1403 / 04/18 18 : 48
استنطاق اول: درباره‌ی تصویر زن انقلابی

استنطاق اول: درباره‌ی تصویر زن انقلابی

گفتگوی آتوپیا با سحر صمدیان | تاریخ انتشار: 1404/09/14

 

توضیح عکس: سحر صمدیان جلوی «مگه از روی نعشم رد شی» (۱۹۸۸) اثر
موناحاطوم،هنرمند فلسطینی‌الاصل متولد لبنان

 

دیباچه: بخشی از آتوپیا که خارج‌نشین است سؤالاتی می‌پرسد از کسانی که داخل ایران کار فکری و سیاسی و هنری و اجتماعی و طبیعی و روانی می‌‌کنند، هر فعالیتی که با سرنوشت جمعی، خیر همگانی،‌گره خورده باشد. از خارج‌نشین‌ها هم به‌عنوان گزارش‌هایی به داخل. می‌خواهیم بدانیم در وضعیت(ها) چه می‌گذرد و وضعیت به خودش چگونه فکر می‌کند. کارمان یک جور استنطاق است، طلب به‌حرف‌آمدن درباره‌ی موردی اضطراری که بر زندگی بسیاری اثر می‌گذارد. نسل‌هایی که با بازجویی در اوین و  دیگر «مکان‌های نامعلوم» به بلوغ رسیدند، شاید روزی بتوانند این فرم گفتگوی اجباری را از کار بیندازند. بدل کنند به درسی اختیاری در آموزش و پرورش آینده.

 سحر صمدیان پژوهشگر، نویسنده، و مترجم ساکن تهران است. این گفتگوی مکتوب را امید مهرگان با او انجام داده است. موضوع تصویر زن انقلابی است. 

 

اگر بشود به سیمایی به‌نام دختر جوان انقلابی رجوع کرد، در سر خویش ممکن است چه تصویری از جامعه، چه تابلویی از یک کل، داشته باشد؟

