دیباچه: دنیز خاطری هنرمند تئاتر، کارگردان و بازیگر و نمایشنامهنویس، ساکن نیویورک است. در دانشگاه محلی شهر هم درس نمایش میدهد. در این گفتگوی مکتوب، از سیاستِ بهصحنهبردن در خارج میگوید در پاسخ به این پرسش که با چه موانعی برای بیان چه چیزی روبهروست. عکس او را در نمایش «پوستههایی از ایران» (Husks from Iran) در اجرایی اخیر نشان میدهد.
بهعنوان هنرمند تئاتر در خارج، در بهصحنهبردن چه چیزی، کدام تصویر یا سیما، با مقاومتی مواجه میشوی که غلبه بر آن را زیادی دشوار میبینی؟
در سیزده سالی که در آمریکا با کمپانیهای مختلف تئاتر کار کردهام ـ از تجاری تا تجربی، از محافظهکار تا پیشرو ـ اساسیترین چالش من امکان نشاندادن «انسانبودن» یک (عموما زن)مهاجر ایرانی بوده. به این مفهوم که دائم این به من القا میشود که انگار هیچ کدام از نمایشنامه های من اجازه ی نشان دادن دغدغههای یک انسان معمولی را ندارند. تجربههای ساده و پیشپاافتادهای که در سکوتشان، در ریزهکاریها و ظرافتهایشان، چیزی از سرشت مشترک انسانها بیرون میزند، بیآنکه مجبور باشد به جغرافیا یا فرهنگ خاصی ارجاع بدهد. مسئله این نبوده که مجوز رسمی نداشتهام؛ مسئله سازوکار تولید اثر در جایی است که تئاتر حمایت دولتی ندارد. یا باید اثرت توسط نهادی انتخاب شود که بودجه دارد، یا باید از شبکهای از سازمانهای مردمی تأمین مالی شوی. و اگر نه، تنها راه، سرمایهی شخصی است؛ راهی که حتی اگر ممکن باشد، در صورت ناهمخوانی با میل جمعی، به بیتوجهی رسانه و در نهایت به نادیدهماندن اثر ختم میشود.
در این سازوکار، از من ـ بهعنوان زن ایرانی ـ انتظار مشخصی وجود دارد: باید از سرکوب زنان در ایران بگویم، باید موضع سیاسی خود را در اثرم صریح اعلام کنم ، باید اثرم را به بیانیهای سیاسی و تکبعدی تقلیل بدهم؛ بیانیهای که کارکردش نه دعوت به تفکر و پرسش، بلکه تولید احساس در تماشاگر آمریکایی (و حتی مهاجر ایرانی برای تایید تصمیمش در تبعید خودخواسته) است: حس ترحم، حس آسودگی خاطر از اینکه خودش در چنین وضعیتی نیست و آزاد است، و حس مسئولیت برای نجات زن ایرانی. در چنین چارچوبی، زن ایرانی نه سوژه که ابژه است. نه فاعل که میدان نمایش است. نیاز به گفتن نیست که اگر مشخصا این موضع را در اثرت نیاوری بلافاصله بخصوص توسط مخاطب ایرانی متهم به موافقت با حکومت ایران میشوی ! انگار اثر تو محکوم است که تبدیل شود به میدان تخلیه کردن خشمت نسبت به محدودیتهایی که در ایران داشتی.
در این میان، دغدغههایی که از زندگی روزمره میآیند ـ مثلاً فرسودگی انسان در سرمایه داری و عوامل مسبب آن مانند ناکارآمدی سیستم حملونقل و تأثیر مستقیمش بر افسردگی و ناتوانی انسانها در فکرکردن، تأملکردن و حتی اعتراضکردن ـ اساساً خریدار ندارند. و همان دغدغه، اگر از دهان یک سفیدپوست امریکایی بیان شود، نهتنها پذیرفته میشود بلکه هزاران دلار سرمایه و تبلیغات رسانهای هم پشتش میایستد. در حالی که این تجربه، بهطرزی آشنا، هم در ترافیک تهران زیست میشود، هم در لسآنجلس، هم در متروی فرسودهی نیویورک؛ تجربهای که نه ملی است، نه فرهنگی، بلکه ساختاری است.
