانگونه که کارل اشمیت زمانی میکوشید به آلمان راهی برای خروج از بنبست ژئوپلیتیکیاش نشان دهد -کشوری گرفتار میان بدهیهای جنگی به ایالات متحده و تهدید کمونیسم شوروی- تیل نیز میکوشد با استفاده از همان دستگاه نظری، استراتژیای برای ایالات متحده پیشنهاد کند که اکنون با رکود اقتصادی و رقابت هژمونیک با چین دست به گریبان است. با اینحال تیل بر پیامدهای قرن کوتاه بیستم چشم میبندد. اشمیت تصور میکرد آمریکا ممکن است در برابر اتحاد شوروی به یاری آلمان بیاید اما درست عکس آن رخ داد: ایالات متحده و اتحاد شوروی در نهایت برای شکست آلمان نازی در قالب ائتلافِ ضد فاشیستی با یکدیگر متحد شدند. اشمیت بعدها در تلاش برای نوع تازهای از موازنهی جدی قوا و ایجاد یک مثلث ژئوپلیتیکی تازه، سرانجام به این نتیجه رسید که چین نیز برای حفظ تعادل نظم جهانی نقشی اساسی دارد. اما تفاوت کلیدی میان آن دوران و امروز -تفاوتی که تیل از درک آن عاجز است- در این نهفته است که اکنون دیگر بازیگر سومی وجود ندارد که بتواند به یاری ایالات متحده بیاید. چرا که اروپا دیگر متحدی کاملاً مطمئن نیست و روسیه نیز در حوزهی نفوذ چین قرار گرفته است. فضای سوم که بتواند میان قدرتهای کنونی موازنه برقرار کند، همچنان در حال شکلگیری است. مگر آنکه بتوانیم «بلوک سوم» کشورهای نوظهور و غیرمتعهد و جنبشهای جهانیِ ضدجنگ و ضداقتدارگرایی را در این معادله به حساب آوریم.
تکنوناسیونالیسم تمام سرمایهی خود را روی برتری دیجیتال شرط بسته، بیآنکه دریابد زیرساختهایش از زیرساختهای قدیمیِ آنالوگ شکنندهتر هستند. جنگها در اوکراین، غزه و ایران به همگان یادآوری کردهاند که زیرساختهای انرژی و اطلاعات بیش از پیش به اهداف حملات نظامی و عملیات خرابکارانه تبدیل خواهند شد. این امر هم دربارهی پالایشگاههای نفت و نیروگاههای برق صادق است و هم دربارهی شبکههای تلفن همراه و مراکز داده. (در مورد اینترنت، این آسیبپذیری با ایدهی اولیهی طراحی آن در تضاد است. اینترنت در آغاز به گونهای طراحی شده بود که معماری غیرمتمرکز آن بتواند حتی در صورت نابودی یکی از گرههایش نیز جان سالم به در ببرد.) بهویژه مراکز داده اکنون به یکی از گرههای اصلیِ تعارضها و رویاروییهای جهانی تبدیل شدهاند. این مراکز همزمان ابزارهایی برای اتوماسیون نیروی انسانی، مدیریت نیروی کار، استخراج دانش و داده، اطلاعات و جاسوسی نظامی و سوداگری مالی هستند. در عین حال، هزینههای بسیار سنگینی از نظر مصرف انرژی و آب بر جامعه تحمیل میکنند. از این رو مراکز داده به تمرکزی نگرانکننده از انواع قدرت تبدیل شدهاند که بهشدت آسیبپذیر و شکننده نیز هست.
با این حال، ضعف واقعی سرمایهداری دیجیتال پیش از آنکه در آسیبپذیری زیرساختهایش نهفته باشد، در فروپاشی پیوند اجتماعیای نهفته است که پیشفرض این نظام و مبنای آن بود. بحران اقتصاد دیجیتال، بحران پیشین اقتصاد صنعتی را تشدید کرده و ناتوانی سرمایهداری معاصر را در جذب جمعیتهای مازاد و تضمین رفاه عمومی آشکارتر ساخته است. جنبش MAGA در آغاز با مصادره و سوءاستفاده از خشم و سرخوردگی کارگران یقهآبی و کارگران یقهسفید قدرت گرفت. گروههایی که حالا خود بهتدریج با اقتصاد نوپای هوش مصنوعی از بازار کار کنار زده میشوند. اما پروژهی MAGA برای رادیکالیزهکردن ساختار طبقاتی در ایالات متحده اکنون به نقطهی فرسایشی رسیده است. ترکیب جدید نیروی کار -شامل کار گیگ و ریزکار- که زندگی میلیونها نفر، بهویژه نسلهای جوان را در سراسر جهان شکل داده است، در آستانهی فروپاشی قرار دارد و دیگر بهآسانی نمیتوان این وضعیت را با دستور کارهای استبدادی جدید، سیاستزدایی و خنثی کرد. اقتصاد مراکز داده فرو خواهند پاشید. فروپاشی اقتصاد مراکز داده بیش از آنکه حاصل ترکیدن حباب مالی هوش مصنوعی باشد، به احتمال زیاد از گسست و اضمحلال پیمان اجتماعی با کارگرانِ گیگ و ریزکارانِ سرمایهداری پلتفرمی نشأت خواهد گرفت. این نکته را بهخوبی میدانیم که تقسیم بینالمللی کار در صنعت هوش مصنوعی دقیقاً در راستای خطوط استعماریِ قدیمی پیش میرود و کارگاههای طاقتفرسای برچسبگذاریِ داده در کشورهای جنوب جهانی، دادههای لازم را برای مراکز دادهی مستقر در کشورهای شمال جهانی فراهم میکنند. آیا «دوزخیان زمین» با «دوزخیان جهان دیجیتال» دوباره به یکدیگر خواهند پیوست؟ آیا این اتحاد میتواند تضادهای اجتماعیِ درونی سرمایهداری متأخر را در برابر نظامیگری و اردوگاهگراییهای ژئوپلتیکی دوباره فعال کند؟ جهانشمولی، خود یک پروژهی جانبدارانه و مبارزهجویانه است و وضعیت کنونی نیازمند نسل تازهای از پارتیزانهای جهانشمولی است که بتوانند کیهانشناسیِ دشمنی را به چالش بکشند. آیا نسل تازهای از پارتیزانهای فراملی، فرانهادی و فراسیستمی خواهد توانست آن جهانشمولِ گمشده را از پایین بنا کند؟
یادداشتهای نویسنده