می‌توان بی‌درنگ اثر آزادیِ دلاکروا را مثال آورد - زنی پیشاپیش جمعیت که پرچمی را به پیش می‌برد_ یا پرفورمنس والی اکسپورت، زنی با اسلحه ای در دست و شلواری گشوده به مخاطب، یا زنی که در ویدئوی پیپیلوتی ریست شاخه‌گل در دستش را بر شیشه‌ی اتومبیل‌ها می‌کوبد و آنها را می شکند.   اما شاید دامِ این سوال، درست در همین میل به نام بردن از تصویری عیان باشد. تله‌ی ترکیب تثلیث وار سه واژه‌ی آشنا: زن جوان انقلابی.  این تصویر، اگرچه در حافظه‌ی بصری مان جا افتاده، همواره حامل نوعی پارادوکس است؛ میان شور و حذف، میان رؤیت‌پذیری و سکوت. در سطح نماد، زن به نشانه‌ی رهایی بدل می‌شود؛ اما در همان لحظه، فردیتش از دست می‌رود. تصویر، در ستایشش، صدای او را می‌بلعد.  در تاریخ هنر، از دلاکروا تا میّه، از کته کُلوویتس تا فریدا کالو، این چهره‌ی زنانه همواره بین رنج و آرمان در نوسان بوده است. هر یک چیزی به اوآموخته‌اند: کلوویتس، درد را؛ دلاکروا، جسارت را؛ فریدا، هویت را؛ مونا حاطوم، تضاد و بدن به‌مثابه میدانِ جراحت را. تصویر در سرِ او از ترکبب این صداها ساخته شده: رنج، امید، هویت، مقاومت و آینده. واضح است که من از یک چهره‌ی منفرد حرف نمی زنم. در این چهره، در این سر، ته‌نشین‌شده‌ی خاطرات بصریِ تمدن جا خوش کرده. هر خط، انعکاس حافظه‌ای جمعی‌ست؛ رنگ‌ها یادآور فرسودگی تاریخی‌اند؛حجم‌های فشرده، بازتاب فشار اجتماعی اند؛ خطوط مورب، تداعیگر آشوب و حرکت؛ وهر خلأ، سوگ ست. هرکجا نور باشد،کورسوی ایمان است به آینده. از این منظر، «دختر جوان انقلابی» نه بازتاب یک واقعه، بلکه فرمِ تفکر است، تفکری که در زبانِ تصویر جریان دارد. چهره‌ی او و تصویرِ در سر او هردو در تجربه‌ی فشار جامعه شکل می‌گیرد، و نه در بازنمایی آن. گویی نگاه او، خود، میدان نبردِ ادراک است. این سیما _به قول تو_ کمتر به عنوان «فرد» دیده می‌شود و بیشتر به عنوان سازوکارِ بازنمایی عمل می‌کند؛ جایی که جنسیت در خدمت ایدئولوژی قرار می‌گیرد و تصویر، حامل معنایی جمعی می‌شود و نه شخصی. او در همان لحظه‌ی قهرمان‌شدن، از تجربه‌ی انسانی خود تهی می‌شود. تصویر، در عین ستایش، نوعی خلعِ سوژگی را بازتولید می‌کند. همان نقطه‌ای که ایدئولوژی در لباس زیبایی‌شناسی پنهان می‌شود.  شاید به همین دلیل است که زن انقلابی، در حافظه‌ی جمعی، بدل به نشانه‌ای خودبسنده شده. تصویری که از زمینه‌ی تاریخی جدا شده و دیگر به ساحت اسطوره پیوسته است. در این اسطوره، نگاهِ مخاطب میان ستایش و تردید در نوسان است. آنچه می‌ماند، نه خود چهره، بلکه شیوه‌ی دیدن است: دیدنِ زن به‌مثابه‌ی حاملِ آرمان، نه فردی مشخص با تاریخ و گذشته شخصی خود.  هنر معاصر اما، شاید تنها جایی‌ست که این چرخه می‌تواند شکسته شود. در مواجهه‌های امروز، زن دیگر صرفاً یک نماد و نشانه‌ی انقلاب نیست، بلکه گسستی در استمرار تصویر است؛ لحظه‌ای که تاریخ، از پشت چهره‌ی او ما را نگاه می‌کند.  به نظرم خطای بنیادین هر بازنمایی اینست که می‌پندارد تصویر باید چیزی را نشان دهد؛ در حالی که درخواستِ تصویر، میل به نادیده‌ماندن است. در برابر چهره‌ی دختر انقلابی، ما نه با یک زن، که با وضعیتِ دیدن روبه‌روییم: چشمانی که می‌دانند دارند دیده می‌شوند. همین آگاهیِ مضاعف، جایی‌ست که قدرت شکل می گیرد. جایی که نگاه، از ابژه به سوژه بازمی‌گردد. پس نقدِ این تصویر، تمرینی ست بر دیدنِ آنچه از قاب بیرون مانده: حضوری که بی‌صدا و کم‌رنگ، همه‌چیز را وارونه می‌کند. زنِ انقلابی دیگر یک سوژه‌ی تاریخی نیست، بلکه فرمی از تفکر است؛ تصویری که از دلاکروا تا ریست، از کلوویتس تا فریدا، از حافظه تا معاصر، امتداد یافته. آنچه می‌ماند، نه چهره‌ی او، که شیوه‌ی اندیشیدن از خلال تصویر است — اندیشیدنی که می‌داند زیبایی با قدرت هم‌راه است، و آزادی، در نهایت، از دلِ همین آگاهی زاده می‌شود.   دست آخر آنکه من اگر آن دختر جوان پرشور بودم شاید این تصویرِ غنی و پرارجاع را در سر داشتم: Over my dead body  Mona Hatoum

 