اما برای من، با این هویت خاص، تنها روایتی که امکان دیدهشدن دارد، روایت اعتراضهایی است که در ایران سرکوب شدهاند و حالا فرض میشود من به اینجا آمدهام تا آنها را بیهزینه و بیترس از بازجویی تخلیه کنم. برای من قلمرویی از پیش ترسیم شده وجود دارد: تا محدودهی خاصی میتوانم پیش بروم، دربارهی این موضوعات خاص میتوانم حرف بزنم و نه بیشتر. همین چارچوبِ بهظاهر طبیعی، همانجاست که آزادی قلم از دست میرود.
آیا این درخواست بازنمایی یا بدلشدن به سیمای زن مهاجر سرکوبشده تحت یک حکومت غیرغربی، چنان نیرومند بوده که مجبور شدهای جایی به آن در آثارت بدهی؟ در این صورت، چه راهحلی به کار بستهای که سبب شود نه تنها از کار خودت احساس بیگانگی نکنی، بلکه خود این درخواست را روی صحنه به پرسش بکشی؟
به هرحال، با در نظر گرفتن سازوکارهایی که پیشتر دربارهی دیدهشدن اثر و جذب سرمایه گفتم، روشن است که اگر کسی این منطقها را در کارش لحاظ نکند، احتمال دیدهشدنش بسیار اندک میشود. من مدتهاست عامدانه از این منطق فاصله گرفتهام و هنوز هم فاصله میگیرم؛ تقریباً هیچکدام از آثارم واجد آن مؤلفههایی نیستند که معمولاً به کارها قابلیت تبلیغپذیری میدهند. اگر بودند، بیتردید امروز بیش از اینها در گردش رسانهای قرار میگرفتند.
تنها در یکی از آثارم، با اشارهای گذرا به جنبش «زن، زندگی، آزادی» کمی به این فضا نزدیک شدم، اما اثر بلافاصله از آن فاصله میگیرد و به مسئلهی دیگری میپردازد: مسئولیت مهاجر در برابر جایی که از آن آمده و جایی که به آن مهاجرت کرده است. این همان گرهایست که برای هر هنرمند مهاجر، فارغ از ملیتش، شکل میگیرد؛ وقتی در کشور مبدأ، رخدادی انقلابی در جریان است و همزمان، در کشور محل اقامت، هیچ نشانی از همان آشوب و تنش وجود ندارد. در چنین وضعیتی، هنرمند چگونه میتواند به تولید اثر ادامه دهد؟ و تا چه حد، آگاهانه یا ناآگاهانه، اثرش تحتتأثیر آن وقایع قرار میگیرد؟
بسیاری از هنرمندان مهاجر ایرانی که میشناسم با این چالش روبرو هستند: اینکه چگونه داستانی را که میخواهند بگویند، به این انتظار مسلط بر صنعت نمایش گره بزنند. این وضعیت برای من عمیقاً رنجآور و آزاردهنده است. گویی هنرمند، پیش از آنکه دست به تولید بزند، ناچار است مانند یک دلال به امکان فروش اثر فکر کند؛ و این دقیقاً همان نقطهایست که هنر میمیرد.
من شخصاً سعی میکنم نسبت به این فرایند هوشیار بمانم. هر لحظهای که حس کنم ذهنم به سمت محاسبهی بازار، انتظار مخاطب یا مطلوبیت سیاسیِ اثر میرود، مکث میکنم و کارم را بازنگری میکنم. هرچند که نمیدانم تا چه زمان بتوانم به این مقاومت ادامه دهم.
در اجرایت، «زن، زندگی، آزادی» را بهطور ناگهانی وارد میکنی. یک بازیگر خارجی اما خودش اقلیت بههدایتِ اقتدارگرایانهی خودت روی صحنه، با تقلیدی کنایهوار از انگلیسی رسانههای بزرگ، خطاب به تماشاچی گزارشی چند خطی میدهد از مهسا و رژیم و حجاب و . . . . سپس، در یک فاصلهگیری بلافاصله، میگویی این اجرا دربارهی آن نیست. من آنچه انتظار دارید به شما نمیدهم. درعوض، داری چه چیزی به چه کسانی میدهی؟ چرا آن چیز را از درون جنبش یا رخداد انقلابیِ جایی که از آن آمدهای به آنها نمیدهی؟ آیا از آن فاصله میگیری چون خود این جنبش داخلی را در تشدید انتظار مخاطب غربی مسؤول میدانی؟
من این اجرای بهخصوص را با معرفی خودم و جایی که از آن آمدهام شروع کردم. میدانستم همین معرفی کافیست تا مخاطب فوراً مرا در قاب آشنایی بگذارد؛ همان قابِ انتظاراتی که پیشاپیش دربارهاش حرف زدهایم. این آغاز، نوعی قرارداد نانوشته میسازد: مخاطب فکر میکند فهمیده قرار است با چه چیزی روبهرو شود. درست در همین لحظه است که اجرا مسیرش را عوض میکند. نه، این اجرا دربارهی آن نیست!