تابلوهای کلوویتس با مفهوم درد، دلاکروا با جسارت، کالو با هویت، و حاطوم با بدن مجروح. این‌ها در گالری‌های شهرهای غربی نگه‌داری می‌شوند. دسترسی فرد به آنها یا حضور در آنهاست یا با عکس‌های کتاب‌ها و مجازی.  هر چهار مفهوم به خود زن، ارجاع می‌دهند، به خود بدن، به خود خود. ایده‌ای که در این سه سال گذشته مخصوصاً صحنه‌ی اصلی نمایش انقلابی را ساخت. وقتی می‌گویی شیوه‌ی اندیشیدن از خلال تصویر، این ریسک وجود ندارد که دختر جوان هیچ‌گاه به ساختارهای زمین دسترسی پیدا نکند، فرم تفکر برایش فرم سر و کله‌ی خودش شود صرفاً؟

 

بگذار جوابم را از نقطه‌ی آغاز گفتگویمان طرح کنم. در ابتدای بحث، این خودِ تو بودی که مفهوم «تصویر» را به‌عنوان امکان یا میدانِ اندیشیدن پیش کشیدی؛ جایی که تفکر نه در نسبت با زبان، بلکه در نسبت با دیدن و بازنمایی شکل می‌گیرد.

اما در پاسخ به اشاره‌ی من به نمونه‌های هنرمندان غربی، گویی نوعی تردید در نسبت اندیشه و تصویر وارد می‌کنی.می‌خواهم دقیق‌تر بفهمم: آیا این تزلزل صرفاً از ارجاع من به مثال‌های بیرونی (و به تعبیر تو، «غیر بومی») ناشی شده است؟ یا مسئله برایت ریشه‌ای‌تر است. یعنی خودِ نسبت میان اندیشیدن و تصویر، و این پرسش که آیا تفکر می‌تواند از دل بازنمایی عبور کند بی‌آنکه در منطق آن مستحیل شود؟

تو می گویی در اندیشیدن از طریق تصویر خطر این وجود دارد که دختر جوان نتواند خودش به تجربه و ساختارهای زمانه‌ی خودش دسترسی پیدا کند.

: آیا استفاده از تصویر باعث می‌شود تفکر او محدود، تقلیدی یا تحت تأثیر فرم دیگری شود، به جای اینکه خودش فکر کند؟

صادقانه بگویم خودم در آغاز بحث تصویر به آن یقین داشتم. اما حالا مردد شده‌ام: چگونه می‌توانیم از دل این تصاویر به شیوه‌ی اندیشیدن برسیم، بدون آنکه دختر جوان، به ساختارهای زمانه‌ی خودش دسترسی پیدا نکند؟ بدون آنکه فرمِ تفکر برای او صرفاً فرمِ سر و کله‌ی دیگری باشد؟

بله امید، حق با توست که تصویر خطرناکست. ولی  نمی‌توان از آن فرار کرد. پس باید یاد بگیریم از درونش فکر کنیم — طوری که آن دختر همچنان زنده، آگاه و صاحب صدا بماند. نه فقط تصویری از درد یا قهرمانی در قاب دیگران.

می‌دانم تو می‌خواهی از تصاویر برای انتقال تجربه و اندیشه استفاده کنی، اما برای من، خطر همیشه وجود دارد: اینکه تصویر، سوژه را به نمادی محدود تبدیل کند، و باعث شود آن تجربه‌ی زنده و پرسشگرانه از دست برود. همان چیزی که درباره‌ی دختر جوان انقلابی می گویم: او نه پرچم در دست دارد، نه موهایش در باد افشان ست و نه برای تماشا شدن ایستاده. او سوژه‌ای است در حال اندیشیدن، آگاه از دیده شدن، و همین آگاهی است که قدرت را از نگاه تماشاگر پس می‌گیرد.

و حالا بگذار من از تو بپرسم: چگونه می‌توان از دل آثار خود تو به فرم تفکری دست یافت که سوژه را زنده نگه دارد؟ همچنان پرسشگر و صاحب صدای خودش باشد، نه صرفاً انعکاس درد، جسارت، هویت یا بدن مجروحی که در قاب اثر فریز شده است؟

بله. خطر تصویر همیشه هست، اما شاید بتوان در آن شکاف ایجاد کرد و لحظه‌ای ساخت که نگاه خودش را ببیند و بازاندیشد. همان‌جایی که دختر جوان دیگر نماد نیست، بلکه سوژه‌ای زنده، انسانی، متفکر و ناظر به جهان پیرامون خود است. و این چیزی است که من هنوز در تلاش برای یافتنش هستم.

بحث ما در ظاهر درباره‌ی «تصویر» است، ولی در عمقش، درباره‌ی رابطه‌ی میان “فکر” و “بازنمایی” است؛ یعنی این‌که آیا می‌شود از دل تصویر به فهم و تفکر رسید، یا تصویر خودش مانع تفکر می‌شود؟

تصویر همیشه میدان قدرت است، اما شاید بتوان از درونش حرف زد — بدون افتادن در دامش.

با اینکه تصویر خطرناک است (چون می‌تواند تحریف کند یا زن را به شیء تبدیل کند)، باز هم باید از درون آن عبور کرد تا بتوان معنا ساخت.

وقتی از «دختر جوان انقلابی» حرف می‌زنیم، داریم از یک تصویر آماده حرف می‌زنیم که رسانه، تاریخ هنر، و گفتمان سیاسیِ جهانی برای ما ساخته‌اند.

یعنی پیشاپیش یک زنِ خاص، با چهره و ژستِ خاصی، در ذهن جمعی کاشته شده: پرشور، شجاع، زیبا، نماد مقاومت، اما در عین حال قابل مصرف برای دوربین و ایدئولوژی. حرفی که میزنم به مذاق کسی خوش نخواهد بود اما خب طبیعتاً این چهره، از همان لحظه‌ای که ساخته می‌شود، دیگر زنِ واقعی نیست، بلکه پروژه‌ای از نگاه استعماری و رسانه‌ای‌ست — زنی که قرار است برای تماشای جهان آزاد باشد، نه برای سخن‌گفتن!  خودت میدانی که من علیه زنِ انقلابی نیستم، بلکه علیه تصویری‌هستم که از او ساخته‌اند؛ یک آیکون مصرفی!

وقتی غرب شعار «زن، زندگی، آزادی» را بلافاصله در چارچوب‌های رسانه‌ای و سیاست خارجی اش بازتولید می‌کند، در واقع همان سازوکار تصویری را تکرار می‌کند که در قرن نوزدهم برای زن شرقی اگزوتیک ساخته بود:

زنِ قربانی، زنِ قهرمان، زنِ نجات‌پذیر یا نجات‌دهنده.‌ حرفم این نیست که آن جنبش‌ها ناحق‌اند، بلکه این است که چگونه تصویری از زن ساخته می‌شود که در آن، امکانِ سوژگیِ واقعی از بین می‌رود. زن، نه فاعلِ سیاسی بلکه ابزارِ رواییِ سیاست جهانی می‌شود.

بله به این نکته واقفم که خودِ مفهوم «تصویر» می‌تواند تله‌ای باشد. هر بار که از زن، و به ویژه از دختر جوان انقلابی حرف زده‌ایم، احساس کرده‌ام که وارد قلمرویی شده‌ایم که همیشه میدان قدرت بوده: جایی میان دیدن و دیده‌شدن. و با این حال، هنوز فکر می‌کنم می‌توان از درون همین میدان سخن گفت، بدون اینکه در دامش گرفتار شویم.

پس وقتی می‌گویم «دختر جوان انقلابی»، منظورم نه چهره‌ای قابل شناسایی است و نه تصویری تثبیت‌شده در رسانه‌ها. او آن سیمای رمانتیک و ایده‌آلی نیست که انقلاب‌ها و رسانه‌ها ساخته‌اند: زنی زیبا، بی‌خوف، پرچم در دست، موهای پرپشت رقصان در باد. تصویری که از تابلوهای تاریخی گرفته تا پوسترهای معاصر، از جنبش‌های دانشجویی تا شعارهای خیابانی، بارها بازتولید شده است. این همان چهره‌ای است که نگاه مردانه و نگاه استعمارگرانه، هر دو با هم ساخته‌اند. زن انقلابی به مثابه ابژه‌ای باشکوه، قابل ستایش، اما بی‌صدا و بی خطر که در همان لحظه‌ی ستایش، سوژگی ش از میان می‌رود و فقط نماد از او برجا می ماند.