این جابهجایی، مخاطب را برای لحظهای از معنا خالی میکند. مکثی بهوجود میآید. خلأیی که باید دیده شود. سؤال شکل میگیرد: پس چه چیز دیگری میشود شنید؟
در ادامه، آن اجرا نشان میداد که روایتها محدود به یک داستان نیستند؛ مثل زندگی خودِ آدمها. یادآوریِ سادهای در کار است: ما هم، مثل دیگر شهروندان اینجا، انسانیم. با نگرانیهایی که میتواند نگرانی هر انسانی باشد. ما به یک جغرافیای سیاسی تقلیلپذیر نیستیم. خاورمیانه تمامِ آن چیزی نیست که از ما میشود شنید.
آیا این به معنای بیاهمیت دانستن این جنبش است؟ قطعاً نه. تردیدی نیست که «زن، زندگی، آزادی» یکی از مهمترین خیزشهای فمینیستی تاریخ معاصر ایران است. اما آیا رخدادهای مهم سیاسی در هر کشور الزاماً به این معناست که هنرمندان مهاجر آن کشور باید فقط و فقط درباره همان رخداد سخن بگویند؟ پاسخ باز هم منفی است. مسئله خودِ این جنبش نیست؛ مسئله استاندارد دوگانهای است که شکل میگیرد. از مبارزه برای آزادی در یک جغرافیا سخن میگوییم، اما همزمان در جغرافیایی دیگر، آزادی انتخاب موضوع اثر از ما سلب میشود؛ و نهتنها به این محدودیت اعتراض نمیکنیم، بلکه گاه داوطلبانه به آن تن میدهیم. نتیجه، انبوهی از آثار سطحی با موضوعی واحد است که نه کمکی به مبارزه معنادار و پرهزینه مردم ایران میکند و نه به عمق آن وفادار میماند. این رویکرد گاه مطالبه ما را به خودقربانیپنداری و استدعای نجات از سوی غرب تقلیل میدهد؛ گویی زنانی که در این خیزش، قدرت و عاملیت خود را بهروشنی نشان دادهاند، نیازمند دخالت ناجی بیرونیاند. چنین تمنای ترحمی، تصویر زن ایرانی را از انسانی توانا که خود آغازگر و پیشبرنده این جنبش بود، به موجودی مظلوم فرو میکاهد؛ شبیه پرنسسهای دیزنی که در انتظار شاهزادهای سفیدپوست نشستهاند. و این، بدترین خیانت به این جنبش است.
هنر زن سیاهپوست هم مجبور است دربارهی زنانگی و سیاهبودن باشد. هر جا هویتی متفاوت میبینند، آن را به گفتهی دقیق تو به پسزمینهاش تقلیل میدهند. پرسشهای وجودی و انسانی متعلق به شاهزادگان سفید است. این از جنبهی منفی یا سلبیِ مسأله که بیان کردی. در قدم بعد، سوالم این است که پاسخ مثبت، ایجابی، و سیاسی به این اجبار، این تحمیل هویت خاص، برای هنرمندی مثل تو چیست. بهخصوص امروز، در عصر نسلکشی و حملهی نظامی. به چه کسی، چه نیرویی، چرا میگویی «ما هم انسانیم»؟
تماشاچی تئاتر در نیویورک معمولاً یا دانشجوست، یا هنرمند، یا سرمایهداری که به نهادهای فرهنگیـهنری و رسانههای سیاسی کمک مالی میکند؛ و از همینرو، نوع نگاه و تفکرش میتواند اثرگذار باشد. من شخصا باور دارم حتی اگر این تماشاچی تفکری دگماتیک داشته باشد یا از جهانی کاملاً متفاوت بیاید، وظیفهی من بهعنوان هنرمند بستن دریچهی مکالمه با او نیست. برعکس، تلاش میکنم ،حتی با زبانی ساده یا هر زبانی که برای او قابل فهم است ،روایت پرسشگرم را با او در میان بگذارم. روایتی که پیامش بیواسطه و بدون پیچوتابهای شاعرانه مستقیماً او را خطاب قرار دهد، اما در عین حال، زیباییشناسی و خط رواییاش سرشار از هذلولیها و قوسهای شعر ایرانی باشد. این منحنیهای شاعرانه صرفا انتخابی فرمالیستی نیستند؛ بلکه راهی هستند برای اضافه کردن پیچیدگی به روایت به منظور مقاومت در برابر روایتی که به پاسخی قطعی ختم میشود.