می ببنی؟ در هر انقلاب تحقق یافته ای، زن جوان انقلابی خیلی سریع از فاعل سیاسی به نشانه فرهنگی تبدیل می‌شود؛ از سوژه‌ای فعال به نمادی که ایدئولوژی را در قالب زیبایی‌شناسی ارائه می‌کند. وقتی امروز شعارهایی مثل «زن، زندگی، آزادی» در سطح جهانی طنین‌انداز می‌شوند، باید پرسید چه چیزهایی از تجربه‌ی واقعی زن ایرانی، فلسطینی و ... حذف شده است تا تصویرش «جهان‌شمول» جلوه کند؟ چه صداهایی هنوز خاموش مانده‌اند، چه نگاه‌هایی نادیده گرفته شده‌اند؟

استعمار معاصر که دیگر با زور سرنیزه نمی‌آید. با همدردی و بازنمایی خود را نشانمان می دهد. زن انقلابی حالا نه تهدید، که سوژه‌ای قابل مصرف است: در قاب پوسترجشنواره‌ها، در پروژه‌های همبستگی جهانی. اما بر ماست که از این تصویر زن انقلابی کلیشه‌ای فراتر رویم تا به سوژه‌ای بازگردیم که هنوز نام ندارد و در تصویر تثبیت نشده:

او نه پرچم در دست دارد، نه موهایش در باد است، نه برای تماشا شدن ایستاده؛ بلکه سوژه‌ای در حال اندیشیدن است، آگاه از دیده شدن. همین آگاهی است که لحظه‌ای قدرت را از نگاه تماشاگر پس می‌گیرد. او نه نماد، نه نشانه؛ بلکه تفکر است، خود‌ِ پرسش است، صدای خاموشی که عامدانه از قاب جهانی بیرون مانده است.

 

این شناخت شرایطِ واقعیِ تشکیل یک تصویر (از جمله دختر جوان انقلابی)، این نقدی که از استعمار معاصر در رژیم بازنمایی‌ها به‌دست می‌دهی، آیا امروز نزد هیچ سوژه‌ای در خیابان‌های شهری که در آن خانه داری می‌بینی، طوری‌که بتوانی بگویی نام‌نداشته‌ها، ازقاب‌بیرون‌مانده‌ها، وضعیت را به‌گونه‌ای تجربه می‌کنند که وسوسه‌ی  جای‌گرفتن در قاب جهانی، در جلوه‌ی جهان‌شمول، را نخواهند داشت؟ اگر بله، دقیقاً چه چیزی را حفظ خواهند کرد و چه چیزی را از دست خواهند داد؟

 

بگذار باز با همان سیمای وسوسه برانگیز "دختر جوان انقلابی" شروع کنم. 

 میدانی؟ هر ارجاع مستقیم، مرا بی‌درنگ می‌برد به همان مکانیزم قدیمی: تبدیل سوژه به نشانه. و درست همین‌جاست که ترجیح می‌دهم تصویر را تعلیق کنم تا در وضعیت نیمه‌نمایان بماند. همان‌طور که لیندا ناکلین دربارهٔ "آزادیِ هدایتگر مردم" دلاکروا می‌گوید: این زن پرچم دار جسور، پیکره‌ای ست میان اسطوره و واقعیت، هم فرمانده و هم استعاره. در اوج قدرت‌، اما فقط تا زمانی مشروع است که «نماد» بماند و یک زن واقعی نباشد. او می‌تواند بجنگد، فرمان بدهد، جلو برود، اما به شرط آن‌که زن واقعی انقلاب نباشد.خب اگر این نه یعنی اهلی‌سازی قدرت زنانه از بدو تولدش، پس یعنی چه؟؟؟ درست مثل همان خطری که در بازنمایی زنان مبارز، چه در ایران، چه در فلسطین تکرار می‌شود.

 امروز هم در روایت‌های رسانه‌ای از "زن/جوان/انقلابی" همچنان همین ابهام است که بازتولید می‌شود؛ بسته‌ای آماده‌مصرف که از می‌تو تا زن‌زندگی‌آزادی چرخیده و حالا بدل شده به آیکون جهانی— که بیش از آن‌که رهایی تولید کند، نسخه‌برداری می‌شود و پاسخ من به پرسش دوم توست: بله استعمار معاصر، نه با سرکوب تصویر، بلکه با افزایشِ بیش از حدِ تصویر کار می‌کند. برای همین به نظرم ارجاع به ناکلین حیاتی ست. اینکه حتی رادیکال‌ترین بدن زنانه، اگر در قاب نمادین جا بگیرد، خنثی می‌شود. همان‌طور که سینه‌های واقعی آزادی در نقاشی دلاکروا، تنها تا جایی قدرت دارند که پوشش استعاری‌ و اروتیکشان ترک بر ندارد.

 

و اما سوال آخرت:

آیا امروز، در خیابان‌های همین شهری که من زندگی می‌کنم، سوژه‌ای هست که از وسوسهٔ قرار گرفتن در قاب جهانی فاصله بگیرد؟

 

نه امید؛ من ادعای شناختِ وضعیت ذهنیِ سوژه‌های امروز ایران یا منطقه را ندارم و احتمالا هم چنین آگاهی‌ای بالفعل وجود ندارد. فقط دارم می‌گویم: امید من این است که چنین کنند. امید دارم روزی زنان و مردانی که در خیابان تجربهٔ سیاسی می‌سازند،

جایگاه تصویری‌ای را که جهان برایشان آماده کرده نپذیرند، وسوسهٔ قرار گرفتن در عکس‌های قابل صادرات را پس بزنند و بدانند که قاب جهانی همیشه بدهکارشان است چراکه می خواهد تو را به تصویری مطیع، بی خطر، قابل گردش، قابل استفاده و قابل تکثیر تقلیل دهد. آنها باید انتخاب کنند دیده شوند و مهمتر اینکه چگونه دیده شوند ولی نه با تصویرهایی که دیگران برایشان نسخه‌برداری کرده‌اند. چرا که دیگر می دانیم هر قاب جهانی، حتی مهربان‌ترینش هم، هزینهٔ گزاف خودش را دارد: تسلیم‌شدن به زبانی که مال خودشان نیست. 

واگر روزی چنین امتناعی شکل بگیرد—اگر سوژه خود را غیرقابل آیکون‌سازی کند—

چیزی را حفظ می‌کند که در نظر من بسیار شریف است:

حقِ تعریفِ خود، هویت موقعیتی، تجربهٔ بومی، خشونت زیستهٔ خودش را، آنهم نه در قالب دختر دلاکروا، نه در قالب زن اگزوتیکِ محبوب رسانه‌ها.

بلکه در قامت سوژه‌ای که تصویر را انتخاب می‌کند،

نه این‌که تصویر او را انتخاب کند. چیزی که دیگر نه قابل صادر شدن است و نه قابل استانداردسازی در روایت‌های جهانی.

 

بله امید، آنچه گفتم توصیفِ وضعیت اکنون نیست. بلکه امیدِ من است: نه این‌که روزی سوژهٔ ایرانی و فلسطینی از تصویر شدن حذف شود، بلکه از نمادشدن نجات یابد تا بتواند حقِ باقی‌ماندن در تجربه‌ی خودش را حفظ کند ولو اینکه زیر رصد هیچ  دوربین رسانه ای نباشد.

 

 

 

 

    برچسب ها :