قضیه این است که روایت اغلب دستاویزی برای توجیه سیاست میشود.این وضعیت را میتوان با وضوح بیشتری در بازیهای ویدیویی دید: داستانی طراحی میشود تا به شما این امکان و مشروعیت را بدهد که اسلحه بردارید و «دیگری» را نفله کنید.تو قرار نیست بپرسی «چرا باید بکشم؟»؛ روایت این پرسش را از پیش برایت حل کرده است. دقیقاً در همینجاست که روایت، بهجای گشودن امکان پرسش، پاسخ را از قبل تحویل میدهد و راه هرگونه تردید یا مسئولیتپذیری را میبندد. در حال حاضر سیاست هویت تنها روایتی را تشویق میکند که به مظلومیت ختم شود. این روایت، هرچند در ظاهر همدلانه است، اما در عمل انسان را از مقام کنشگر به مقام موضوع ترحم تقلیل میدهد. در شکل افراطیتر، همین روایت میتواند به توجیه مداخله و تجاوز نظامی بدل شود: گویی مردمی که صرفاً بهعنوان قربانی دیده میشوند، خود قادر به عمل سیاسی نیستند و باید از بیرون «نجات» داده شوند.
در چنین وضعی، شاید واکنش مثبت این باشد که روایت را از نتیجهگیری از پیش تعیینشده خالی کنیم. روایتی که به پاسخ ختم میشود، مخاطب را به مصرفکنندهٔ نتیجه تبدیل میکند اما روایتی که به پرسش ختم میشود، امکانات تازهای را باز میکند. پرسش، بهجای مقصر دانستن یک فرد یا یک گروه مشخص، مسئولیت را میان گوینده و شنونده تقسیم میکند. همانگونه که در کارهای برشت میبینیم یا در آثار آگوستو بوال، که مخاطب را با خود او مواجه میکردند و ذهن جستوجوگرش را فعال میساختند تا به فکر چاره بیفتد.
در اجرای اخیرم، پرسشی که طرح شد این بود: «دیگر چه میتوان از یک مهاجر ایرانی شنید؟»
این پرسش، نه برای افزودن اطلاعات، بلکه برای شکستن انتظاری بود که مهاجر را فقط در قالب یک روایت واحد میخواهد. پرسشهای خیلی بیشتری پتانسیل مطرح شدن در این قالب را دارند. روایتهایی که میتوانند نشان دهند که اگر از سرکوب زنان حرف میزنیم، همزمان باید از حضور فعال آنها در دانشگاهها، تولید دانش، و کنش اجتماعی هم حرف بزنیم؛ وگرنه روایت، بهجای آشکار کردن جهان، آن را سادهسازی میکند.
آنچه مرا آزار میدهد این است که ،به مشاهدهٔ من، بسیاری از ایرانیان، آثاری را تحسین میکنند که صرفاً بر مظلومیت زن ایرانی تأکید دارد، بیآنکه ببینند چنین روایتی، این زن را به انسانی ناتوان، بیسواد و فاقد امکان کنش تقلیل میدهد. جالب اینجاست که این نگاه تقلیلگر دامان خود این تحسین کنندگان را هم میگیرد. در واقع همانها نیز، پس از مهاجرت، بیآنکه بدانند، از چنین روایتهایی زخم میخورند و مدام ناچارند در تلاش برای اثبات تواناییهای خود باشند.
روایتی که به پرسش ختم میشود، بهجای تولید همدردی امن، امکان تامل را فعال میکند. این نوع روایت، کمتر به تصمیمهایی ختم میشود که از بیرون و به نام مردم گرفته میشوند، و بیشتر به درک وضعیتی میرسد که در آن انسانها حتی در شرایط خفقان نیز همچنان فاعلاند.